۰

مریض‌تر شدم!

هیچ‌وقت از شب شروع نمیشه. اگر هم آغازش اون ساعت‌های پایانی شب باشه، آنقدر خفیف هست که با خودم میگم که نه، احتمالا از خستگی هست. اگر دوش آبگرم بگیرم و استراحت کنم خوب میشم.  همیشه شب فریب می‌خورم. با آرامش (انگار چینی با ارزشی در دستم هست و باید مواظب باشم که نیوفتد.) به رختخواب میخزم و وقتی پلکهام را میبندم، آخرین تصاویر در زمان معمول را دیدم و تیتراژ مشکی بالا می‌آید.

صبح اما ماجرا با شب قبل فرق می‌کند. صِدام درنمی‌آد. نفس کشیدن دشوار است. روانداز مثل سنگ قبر روی سینه سنگینی می‌کند. همه چیزهای خوشایند دیروزی، عذاب آور می‌شوند. با اینکه ازخوابیدن لذت نمی‌برم ولی دوست ندارم که از جایم هم بلند شوم. دوست داری زندگی در همین ناخوشایندی پاز بشود و مکثش تا بهبودی‌ام کش بیاید. دمای بدن بالاست. مثل کوره آدم پزی! ممکن است بلرزم; از بس که سرمای طاقت‌فرسایی است.

با هر زحمتی بود بلند میشوم. اولین مصاف با خود، توی دستشویی، روبروی آینه است. شبیه دیشب نیستی. یک ده ساعت بود که خودم را ندیده بودم اما همین ده ساعت مثل یک عمر بوده و حالا چهره تکیده و مات برده خودم را نمی‌شناسم. انگار خیلی لاغر شدم و رنگ و رویم هم پریده. دلم برای خودم می‌سوزد و همین دل سوزی هم عصبانیم میکند. آب در دهان میچرخانم. آب هم طعم بد و نفرت انگیزی پیدا کرده. اذیتم می‌کند. این چه وضعیتی است. راه خلاصی‌اش چیست؟

بدون میل برای خوردن صبحانه خودم را به سمت بساط هر روزه می‌کشانم. بچه که بودم وقتی مریض می‌شدم، تمام مراحل بهبودی‌ام آغشته بود به حسرت. انگار اصلا همه با هم هماهنگ بودند و همین که من مریض می‌شدم خوراکی‌های دوست داشتنی من، از در و دیوار هجوم می‌آوردند. انگار هر چیزی که دوست داشتنی است مضر هم هست. دست سوی هرچیز خوبی می‌بردم همه با نگاه می‌گفتند که “برات خوب نیست!” آنقدر که این حرفها و رفتارها عذابم می‌داد، خود مریضی بد نبود. سرماخوردگی من و خورشت چرب و شیرین فسنجان، جن و بسم الله بودند و من همیشه در روزهای تب و مریضی با فسنجان رودررو می‌شدم. صبحانه‌های روزهای مریضی هم، چیزی کم از ناهار و شام نبودند. از سفره‌ای به آن رنگینی و شکوه فقط چای شیرینش به من می‌رسید. اگر تب داشتم، نان هم کالای ممنوعه بود در غیر این صورت تنها باید از کره و مربا و خامه چشم پوشی می‌کردم. اما این روزها وقتی مریض هستم، چرک گلو امانم را می‌بُرد و صدایم بیرون نمی‌آید. روزگار سختی است. حالا هیولای حسرت و آرزو که نمادش فسنجان سیاه رنگ پر روغن شیرینی بود، جایش را داده به کلی کار که لیستش را دیشب ردیف کرده‌ام و با این حال و احوال می‌دانم که به هیچ‌کدامش نخواهم رسید.