۰

آن جمعه‌های لعنتی

جمعه‌ها خون جای بارون میباره… اما سالها پیش یعنی وقتی که من بچه بودم اینطوری نبود. آنروزها جمعه‌ها یا زنگ خانه‌ای از اقوام را میزدیم یا گوش گوش میکردیم تا زنگ بلبلی خانه‌مان به صدا در بیاید. خانه پر میشد از همه فامیل. کلی خاله و بچه‌هایشان. با اخلاقهای مختلف یکی گوشه‌ای کز میکرد یکی بداخلاقی و نحسی میکرد و یکی دیوار صاف را بالا میرفت. شلوغ بود طوری که صدا به صدا نمیرسید. ظهر هم که میشد یکی از دخترخاله‌های بزرگ سینی را دستش میگرفت و میرفت گوشه‌ای مینشست و با گوجه، خیار، پیاز، نعنای خشک و آبلیمو سالادی درست میکرد که بویش فقط برای ظهر جمعه بود برای آنروزها. بخشی از نعنا را کنار میگذاشتند تا در دوغ سر سفره بریزند.

سفره پهن میشد و مهمانها دسته به دسته کنار هم در صفوف به هم فشرده! مینشستند و بازار داغ تعارف آغاز به کار میکرد. هرکس به دیگری زور میکرد که بیشتر بخورد. انگار اگر او بیشتر بخورد برای میزبان فخر و افتخاری در پی دارد! لابد داشت و من بیخبر بودم. غذا تمام میشد ظرفها برده میشد و نمود زندگی طبقاتی و کاستی (Costs) در اینجا هم مشاهده میشد. دختران و زنان ظرف و ظروف را جمع میکردند و میرفتند پی کارشان. کارشان همان ظرفشویی در مطبخ بود همانطور که پخت و پز را در همانجا به جا آورده بودند. مردان که نمود ثروتمندان و فئودالهای کوچک بودند در زیر باد کولر لابد بر بالشتهای نرم و بلند تکیه میزدند و هر چند دقیقه یکبار غرولند “پس این چای چی شد.” سر میداند. صدای تلویزیون را زیاد میکردند و آنها که حال و حوصله تماشا نداشتند چرتی کوتاه میزدند تا زنان از انجام وظیفه فارغ شوند.

در آشپزخانه اما غوغایی به پا بود. همه با هم حرف میزدند. هر کس پارتنر گفتگوی خودش را داشت و از لابلای این اصوات کوتاه و بلند باید تشخیص میداد صدای طرف حساب خودش را در این گیر و دار. گاهی هم بچه‌ای زاری سر میداد که باید به موالش میرساندند و فکر اینکه این بچه پدری هم دارد به ذهن هیچکس نمیرسید. ظرفها شسته میشد. آب کشیده میشد و در سبدهای منظم چیده میشد. در کنار این مراحل پایانی سینی بزرگی تدارک دیده میشد و استکانهای لب طلایی در آن چیده میشد چای غلیظ و دبشی مهیا میشد و قشر زحمتکش جامعه از جبهه آشپزخانه به سالن بازمیگشت. چای در بین میگذاشتند و پچ پچه از سر میگرفتند.

این داستان جمعه‌های عصر من است. این روزها اما از این هیاهوها در جمعه خبری نیست. صدای موسیقی در زیر افکارم حرکت میکند. اگر پاییز باشد جمعه لاجرم هوا ابری است و باران نم نم میبارد و من هم شاید هوای جمعه‌های تبعیض میکنم اما این به معنای آن نیست که خودم را مرد شکم گنده زیرپوش به تنی تصور کنم که در حال چرت زدن دم بگیرم که پس کو این چایی بی صاحاب…