مینیمالترین امتحانم
امروز مینیمالترین امتحان عمرم را دادم. دوران دبیرستان و پیش از اون، امتحانا برای من دو دسته میشد. سخت و سرنوشت ساز یا آبکی و بی تاثیر. خب سختها که دوران ویران کُن بودند و شنبه سوز و پدر درآر. آبکیها هم زمان میخریدند برای سختها. اگر سنگینها را خوب میدادی لذتی نداشت چون برای پیروزی بر آنها عمر و جان گذاشته بودی. اگر هم میسوختی، روزگارت سیاه میشد. آبکی ها هم رد کردنشان هنر نبود و شکست خوردن از آنها مثل باخت جلوی شموشک بود! (آن روزها شموشک نماد سهلی و راحتی بود.)
اما امروز من مینیمالترین امتحان عمرم را دادم که در این دسته بندی نمیگنجید و خیلی هم کیف داد. امتحان سه واحدی. درسِ تخصصی بود. سرنوشت ساز بود و… جزوه نداشتم. مریض بودم. استخوان درد و تب و گلوی پر عفونت. چشمم هم به زور باز میشد چه توقعی از عقل! دو ساعت در کل، وقت برای این امتحان و نتیجه چیزی رضایت بخش. نه به این معنی که نمره خوبی بگیرم. منظورم این بود که اگر پاس شدن، سرنوشت این امتحان باشد با کمترین خونریزی این اتفاق افتاد و اگر پاس نشدن پایان تلخ آن باشد جای نگرانی نیست که زحمتی هدر نشد.