مینیمالترین امتحانم
امروز مینیمالترین امتحان عمرم را دادم. دوران دبیرستان و پیش از اون، امتحانا برای من دو دسته میشد. سخت و سرنوشت ساز یا آبکی و بی تاثیر. خب سختها که دوران ویران کُن بودند و شنبه سوز و پدر درآر. آبکیها هم زمان میخریدند برای سختها. اگر سنگینها را خوب میدادی لذتی نداشت چون برای پیروزی بر آنها عمر و جان گذاشته بودی. اگر هم میسوختی، روزگارت سیاه میشد. آبکی ها هم رد کردنشان هنر نبود و شکست خوردن از آنها مثل باخت جلوی شموشک بود! (آن روزها شموشک نماد سهلی و راحتی بود.)
اما امروز من مینیمالترین امتحان عمرم را دادم که در این دسته بندی نمیگنجید و خیلی هم کیف داد. امتحان سه واحدی. درسِ تخصصی بود. سرنوشت ساز بود و… جزوه نداشتم. مریض بودم. استخوان درد و تب و گلوی پر عفونت. چشمم هم به زور باز میشد چه توقعی از عقل! دو ساعت در کل، وقت برای این امتحان و نتیجه چیزی رضایت بخش. نه به این معنی که نمره خوبی بگیرم. منظورم این بود که اگر پاس شدن، سرنوشت این امتحان باشد با کمترین خونریزی این اتفاق افتاد و اگر پاس نشدن پایان تلخ آن باشد جای نگرانی نیست که زحمتی هدر نشد.
مریضتر شدم!
هیچوقت از شب شروع نمیشه. اگر هم آغازش اون ساعتهای پایانی شب باشه، آنقدر خفیف هست که با خودم میگم که نه، احتمالا از خستگی هست. اگر دوش آبگرم بگیرم و استراحت کنم خوب میشم. همیشه شب فریب میخورم. با آرامش (انگار چینی با ارزشی در دستم هست و باید مواظب باشم که نیوفتد.) به رختخواب میخزم و وقتی پلکهام را میبندم، آخرین تصاویر در زمان معمول را دیدم و تیتراژ مشکی بالا میآید.
صبح اما ماجرا با شب قبل فرق میکند. صِدام درنمیآد. نفس کشیدن دشوار است. روانداز مثل سنگ قبر روی سینه سنگینی میکند. همه چیزهای خوشایند دیروزی، عذاب آور میشوند. با اینکه ازخوابیدن لذت نمیبرم ولی دوست ندارم که از جایم هم بلند شوم. دوست داری زندگی در همین ناخوشایندی پاز بشود و مکثش تا بهبودیام کش بیاید. دمای بدن بالاست. مثل کوره آدم پزی! ممکن است بلرزم; از بس که سرمای طاقتفرسایی است.
با هر زحمتی بود بلند میشوم. اولین مصاف با خود، توی دستشویی، روبروی آینه است. شبیه دیشب نیستی. یک ده ساعت بود که خودم را ندیده بودم اما همین ده ساعت مثل یک عمر بوده و حالا چهره تکیده و مات برده خودم را نمیشناسم. انگار خیلی لاغر شدم و رنگ و رویم هم پریده. دلم برای خودم میسوزد و همین دل سوزی هم عصبانیم میکند. آب در دهان میچرخانم. آب هم طعم بد و نفرت انگیزی پیدا کرده. اذیتم میکند. این چه وضعیتی است. راه خلاصیاش چیست؟
بدون میل برای خوردن صبحانه خودم را به سمت بساط هر روزه میکشانم. بچه که بودم وقتی مریض میشدم، تمام مراحل بهبودیام آغشته بود به حسرت. انگار اصلا همه با هم هماهنگ بودند و همین که من مریض میشدم خوراکیهای دوست داشتنی من، از در و دیوار هجوم میآوردند. انگار هر چیزی که دوست داشتنی است مضر هم هست. دست سوی هرچیز خوبی میبردم همه با نگاه میگفتند که “برات خوب نیست!” آنقدر که این حرفها و رفتارها عذابم میداد، خود مریضی بد نبود. سرماخوردگی من و خورشت چرب و شیرین فسنجان، جن و بسم الله بودند و من همیشه در روزهای تب و مریضی با فسنجان رودررو میشدم. صبحانههای روزهای مریضی هم، چیزی کم از ناهار و شام نبودند. از سفرهای به آن رنگینی و شکوه فقط چای شیرینش به من میرسید. اگر تب داشتم، نان هم کالای ممنوعه بود در غیر این صورت تنها باید از کره و مربا و خامه چشم پوشی میکردم. اما این روزها وقتی مریض هستم، چرک گلو امانم را میبُرد و صدایم بیرون نمیآید. روزگار سختی است. حالا هیولای حسرت و آرزو که نمادش فسنجان سیاه رنگ پر روغن شیرینی بود، جایش را داده به کلی کار که لیستش را دیشب ردیف کردهام و با این حال و احوال میدانم که به هیچکدامش نخواهم رسید.
آن جمعههای لعنتی
جمعهها خون جای بارون میباره… اما سالها پیش یعنی وقتی که من بچه بودم اینطوری نبود. آنروزها جمعهها یا زنگ خانهای از اقوام را میزدیم یا گوش گوش میکردیم تا زنگ بلبلی خانهمان به صدا در بیاید. خانه پر میشد از همه فامیل. کلی خاله و بچههایشان. با اخلاقهای مختلف یکی گوشهای کز میکرد یکی بداخلاقی و نحسی میکرد و یکی دیوار صاف را بالا میرفت. شلوغ بود طوری که صدا به صدا نمیرسید. ظهر هم که میشد یکی از دخترخالههای بزرگ سینی را دستش میگرفت و میرفت گوشهای مینشست و با گوجه، خیار، پیاز، نعنای خشک و آبلیمو سالادی درست میکرد که بویش فقط برای ظهر جمعه بود برای آنروزها. بخشی از نعنا را کنار میگذاشتند تا در دوغ سر سفره بریزند.
سفره پهن میشد و مهمانها دسته به دسته کنار هم در صفوف به هم فشرده! مینشستند و بازار داغ تعارف آغاز به کار میکرد. هرکس به دیگری زور میکرد که بیشتر بخورد. انگار اگر او بیشتر بخورد برای میزبان فخر و افتخاری در پی دارد! لابد داشت و من بیخبر بودم. غذا تمام میشد ظرفها برده میشد و نمود زندگی طبقاتی و کاستی (Costs) در اینجا هم مشاهده میشد. دختران و زنان ظرف و ظروف را جمع میکردند و میرفتند پی کارشان. کارشان همان ظرفشویی در مطبخ بود همانطور که پخت و پز را در همانجا به جا آورده بودند. مردان که نمود ثروتمندان و فئودالهای کوچک بودند در زیر باد کولر لابد بر بالشتهای نرم و بلند تکیه میزدند و هر چند دقیقه یکبار غرولند “پس این چای چی شد.” سر میداند. صدای تلویزیون را زیاد میکردند و آنها که حال و حوصله تماشا نداشتند چرتی کوتاه میزدند تا زنان از انجام وظیفه فارغ شوند.
در آشپزخانه اما غوغایی به پا بود. همه با هم حرف میزدند. هر کس پارتنر گفتگوی خودش را داشت و از لابلای این اصوات کوتاه و بلند باید تشخیص میداد صدای طرف حساب خودش را در این گیر و دار. گاهی هم بچهای زاری سر میداد که باید به موالش میرساندند و فکر اینکه این بچه پدری هم دارد به ذهن هیچکس نمیرسید. ظرفها شسته میشد. آب کشیده میشد و در سبدهای منظم چیده میشد. در کنار این مراحل پایانی سینی بزرگی تدارک دیده میشد و استکانهای لب طلایی در آن چیده میشد چای غلیظ و دبشی مهیا میشد و قشر زحمتکش جامعه از جبهه آشپزخانه به سالن بازمیگشت. چای در بین میگذاشتند و پچ پچه از سر میگرفتند.
این داستان جمعههای عصر من است. این روزها اما از این هیاهوها در جمعه خبری نیست. صدای موسیقی در زیر افکارم حرکت میکند. اگر پاییز باشد جمعه لاجرم هوا ابری است و باران نم نم میبارد و من هم شاید هوای جمعههای تبعیض میکنم اما این به معنای آن نیست که خودم را مرد شکم گنده زیرپوش به تنی تصور کنم که در حال چرت زدن دم بگیرم که پس کو این چایی بی صاحاب…
به افتخار فرار از مدرسه، برای دوری از لاکپشت پیر بی ماجرا
پیرمرد با چین و چرکهای بسیار بر صندلی شکسته بیرون در و در کوچه نشسته بود و نگهبانی میداد تا مبادا کسی برج عاج دانش را، سرزمین کسب علم و پرورشگاه آینده سازان مملکت را ترک کند و در کوچه و خیابان به الواتی مشغول شود و مزاحم نوامیس مردم گردد و الی آخر. پیرمرد چنان سفت و محکم پایگاه خود را حفظ میکرد که حاضر نبود آن را با چیزی معاوضه کند مگر با چند نخ سیگار!
چند سال بعد از فرار همیشگی ما از آن آلکاتراز شنیدم که پیرمرد هم از قفس تن جهید و دنیا را ترک کرد. او برای ما شده بود نماد آخرین سنگر مدرسه. اگر از او عبور میکردی دیگر جان سالم به در برده بودی. اما اگر از مدیر و ناظم میگذشتیم و او همچنان روبرویمان بود، هنوز راه زیادی داشتیم.
در نظرسنجی فیس بوکی دیدم که پرسیده بود آیا در دوران گذشته از مدرسه فرار کردهاید؟ دوستان زیادی جواب داده بودند و من حیرت کرده و افسوس خوردم! حیرت از این جهت که چقدر دوستان زیادی دارم که هیچکدام در آن روزگار طغیان نکردند، پشت نمیکتها نشستند و به تنظیم زمان ظالمانه آن مکتبخانهها “نه” نگفتند.
فرار از مدرسه هنر است. این را به خاطر اینکه در دفتر افتخاراتم دارم نمیگویم. اگر هرگز از مدرسه فرار نکرده بودم هم باز نظرم همین بود. هرچند به هیچ دانش آموزی چنین پیشنهادی نمیدهم. باز هم نه به خاطر اینکه کار زشتی است، اخلاقش خراب میشود و… بلکه این دست هنرها باید از درون فرد بجوشد. باید در شخصیت و خمیره او باشد. نباید به این کار تشویق شود. باید عارفانه باشد!
بعضی کارها هستند که زمان خود هنرند و باید انجام شوند. اینجا چون بلاگ شخصی من هست مینویسم. وگرنه در کلام، هرگز کسی را به آن تشویق نمیکنم. فرار مدرسه یکی از آن کارهاست. سیگار کشیدن پنهانی در دوران نوجوانی (در سنین پایین، زمان کشف شهود، نه در زمان کهنسالی و پیر جوانی برای پارهای امور) لبی تر کردن و… از آن هنرهایی اسنت که باید از درون به بیرون بجوشد و مشوقی نداشته باشد. انسان باید برای دوران بزرگسالی و پیری داستانها از جوانی جمع کند. انسان بی ماجرا و قصه، لاک پشت کهنسالی است که هیچ برای تعریف کردن ندارد.
چرا از صدای سیتار متنفرم
زمانی که هنوز سنم دو رقمی نشده بود وقتی به خونه خاله بزرگ میرفتیم همیشه بساط فیلم و ویدیو به راه بود. آن زمان البته به سادگی الان نبود. الان اگر کسی بساط فیلمش براه نباشد جای تعجب است در ثانی آن زمانها انسانها، در دم مجرم محسوب میشد چه برسد به اینکه دستگاه شیطانی به نام ویدیو در خانه داشته باشد و چه برسد به آنکه در خانه برای آن دستگاه خوراکی هم داشته باشد که همان نوارهای وی اچ اس آجر مانند مراد است.
همیشه بساط فیلم به راه بود اما این به آن معنی نیست که کیفیت این بساط مانند خانه خودمان بوده باشد. در خانه ما تقریبا هر شب، به استثنای شبهایی که تلویزیون سریالهای خوبی داشت، مانند هزار دستان و… داشت، شب جمعه ها و ظهر جمعه ها (ما به سینماییهای ظهر جمعه شبکه یک اعتقاد نداشتیم) سینمای خانگیمان که محدود میشد به یک تی وی مولتی سیستم ۲۱ اینچ جی وی سی (که در پستی دیگر شرح احوالش خواهم گفت) و دستگاه پخش نقلی آیوا که یک ریموت شیک و جم و جور هم داشت که با گذشت اینهمه زمان و پیشرفت من هنوز نمونه آن را پیدا نکردم و حتی تی وی های ال ای دی و تری دی هم چنین ریموتی طراحی نکرده اند و هنوز هم چشم من به دنبال آن ریموت نقلی زیبای آیوا هست. خلاصه اگر در خانه ما بودی از فیلمهای ترسناک دهه هفتاد به بعد و کلاسیکهای بزرگ تاریخ سینما و سینمای روز (منظور سینمای روز دنیا که در زیرزمینهای تهران جاری بود، نه سینمای روز دنیا به معنی واقعی کلمه) بهره مند میشدی اما در خانه خاله بزرگ…
آنجا سینما هند رواج داشت. موسیقی پاپ سلطنت میکرد (آنجا با مایکل جکسون اشنا شدم و از همان اول از او متنفر شدم البته خاک برایش خبر نبرد!) سینمای ایران هم گرامی داشته میشد. آنجا بالیوود دفتر نمایندگی داشت. از همانجا بود که از بمبئی متنفر شدم (البته حالا نفرتی در بین نیست و از سینما سطحی آن دلزده ام همین) آنجا بود که نژاد پرستی کردم و گناهش به گردن کسانی است که دلم را از دیدن رنگهای تند و صدای سیتار برهم زدند. آنجا بود که تمام فرصت بازی های ویدیویی ما را صدای مسخره یک زنیکه لکاته به باد داد. آنجا بود که گردهمایی های درخت و ستون و رقصهای گلهای و فلهای، فرصت پیک نیک رفتن و پارک نشینی را از ما سلب کرد.
فشار خونم بالا رفت. باقیش باشد برای بعد…
گنجه خاطرات شب امتحان
آب که یک جا بماند میگندد! خاطره اما نه. نمیگندد ولی کاری میکند که از بودن پشیمان شوی. در زندگی با مفهومی ترسناکتر از خاطره آشنا نشدم. وقتی بهش فکر کنی و نباشد (فرد را نمیگویم. آن شرایط تکرار نشدنی گذشته را میگویم.) بغضت میگیرد و اگر بترکد در گلو، متلاشی میشوی. بیست و چند سال است که در یک خانه زندگی میکنم و یکی از نقاط عطف هجوم خاطراتم شبهای امتحانم هست.
از روز اول مدرسه در این جا خاطره انبار کردهام تا الان که دیگر آخرهای دانشگاه است. یادم هست کجای ای خانه بودم روزی که میخواستم برای اولین بار در مدرسه امتحان بدهم. خاطرم هست تک تک روزهایی که در دبستان، دمارم در آمد از این دیو سیرتان معلم صورت که چه به روزمان آوردند در شب امتحان ریاضی آخر که مثل روز پنجاه هزار بود. میدانم آقای محمدی وقتی شکنجهای طراحی کرد برای امتحان ریاضی کجای این اتاق نشسته بودم. اشک میریختم و انگشتانم را که از نوشتن ورم کرده بود میمالیدم. شب امتحان علوم همانجایی درس میخواندم که مبانی جامعه شناسی را در سال اول دانشگاه خواندم.
از در حیاط تا ته آشپزخانه به خاطر مسیر طولانیتر و خطیاش مبدا و مقصد همه امتحاناتم شد از سال سوم راهنمایی تا امروز تا الان. گاهی عادت کودکانهام در درس خواندن آن روزها را به مطالعات امروزم اضافه میکنم و تلخی بغضی را در ته گلو مزه مزه میکنم. میرفتم تا ته آشپزخانه و دستم را به دیوار میزدم و برمیگشتم. سال اول راهنمایی بودم. امروز، اینجا، مفاهیم و نظریات یادگیری میخوانم.
در یادگیری میخوانم که اگر مکان در یادگیریات هویت بیاید، سپس حذف شود، داشته های تو راهم با خود خواهد برد. من تمام تحصیلم را در این خانه انبار کردهام در اتاقی در زیرزمین در حیاطی مستطیل و حتی بر پشت بامی که هوار هوار خاطره آنجا خوابیده.
یادم باشد که روز اسباب کشی، اگر بودم، یک خاور هم جدا بگیرم برای دانش اندوخته و خاطرات سوختهام. انگار من اینجا خودم را به زمینی که این روزها حتی زیاد دوستش هم ندارم پیچ کردهام. انگار من ریشه های خودم را در خاک حیاط این خانه کاشتهام. درس که به کنار گوشه گوشه این خانه ردی از بازیهای کودکانه من را دارد. جلوتر میایم و رد عاشقیهای نوجوانانه را پیدا میکنم و میآیم تا امروز که نگران لحظههای پیش رو هستم.
و فاصله تجربهای بیهوده است
نشسته بر پلکان مقابل ساختمانی قدیمی در کوچهای فرسوده. جوانکانی که از دنیای پیرامونشان تنها احساس را دریافتهاند و از احساس، تنها قلقلکها و تحریک های حنسی را. آنها که در ذهنشان تصور هم صحبتی با جنس مخالف وجود ندارد. اساسا نیازی هم نیست. آنها جنس برابرشان را چون آلتی محبوب میبینند که نیازی به سخنورزی هم ندارد. ردیف علاف نشسته بر پله، چون هنگ پیاده نظام دشمن خوار. همزمان با عبور انسان که نه، با عبور طعمه دهان باز میکند. شلیک میکنند واژههایی که واژه نیستند. تیر از چله رها شده زهرآگین دزد سرگردنهی مخفی شده در شاخ و برگ “جنگل آسفالت” هستند.
زیستگاهم اینجاست. در میان چنین هیولاهای بی مغزی که تحریکشان را با این تحرکات آرامش میبخشند. صدایم خفه میشود و شرم بر من پیروز. چگونه با تو سخنی میتوانم گفت در میان این همه زشتی؟ اگر بگویم از زیبایی منظورم و در میان بگذارم از این همه خوبی و خوشی، حق داری که متهم کنیام به گرگ بزک کردهای که زودتر از تو به کلبه رسیده و مادربزرگ را خورده و حالا دارد برای تو ناخن سوهان میکشد و به امید تو دندان تیز میکند.
گرگ نیستم. گرگی نکردام تنها گناهم این است که در میان گرگها بزرگ شدهام. از گرگها چیزهایی یاد گرفتهام. چه تفاوت که له یا علیهشان عمل کرده باشم. نفرین باید فرستاد به تک تک کوچه هایی که سر و تهشان باز است. لعنت باید فرستاد به دانه دانه ساختمانهایی که پلهای در برابر دارند.
آق بابا
پدر، آقا جان، آقا یا حتی آقام هم صدایش نمیکنم. شایسته نام بابا میدانمش. تفاوت سنی ما آنقدر نیست که از به زبان آوردن نام کوچکش دلهرهای داشته باشم. در صحبتهایم به او شما، کمتر میگویم. وقتی غریبه ای در میان باشد او “شما” میشود اما بین خودمان همان “تو” هست. وقتی میگویم “تو” هر دو راحتتریم. بچهتر که بودم او همه قدرت و قضاوت و ابتکار و خلاقیتی بود که سراغ داشتم. انتخابش برایم برهان قطعی بود. دستورش لازم الاجرا بود. خواستهاش خواستنی و رد کردنش منفور بود. از هرکه خوشش نمیآمد من هم خودم را موظف میدانستم که دشمنش بشوم. هر که را دوست داشت محبوب من هم میشد. با هم که بیرون میرفتیم لذت میبردم از اینکه با همه اهل محل احوالپرسی میکرد. انگار همه شهر او را میشناختند.
بزرگتر شدم. پیله پاره کردم و پوسته شکستم و برای خودم هویتی بیرون از سایه پدر یافتم. او را از خود دورتر دیدم. اما هنوز برایم اسطوره اعتدال بود. از محور انصاف کمتر دور میشد. هنوز هم بر این جایگاه استوار است. اختلافهایم با او شروع شد. اختلافات پسر با پدر از جنس تفاوتهای فرویدی نبود. عقده ادیپ رشد یافتهای در ما نبود داستان بیشتر بر سر اختلافات رفتارگرایانه بود. او از نسلی و من از دنیایی متفاوت بودم. او عمل کرده بود و به نتیجه رسیده بود و از نتیجه راضی بود و من اساسا نتیجه را قبول نداشتم و حتی گاهی خود را قربانی این نتیجه میدانستم. اما هنوز برایم محترم است. ما دو قدرت یک منطقه هستیم که قدرت کوچکتر منافعی دارد. به خاطر این نیاز به حمایتها و منافع داشتنها، دعوای نظامی در منطقه ما شکل نخواهد گرفت.
در کودکی فکر میکردم پدرم با همه مردم شهر آشناست و سالهای بعد یافتم که او با یک مشت آدم هم ردیف خودش آشناست اما تک تک آشنایانش را خودش انتخاب کرده برای همین هم با آنها خوش است. او هیچ آدم مشهوری را نمیشناسد. با هیچ آدم درجه بالایی رفاقت ندارد. هیچ صاحب نفوذی را دم دست ندارد. یک بار که با افرا قدرتمندی در بدنه سیاست و در سطوح بالا آمد و شدی پیدا کرد، مثل کبوتر فراری از دست باز شکاری شده بود. نیازی به آن آدم بزرگها نداشت. بیشتر آنها به او احتیاج داشتند. هر چند نیازشان با یک آدم مشابه پدر من رفع میشد اما در دَم، نیازشان به کسی مثل او بود. ولی بابا هرگز به آنها احتیاج نداشت.
غیر از آشنایانش، نام و نشانی هم ندارد. اگر به خاطر محله زندگیمان که محل تولدش هم هست نبود، حالا فقط همسایگانمان او را میشناختند. سنتی فکر میکند اما در دنیای مدرن غریبه نیست. یک منفی نگر نیست که با هر پدیده ای ابتدا به ساکن به عنوان تهدید روبرو شود. او برای من اشتباه بودن کلام” بدنامی بهتر از گمنامی است.” را ثابت کرد. او نشان داد که میشود بی نام و نشان بود اما خیلی کارها کرد. نیازمند این است که شهوت شهرت و تشنه قدرت نباشی. لازم است برای به دست آوردن راضی نشوی تا مرز همسایه را بدری. همیشه امیدوار بود. هیمشه امیدوار هست. گاهی ناراحت هم میشود، عصبانی هم هست . خسته میشود اما ناامید هرگز.
در عرصه زندگی خانوادگی وقتی به دنبال مثالی برای انسان موفق میگردم نامی نزدیکتر از او با این واژه ها پیدا نمیکنم. او مدلی در ذهن داشت. آن را بنا کرد. حالا روبروی این بنا ایستاده و دستانش را سایه بان چشمانش کرده و قد و بالای این بنا را نگاه میکن. هرچند بنایی که ساخته شبیه برجهای امروزی نیست اما یک عمارت نقلی و صمیمی است که خیلیها حسرتش را میخورند.
من روزهای قرمز خودم را دارم
روزها گر رفت، گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
همیشه اول سال که میشود، به تقویم سال پیش رو خیره میشوم. ماهها را نگاه میکنم و روزهای مهم زندگیم را در آن اعداد میجویم. به روزهای قرمز و سیاه کاری ندارم. حتی گاهی به تعطیلیها بی توجهم. برایم مهم نیست که مثلا فلان روز تعطیل به جمعه افتاده و یا در جایی سه، چهار روز پشت سر هم تعطیلند. من روزهای قرمز خودم را دارم. اعداد معنی دار من، شخصی هستند و در هیچ تقویمی و با هیچ رنگی از باقی روزها جدا نشدهاند. کلیشهای در ذهن دارم که وقتی به تقویمی نگاه میکنم نا خواسته بر آن منطبق میشود و روزهای خوبم روزهای تاریکم و روزهای گسم را از میان هفته ها و ماه ها بیرون میکشد. گاهی روهایم قرمز است و گاه قهوهای. روز سبز زیاد دارم. روزهای نارنجی تک و توک در تقویمم یافت میشود.
اول سال هشتاد و هشت بود. تقویم همین سال را در دست داشتم. به اسفندش نگاه میکردم و با خودم میگفتم که مثلا در روز ۱۷ این ماه من کجا خواهم بود؟ در حال چه کاری هستم و چه برنامهای دارم؟ به چه فکر میکنم و چه کسی را دوست خواهم داشت؟ با کی دشمنی دارم؟ حالا از پس یک سال، حالا چند روزی کم و بالا، من در برابر مانیتور همچنان خیره به اسفند آیندهام و خوب به یاد دارم که سال پیش هرگز به خیالم نمی آمد که در آن روز خاص در حال به روز کردن وبلاگم باشم و با کوهی از گرههای ذهنی.
انگار آلمانها حمله کرده اند
وقتی بیدار شدم تقریبا لنگ ظهر بود و انگار من از سفر برگشتهام. مفاصلم مثل لولای روغن نخورده شده بود و قیژ قیژ صدا میکرد. تمام استخوانهایم را حس میکردم انگار میخواستند بیرون بزنند.گلویم خشک شده بود اما رساندن قطره آبی به آن منطقهی خشکیده ترسناک به نظر میرسید. این حالات تا ده دقیقه تداوم پیدا کرد و بعد از آن بهتر شدم اما در غروب همان روز بود که علایم دوباره ظهور کرد. سر هر نیم ساعت یکی از مهترین علایم نمودار میشد و دو مرتبه نگرانم میکرد. چند تایی قرص خورده بودم و از ترس اینکه چیزی بخورم که برای خوب نباشد، فقط لبم را با آب شیر لوله کشی تر میکردم. لیمو شیرین هم میخوردم پارچ پارچ. دلخوش بودم که دارم رسیدگی و به اصطلاح پیشگیری مقدم بر درمان میکنم.
شب موقع خواب، تب داغی وجودم را در بر گرفت و آتش زیر خاکستر هویدا شد. چشمهایم سو نداشت همه چیز به نظرم سیاه و سفید میآمد استخوان دردی داشتم که انگار همین حالا با یک نیسان آبی رنگ در خیابان بارانی تصادف کردهام و کف خیابان ولو هستم. تشک برایم از سطح سفید برف هم سردتر بود. تمام تلاشهایم برای پیشگیری جلوی چشمم آمد و به بختم نفرین فرستادم که حالا چه وقت بیماری بود. در فاصله کمتر از ۱۰ ساعت شبیه دهکده لهستانی شده بودم که آلمانها به آنجا یورش بردند. چند ساعت پیش مدام با خودم زمزمه میکردم که من مریض نشدهام و چیزیم نیست و این علایم واقعی نیستند اما حالا تک تک آنها را احساس میکردم.
