دگر عضوها را نماند قرار: درباره Never Let Me Go
اهدای اعضا آن هم بعد از مرگ در سراسر دنیا امری پسندیده است و شاید جان انسانهای زیادی را تا به امروز نجات داده باشد. خیرین زیادی در دنیا وصیت میکنند که بعد از مرگشان اعضای قابل استفاده آنها به انسانهای نیازمند برسد تا آنها بتوانند به زندگی خود ادامه دهند. اما این سنت و اخلاق پسندیده، مادامی ارزشمند است که در آن اختیار عمل به دست فرد باشد. نه اینکه چیزی بالاتر از اراده کسی وجود داشته باشد تا او را مجبور کند که به این هدف به دنیا بیاید.
در Never Let Me Go که بر اساس رمانی از Kazuo Ishiguro ساخته شده است، مدرسهای وجود دارد که کودکان بی سرپرست را از نوزادی در آنجا گرد هم میآوردند و تنها به یک هدف آنها را پرورش میدهند. در این مدرسه به کودکان رسیدگی میشود تا به سن جوانی و تکامل برسند و بعد یکی یکی اعضای بدنشان را به نیازمندان اهدا کنند. در واقع این کودکان امانتدار بدنهایی هستند که متعلق به خودشان نیست. آنها به دنیا میآیند تا دیگران زندگی کنند و خودشان سهمی از زندگی ندارند. حتی زمانی که شایعه میشود که اگر میان دو نفر عشقی حقیقی در جریان باشد میشود این برنامه اهدای عضو را به تاخیر انداخت هم درست از آب در نمیاید و عملا هیچ راه گریزی برای آنها باقی نمیماند.
تمرکز این فیلم بر روی داستان زندگی سه کودک ساکن هارلشیم، مدرسه شبانه روزی محل زندگی آنها است. کثی، روث و تامی سه کودکی هستند که در این فیلم سه برش از زندگی آنها را تماشا میکنیم. دوران زندگی در مدرسه و بعد از آن دوران زندگی خارج از مدرسه و در روستایی دور افتاده و در نهایت، دورانی که برای آن رشد یافته بودند. آنها علیرغم آن که مانند همه بچهها رشد نکرده بودند اما با این حال از احساسات معمول بشری بهرهمند هستند و همین احساسات است که آنان را به ادامه حیات علاقهمند کرده است.
بر خلاف داستان فیلم که ماهیتی عجیب و شاید ۱۹۸۴ گونه داشته باشد ما شاهد جزیئات زندگی کاراکتر ها هم هستیم. یعنی نویسنده زیاد پیگیر این موضوع نیست که این افراد از زندگی چه برداشتی دارند و احساسات آنها درباره اینکه صرفا در این دنیای اهدا کننده باشند چیست؟ در عوض به زندگی شخصی آنها، تلاششان برای بقا و علاقهمندیها و نفرتهای آنها میپردازد. این کودکان شبیه انسانهای جنگلی شدهاند که از جامعه بشری دور افتادهاند و از مناسبات معمول انسانی بی اطلاع هستند. واکنش آنها وقتی برای اولین بار در روستا تلویزیون تماشا میکنند جالب است. آنها نمیدانند که نسبت به مسائل به نمایش درآمده چگونه ابراز نظر کنند. در همین راستا برخورد آنها با روابط مرد و زن و احساسات زیستی انسان است.
Never Let Me Go درامی عاشقانه است. اما به نظر من داستانی علمی تخیلی است که با ظرافت نوشته شده و بیننده را به فکر فرو میبرد. این داستان با اینکه احساسات زیادی را به تصویر میکشد، با فکر مخاطب سر و کار دارد و صرفا برای جلب احساسات نیست.
کسانی که کتاب Ishiguro را خوانده و بعد فیلم را تماشا کردهاند میگویند که از ظرافت کتاب در فیلم خبری نیست و در زمان تماشای فیلم هم متوجه ابهامات قصه خواهید شد. نقاط روشن نشده زیادی در داستان روایت شده به چشم خواهد آمد.
همجواری صحنههای زیبایی چون جنگل، گندمزار و دریا و حتی باران که نوید بخش طراوت و تازگیاست در کنار زندگی در نطفه خاموشِ این کودکان یکی از پارادوکسهای تحسین برانگیزی است که در این اثر به تماشا خواهیم نشست.

این فیلم رو در تعطیلات عید دیدم می خواستم دربارش بنویسم ولی خوندن مطلب شما ارضام کرد…