غریبه سیاه بلند قدی در کار نیست; درباره آخرین فیلم وودی آلن
“با یک غریبه سیاه بلند قد آشنا میشوی” عنوان فیلمی است از وودی آلن. همانطور که از عنوان فیلم بر میآید در طول نود هشت دقیقه این فیلم بیننده با یک اثر وودی آلنی روبرو است. “شاعر منهتن” از دیر باز در ساختههایش به واکاوی روابط انسانها پرداخته. چه زمانی که آنی هال را به پرده سینما فرستاد. چه وقتی که منهتن را ساخت و حتی این اواخر ویکی کریستیانا بارسلونا را. کششها کنشها و عقدهها و گرههایی که میان دو نفر بوجود میآید و همینطور رشد میکنند. اما چیزی که در این فیلم مشهود است اینکه همزمان با ساخت آثار جدید از آلن شاهد تغییر روابط به تصویر کشیده شده توسط او هستیم گویی او یک واقعه نگار روابط انسانی است که زن و شوهرها و عاشق و معشوقها را مورد بررسی قرار میدهد و آسیب شناسی میکند و امیدها و آرزوها و ترسهای آنها را روی دایره میریزد.
“با یک غریبه سیاه بلند قد آشنا میشوی” داستان موازی چند جفت است که در زندگی عاطفی خود دچار تردید میشوند. هلنا (Gemma Jones) زن سالخوردهای که شوهرش به تازگی و بعد از چها سال زندگی مشترک ترکش کرده و او از یک تلاش نافرجام برای خاتمه دادن به زندگیاش بازگشته. سالی (نائومی واتس) دختر هلناست که با شوهر نویسندهاش زندگی میکند و مشکلات مالی فراوانی دارد . شوهر او روی (Josh Brolin) نویسنده است ولی تا به حال تنها یک بار کتابی موفق نوشته و باقی آثارش توسط انتشارات مختلف مورد قبول واقع نشده است. او در خلال کارش متوجه حضور دختری در آپارتمان روبروی خانهشان میشود. دلباخته او میشود اما دیا (Freida Pinto) در آستانه ازدواج با مردی دیگر است. اندکی بعد روی خود را در آپارتمان دیا میبیند در حالی که این بار به تماشای سالی ایستاده است.
هلنا برای سر و سامان دادن به زندگی بعد از جداییاش به سراغ زن طالع بینی به نام کریستال میرود و از این طریق سعی میکند تا خود را به آینده امیدوار کند. از طرفی آلفی (آنتونی هاپکینز) شوهر هلنا و پدر سالی، بعد از جدایی از همسرش به دنبال انجام کارهایی است که در جوانی شاید فرصت انجام آنها را پیدا نکرده است. او اصرار دارد که صاحب ژنهای عمر دراز است و برای همین هم به ورزش و غذاهای سالم روی آورده تا باقی عمرش را در سلامت بگذراند. در این بین او با یک زن هوس باز آشنا میشود و بعد از چند قرار به او پیشنهاد ازدواج میدهد…
در این داستان همه شخصیتهای اصلی بعد از گذراندن یک دوره زندگی در میانه راه و به دلایل مختلف تردید پیدا میکنند و نمیتوانند با همسفر خود همراه باقی بمانند آنها میان ماندن و رفتن حیرانند. ما با یکسری شخصیت روبرو هستیم که در پی یافتن راه و دلیلی برای رسیدن به خوشحالی پایدار هستند. آنها به چیزی که هستند قانع نیستند و در پی جستجوی رسیدن به امیالی هسند که فکر میکنند آنها را خوشحال میکند. غافل از آنکه این جستجو قیمت بالایی برای آنها در پی دارد.
آلن این بار هم در لندن فیلمش را ساخته. شاید به این خاطر که ظاهر جریان زندگی در لندن جدیتر و ملموستر از آمریکاست. بازیگران حرفهای این فیلم به خوبی در قالب نقشها فرورفته و بازیها کاملا باور پذیر است.
در پایان هم هلنا هرگز با یک مرد سیاه پوست بلند قد دیدار نمیکند و به جایش با یک مرد سفید کوتاه و چاق که صاحب یک کتاب فروشی است ملاقات میکند. اما موضوع مهم این است که او به شاد زیستن نزدیک میشود.
