دموی یک ساعت و نیمی بازی کامپیوتری: درباره Sucker Punch
الیور توییست و داستانهایی از این دست همیشه با این ماجرا آغاز میشدند که کودکی مادر خود را از دست میداد و مجبور بود با ناپدریاش زندگی کند. زندگی مشقت باری که جای مادر و محبتهایش در آن خالی است. کودک در یک شب باید رشد میکرد و بالغ میشد. دیگر فرصت کودکی کردن نبود. باید بزرگ میشد و طی یک فرآیند چند ساعته باید گلیم خود را از آن جنگل پر آشوب بیرون میکشید. این داستانها که بسیاری از آنها را در انگلستان قرن نوزدهم شاهد بودیم اغلب روی صحبتشان با جوامع صنعتی و کاملا طبقاتی آن روز بود که روح انسان در لابلای چرخ دندهها و صنعتگریها و اشرافیگریها گم شده بود. اما این بار با یک اثر آمریکایی در قرن بیست و یکم روبرو هستم که تنها مطلع آن داستانها را به عاریه گرفته و ادامه مسیرش زمین تا آسمان با آن آثار متفاوت است.
داستانهای فرد محور که شخصیتها را بیرون از محیط مورد نقد و بررسی قرار میدهد و محیط را از وجود آنها فاکتور میگیرد مدتهاست مانند قدیم طرفدار ندارد. حتی فیلمهای ابر قهرمانی که قهرمان داستان را در محیط قرار نمیدهد و درباره کاستیهایش حرف نمیزند و شخصیت او را یک کل یکپارچه در نظر میگیرد که در زمانها و مکانهای متفاوت عمدتا ثابت و تغییر ناپذیرند نه تنها باور پذیر نیستند که مورد توجه مخاطب هم قرار نمیگیرند.
داستان Sucker Punch هم درباره محیط نیست. داستان درباره شخصیتهایی است که باید یادبگیرند اراده خود را تقویت کنند. باید بیاموزند که هر سلاحی که بخواهند دارند و تنها باید و لازم است که مبارزه کنند. آنها قرار است بیاموزند که مبارزه کنند و برای رسیدن به هدف از جان خود هم اگر لازم شد عبور کنند.
آغاز داستان اینگونه است که دختر جوانی ماردش را از دست میدهد و ناپدریاش از همان ابتدا در پی آزار و اذیت او و خواهر کوچکترش بر میآید. دختر کوچک کشته میشود و دختر جوان در برابر ناپدری مبارزه میکند. عاقبت، مرد او را به یک مرکز بیماران روانی میبرد و داستان از اینجا آغاز میشود. مرکز بیماران روانی چون زندانی مخوف دخترکان عاقلی را در خود حبس دارد. این دختران با هم متحد میشوند تا از این زندان مخوف و زندانبان بیرحمش بگریزند.
داستان مملو از جلوههای ویژه است و اصلا حال و هوای فیلم رنگ و بوی آثار زک اسنایدر را دارد چیزی شبیه Watchmen و ۳۰۰٫ در این فیلم هم میتوان سراغ از ساموراییهای غول پیکر و نازیهای زامبی چهره و اژدهای مخوف گرفت. دختران جوانِ این مرکز بیماران روانی به جنگ این همه موجود وحشتناک میروند و برای نجات خودشان باید آنها را یک به یک از پا درآوردند. استفاده از جلوههای ویژه در این فیلم هیچ منطقی ندارد. سرسری است. انگار کارگردان و تیمش هرجا خسته میشدند و داستان را روبه جلو نمیدیدند دکمه اتو پایلوت را میزدند و فیلم پر میشد از این همه جلوه ویژه و کارگردان و تیمش هم میرفتند و قهوه مینوشیدند!
علاوه بر جلوههای ویژه این گروه دختران باید مراحلی را از سر میگذراندند که کاملا شبیه دموی بازیهای کامپیوتری است. در این مبارزات آنها با قدرتن همه موجودات را از مقابل خود برمیداشتند. این داستانهای غلو آمیز اگر تقابل خوبی، با دختران ناتوان و در بند پیدا میکرد شاید به نقطه قوت فیلم تبدیل میشد، اما نشد. آنها بی هیچ منع و سدی پیشرفت میکنند. منفجر میکنند و میکشند و به دست میآورند و این ماجرا نمیتواند بیننده را راضی نگه دارد.
زک اسنایدر با این اثر نشان داد که همچنان دلبسته سینمای فانتزی است که در آن از منطق خبری نیست. پشتوانه فکری درستی ندارد و تنها نقطه قوتش جلوههای بصری است که آن هم وقتی در استفادهاش زیاده روی شود تبدیل به نقطه ضعف فیلم میشود. داستان Sucker Punch علیرغم اینکه بسیار ساده و سر راست است آنقدر با پیچیدگیهای اضافی و نالازم پیوند خورده که رشته کار را از دست بیننده میگیرد و آن را عصبانی میکند. داستانی که میتوانست خیلی سادهتر بیان شود اما اینهمه مبهم باقی ماند.
دگر عضوها را نماند قرار: درباره Never Let Me Go
اهدای اعضا آن هم بعد از مرگ در سراسر دنیا امری پسندیده است و شاید جان انسانهای زیادی را تا به امروز نجات داده باشد. خیرین زیادی در دنیا وصیت میکنند که بعد از مرگشان اعضای قابل استفاده آنها به انسانهای نیازمند برسد تا آنها بتوانند به زندگی خود ادامه دهند. اما این سنت و اخلاق پسندیده، مادامی ارزشمند است که در آن اختیار عمل به دست فرد باشد. نه اینکه چیزی بالاتر از اراده کسی وجود داشته باشد تا او را مجبور کند که به این هدف به دنیا بیاید.
در Never Let Me Go که بر اساس رمانی از Kazuo Ishiguro ساخته شده است، مدرسهای وجود دارد که کودکان بی سرپرست را از نوزادی در آنجا گرد هم میآوردند و تنها به یک هدف آنها را پرورش میدهند. در این مدرسه به کودکان رسیدگی میشود تا به سن جوانی و تکامل برسند و بعد یکی یکی اعضای بدنشان را به نیازمندان اهدا کنند. در واقع این کودکان امانتدار بدنهایی هستند که متعلق به خودشان نیست. آنها به دنیا میآیند تا دیگران زندگی کنند و خودشان سهمی از زندگی ندارند. حتی زمانی که شایعه میشود که اگر میان دو نفر عشقی حقیقی در جریان باشد میشود این برنامه اهدای عضو را به تاخیر انداخت هم درست از آب در نمیاید و عملا هیچ راه گریزی برای آنها باقی نمیماند.
تمرکز این فیلم بر روی داستان زندگی سه کودک ساکن هارلشیم، مدرسه شبانه روزی محل زندگی آنها است. کثی، روث و تامی سه کودکی هستند که در این فیلم سه برش از زندگی آنها را تماشا میکنیم. دوران زندگی در مدرسه و بعد از آن دوران زندگی خارج از مدرسه و در روستایی دور افتاده و در نهایت، دورانی که برای آن رشد یافته بودند. آنها علیرغم آن که مانند همه بچهها رشد نکرده بودند اما با این حال از احساسات معمول بشری بهرهمند هستند و همین احساسات است که آنان را به ادامه حیات علاقهمند کرده است.
بر خلاف داستان فیلم که ماهیتی عجیب و شاید ۱۹۸۴ گونه داشته باشد ما شاهد جزیئات زندگی کاراکتر ها هم هستیم. یعنی نویسنده زیاد پیگیر این موضوع نیست که این افراد از زندگی چه برداشتی دارند و احساسات آنها درباره اینکه صرفا در این دنیای اهدا کننده باشند چیست؟ در عوض به زندگی شخصی آنها، تلاششان برای بقا و علاقهمندیها و نفرتهای آنها میپردازد. این کودکان شبیه انسانهای جنگلی شدهاند که از جامعه بشری دور افتادهاند و از مناسبات معمول انسانی بی اطلاع هستند. واکنش آنها وقتی برای اولین بار در روستا تلویزیون تماشا میکنند جالب است. آنها نمیدانند که نسبت به مسائل به نمایش درآمده چگونه ابراز نظر کنند. در همین راستا برخورد آنها با روابط مرد و زن و احساسات زیستی انسان است.
Never Let Me Go درامی عاشقانه است. اما به نظر من داستانی علمی تخیلی است که با ظرافت نوشته شده و بیننده را به فکر فرو میبرد. این داستان با اینکه احساسات زیادی را به تصویر میکشد، با فکر مخاطب سر و کار دارد و صرفا برای جلب احساسات نیست.
کسانی که کتاب Ishiguro را خوانده و بعد فیلم را تماشا کردهاند میگویند که از ظرافت کتاب در فیلم خبری نیست و در زمان تماشای فیلم هم متوجه ابهامات قصه خواهید شد. نقاط روشن نشده زیادی در داستان روایت شده به چشم خواهد آمد.
همجواری صحنههای زیبایی چون جنگل، گندمزار و دریا و حتی باران که نوید بخش طراوت و تازگیاست در کنار زندگی در نطفه خاموشِ این کودکان یکی از پارادوکسهای تحسین برانگیزی است که در این اثر به تماشا خواهیم نشست.
یک کلیپ دو ساعته; درباره Burlesque، فیلمی با حضور Cher
cher خاطره مشترک چند نسل است. خوانندهای که نه زرق و برق خوانندگان نوظهور را دارد و نه سنگینی هنرمندان کلاسیک را. او خوانندهای است برای هر روز گوش کردن. Cher از آن خوانندگانی است که از حالت یک هنرمند زمینه موسیقی فراتر رفته و حالا تبدیل به یک مارک و لوگو شده است. نامش بر روی هر محصولی باشد (خواه در زمره سینما و خواه در دسته موسیقی) خیل زیادی از مردم را به سمت خود میکشاند.
Burlesque فیلمی است درباره افسانه ظهور یک ستاره. اینکه یک فرد آماتور و مبتدی چطور میتواند بر اساس علاقهاش حرکت کند و این علاقه چقدر میتواند سوخت خوبی برای رسیدن باشد. هر چند این ستاره مبتدی و نوظهور در این فیلم آنچنان هم تازه کار نیست. Christina Aguilera در نقش الی دختر جوانی است که سودای رقصیدن و خواندن دارد او برای همین دست به کار میشود و شهر زادگاهش را ترک میکند و راهی جایی میشود که زمینه ساز پیشرفت او باشد. با وجود نام Christina به راحتی میشود فهمید که کارهای او به عنوان دختر آماتور آنچنان هم مبتدیانه نیست بلکه استاندارهای بالایی را رعایت میکند که البته برای کاراکتر الی زیاد جذاب نیست. چون کار او به عنوان یک علاقهمند صرف که تنها در خانه تمرین کرده است را خیلی ساده میکند!
تس (Cher) صاحب کلابی کوچک است که برای دایر بودن پول زیادی بدهکار است و بانک مدام برای آن اخطاریه میفرستند. اما این کلاب آرزوی شخصی تس است. بنابراین برای نجات اینجا حاضر نیست چوب حراج به آن بزند. نمایشهای پر رونق که یادآور فیلم “نمایش دختران” است هم برای نجات آرزوی شخصی تس کافی نیست. در این میان الی که به عنوان پیشخدمت در این کلاب مشغول به کار است تبدیل به برگ برندهی او میشود.
تمام داستان این فیلم بر اساس مدل کلیشهای و تکراری ظهور ستارگان بی نام و نشان است. از هیچ به همه چیز میرسند و در این راه عشق و علاقه است که آنها را از رسیدن باز نمیدارد. اما در این فیلم حتی از سختیهای معمول بر سر راه این ستارگان هم خبری نیست و الی به راحتی پلههای ترقی را طی که نه، میدود. در این مدل داستانها همیشه بر سر راه پیشرفت ستاره افرادی وجود دارند که به حسادت با آنها میپردازند. اینجاهم کاراکتری به نام نیکی حضور دارد که نقش او را Kristen Bell بازی میکند. البته قرار بود این نقش به لیندسی لوهان و یا جسیکا بیل برسد که اینطور نشد.
به غیر از داستان که یک قصه تکراری خالی از نوآوری بود، حتی در پردازش داستان فرعی عشقی، حالت کلیپ بودن آن هم بسیار به چشم میآید. تعداد زیاد قطعاتی که خوانندگان اجرا میکنند و قرار است با این قطعات این فیلم در دسته فیلمهای موزیکال قرار بگیرد. هر چند دقیقه یک بار یکی از دو خواننده اصلی داستان روی صحنه قرار میگیرند و میکروفن به دست شروع به آوازخوانی میکنند. حتی طراحی صحنه کلاب هم متناسب با توصیف کلی آن مکان کوچک نیست. طراحیها در سطح بسیار بالایی ترتیب داده میشوند که باعث شگفتی است که کلاب کوچک و فقیری که بدهکار است و تنها یک رختکن برای آماده شدن رقصندهها دارد چطور اینقدر باشکوه مینمایاند.
در کل باید عرض کنم که اگر از علاقهمندان این دو خواننده محبوب هستید، از این فیلم لذت میبرید و ایرادهای بزرگ آن در نظرتان ناچیز به نظر میرسد اما اگر در انتظار یک موزیکال هستید باید توجه کرد که این فیلم ابدا در حد و اندازه موزیکالهای موفق نیست. به هر حال Burlesque اثری که درجه نمایش PG-13 را دریافت کرده و در آن از صحنههای برهنگی کامل و یا روابط عاشقانه بی پرده علیرغم فضای داستان خبری نیست و تمام تمرکز فیلم بر کلیپهایی است که دو خواننده- بازیگر فیلم اجرا میکنند. در ضمن Cher قطعه You Haven’t Seen the Last of Me را به صورت زنده اجرا کرده و لبخوانی نمیکند.
به اضافه چند چیز بد; درباره همه چیزهای خوب!
همه چیزهای خوب (All Good Things) داستان مرد جوانی است که به اصرار پدر و علیرغم میل شخصیاش وارد شغل خانوادگیشان میشود. آنها صاحب شرکت بزرگی هستند که در کار معاملات ملکی نیویورک است و به خاطر همین فعالیتهاست که به سوژه مورد علاقه پلیس تبدیل میشود. دیوید مارکس با بازی Ryan Gosling علاقهمند است تا برای خودش و بیرون از شهر زندگی ساکتی داشته باشد. در همین میان با دختر زیبایی به نام کتی با بازی Kirsten Dunst ملاقات میکند و کارشان به ازدواج میرسد. دیوید از نظر روانی آدم سالمی نیست. در کودکی شاهد خودکشی مادرش بوده و تا جوانی این حادثه شخصیت او را تحت تاثیر قرار داده است. برای همین هم در زندگی با همسرش دچار مشکل میشوند و به سرانجام خوبی نمیرسند. او بعد از ناپدید شدن همسرش به شهری دیگر میرود و با هویت تازهای زندگی میکند. مبادرت به قتل دوست قدیمی و هم دانشگاهیش میکند و در پایان هم آنچنان که باید متهم شناخته نمیشود.
“همه چیزهای خوب” واقعا درباره همه چیزهای خوب نیست! اتفاقا حجم وقایع و حوادث تلخی که در این داستان رخ میدهد کم نیست. این فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده و دیوید مارکس واقعی، در زمان ساخت فیلم ساکن فلوریدا بود.
گاه گاهی در میان فیلم صدای راوی مانندی به گوش میرسید که با حالت بازجویی داستان را روایت میکرد. این روند داستانگویی شاید کمی باعث کسالت آور شدن داستان میشد اما این نقص با بازی “گزلینگ” و “دانست” جبران شد. گازلینگ عمیقا در نقش فرو رفته بود به طوری که انتها و پایانی برای کاراکترش نمیشد تصور کرد. کریستین دانست هم نقش زن جوان دل شکسته را با ظرافت تمام ایفا کرد. دانست به عنوان کتی و همسر دیوید نقش زنی را بازی میکند که اولا از ماهیت اصلی خانواده شوهرش بی خبر است و دوم اینکه از حقیقت وجود همسرش هم اطلاع درستی ندارد. او ظاهر مرد را میبیند که انسان درست و شریفی است اما در حقیقت لایههای زیرینی دارد که البته پدرش مسبب آن بوده است. ولی به هر حال اکنون بر روند زندگی او تاثیر گذار بوده است.
Andrew Jarecki کارگردان شناخته شدهای نیست اما او در سال ۲۰۰۳ و در جشنواره فیلم ساندنس برنده جایزه برای ساخت بهترین فیلم مستند شد. Capturing the Friedmans فیلمی درباره یک خانواده و رازهای آنها بود. بسیاری از منقدان او را کارگردانی میدانند که توانایی بالایی در به تصویر کشیدن جزییات دارد. شاید برای همین است که در این فیلم اینقدر جزییات درباره کاراکترها و خواستههایشان میبینیم که به نظر من گاهی آزار دهنده میشدند.
تجرد اجباری: درباره مرد مجرد و بازی درخشان مایکل داگلاس
مرد مجرد در سایتها و مجلات سینمایی به عنوان فیلمی کمدی، درام و رومانتیک شناخته میشود. اما چیزی که بعد از تماشای آن من را به تردید انداخت بخش کمدی قضیه نبود. این فیلم آنچنان هم فیلم رومانتیکی نیست. رومانتیک نبودن آن البته بخشی از ایراد متوجه این اثر نخواهد بود.
بعد از مدتها دوباره شانس آن را داریم که مایکل داگلاس را به عنوان بازیگری توانا بازیابیم. بازیگری که در ابتدا به عنوان تهیه کننده در عالم سینما شناخته شده بود و بعد از آنکه به بازیگری به صورت حرفهای پرداخت همگان او را زیر سایه پدرش میدیدند. اما او با خلق کاراکترهایی نظیر آنچه در وال استریت و غریزه اصلی از او دیدیم نشان داد که بازیگری توانا، مقتدر و البته مستقل از نام پدر است. این بار و در فیلم مرد مجرد هم او به خوبی نشان میدهد که هنوز به عنوان بازیگر درجه یک قابل اعتناست.
در این فیلم داگلاس در نقش بن کالمن بازی میکند. “درستکارترین فروشنده اتوموبیل در نیویورک”. خوش لباسی و آرایش موهای او در این نقش ما را متقاعد میکند که او واقعا یک فروشنده اتومبیل است که در کارش پیشرفت زیادی داشته است. او توانایی این را دارد که از روی چهره اشخاص اتومبیل مناسب آنها را پیدا کند! اما این، تنها توانایی او نیست و او در زمینه روابط جنسی هم توانایی های زیادی دارد.
او مجرد است اما نه به خواست خودش. در زندگی زناشویی به همسرش نانسی با بازی سوزان ساراندون خیانت کرده و تا به حال چندین بار دخترش را ناامید کرده است. او معروف به راستگویی است در حالی که دیگران خوب میدانند که برای جلب مشتری دروغگوی ماهری است.
کالمن ظاهری جذاب و متقاعد کننده دارد اما اینها تنها در نگاه ظاهری به چشم میخورد و وقتی به لایهها درونی زندگیش میروی و چند روزی از زندگی او را مرور میکنیم نظر دیگری خواهیم داشت. زمانی که وی دختر دوستش را برای مصاحبه دانشگاه همراهی میکند. اتفاقا دختر دوستش قرار است در همان دانشگاهی درس بخواند که بن دوران جوانی در آنجا مشغول بود و حتی همسرش را در آنجا یافته و اکنون کتابخانه بزرگ این دانشگاه به خاطر کمکهای مالی او به نام کالمن نامگذاری شده است.
زندگی بن در سراشیبی قرار میگیرد. او کارش را و موقعیت ممتازش به عنوان یک تاجر را از دست داده و با افراط در برقراری ارتباط با زنان و حتی دختران هجده ، نوزده ساله صدای هشدار خانواده و دوستانش را در میآورد. ولی هیچ صدایی او را از حرکت منصرف نمیکند. تازمانی که خود را تنها و بی کس میبیند.
اگر نخواهم بیش از این داستان فیلم را بشکافم و احتمالا از جذابیت آن برای کسانی که هنوز به تماشا ننشستهاند کم کنم تنها باید به درخشانترین مسئله فیلم اشاره کنم که همان بازی بی ایراد مایکل داگلاس است. او در این فیلم خود نمایی نمیکند و در برابر دوربین رل بازی نمیکند. به اعتقاد برخی از منتقدین که به شایعات درباره داگلاس باور دارند و او را فردی هوسباز و خوش گذران در نظر میگیرند باید گفت که داگلاس در این فیلم نقش کسی جز خودش را بزای نمیکند.
غریبه سیاه بلند قدی در کار نیست; درباره آخرین فیلم وودی آلن
“با یک غریبه سیاه بلند قد آشنا میشوی” عنوان فیلمی است از وودی آلن. همانطور که از عنوان فیلم بر میآید در طول نود هشت دقیقه این فیلم بیننده با یک اثر وودی آلنی روبرو است. “شاعر منهتن” از دیر باز در ساختههایش به واکاوی روابط انسانها پرداخته. چه زمانی که آنی هال را به پرده سینما فرستاد. چه وقتی که منهتن را ساخت و حتی این اواخر ویکی کریستیانا بارسلونا را. کششها کنشها و عقدهها و گرههایی که میان دو نفر بوجود میآید و همینطور رشد میکنند. اما چیزی که در این فیلم مشهود است اینکه همزمان با ساخت آثار جدید از آلن شاهد تغییر روابط به تصویر کشیده شده توسط او هستیم گویی او یک واقعه نگار روابط انسانی است که زن و شوهرها و عاشق و معشوقها را مورد بررسی قرار میدهد و آسیب شناسی میکند و امیدها و آرزوها و ترسهای آنها را روی دایره میریزد.
“با یک غریبه سیاه بلند قد آشنا میشوی” داستان موازی چند جفت است که در زندگی عاطفی خود دچار تردید میشوند. هلنا (Gemma Jones) زن سالخوردهای که شوهرش به تازگی و بعد از چها سال زندگی مشترک ترکش کرده و او از یک تلاش نافرجام برای خاتمه دادن به زندگیاش بازگشته. سالی (نائومی واتس) دختر هلناست که با شوهر نویسندهاش زندگی میکند و مشکلات مالی فراوانی دارد . شوهر او روی (Josh Brolin) نویسنده است ولی تا به حال تنها یک بار کتابی موفق نوشته و باقی آثارش توسط انتشارات مختلف مورد قبول واقع نشده است. او در خلال کارش متوجه حضور دختری در آپارتمان روبروی خانهشان میشود. دلباخته او میشود اما دیا (Freida Pinto) در آستانه ازدواج با مردی دیگر است. اندکی بعد روی خود را در آپارتمان دیا میبیند در حالی که این بار به تماشای سالی ایستاده است.
هلنا برای سر و سامان دادن به زندگی بعد از جداییاش به سراغ زن طالع بینی به نام کریستال میرود و از این طریق سعی میکند تا خود را به آینده امیدوار کند. از طرفی آلفی (آنتونی هاپکینز) شوهر هلنا و پدر سالی، بعد از جدایی از همسرش به دنبال انجام کارهایی است که در جوانی شاید فرصت انجام آنها را پیدا نکرده است. او اصرار دارد که صاحب ژنهای عمر دراز است و برای همین هم به ورزش و غذاهای سالم روی آورده تا باقی عمرش را در سلامت بگذراند. در این بین او با یک زن هوس باز آشنا میشود و بعد از چند قرار به او پیشنهاد ازدواج میدهد…
در این داستان همه شخصیتهای اصلی بعد از گذراندن یک دوره زندگی در میانه راه و به دلایل مختلف تردید پیدا میکنند و نمیتوانند با همسفر خود همراه باقی بمانند آنها میان ماندن و رفتن حیرانند. ما با یکسری شخصیت روبرو هستیم که در پی یافتن راه و دلیلی برای رسیدن به خوشحالی پایدار هستند. آنها به چیزی که هستند قانع نیستند و در پی جستجوی رسیدن به امیالی هسند که فکر میکنند آنها را خوشحال میکند. غافل از آنکه این جستجو قیمت بالایی برای آنها در پی دارد.
آلن این بار هم در لندن فیلمش را ساخته. شاید به این خاطر که ظاهر جریان زندگی در لندن جدیتر و ملموستر از آمریکاست. بازیگران حرفهای این فیلم به خوبی در قالب نقشها فرورفته و بازیها کاملا باور پذیر است.
در پایان هم هلنا هرگز با یک مرد سیاه پوست بلند قد دیدار نمیکند و به جایش با یک مرد سفید کوتاه و چاق که صاحب یک کتاب فروشی است ملاقات میکند. اما موضوع مهم این است که او به شاد زیستن نزدیک میشود.
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد; درباره قوی سیاه آرونوفسکی
زمانی که فیلم شوالیه تاریکی، اثر کریستوفر نولان اکران شد، هیث لجر بازیگر نقش جوکر در قید حیات نبود. جسد بی جان او وقتی که فیلمبرداری کار به پایان رسید در آپارتمانش در نیویورک پیدا شد. هیچ کس نمیدانست که چه اتفاقی رخ داده اما وقتی که فیلم اکران شد یک باور در میان بینندگان تقویت شد. اینکه لجر تمام خود را برای این نقش خرج کرده بود و در پایان تاب این نقش را نداشت واتفاقی افتاد که دیدیم.
نینا (ناتالی پورتمن) بالرین جوانیست که در باشگاه رقص میدرخشد. او با دیگر دوستانش برای بدست آوردن نقش قوی ملکه مبارزه سنگینی دارد و برای این نقش میجنگد و بالاخره موفق میشود که آن را به دست آورد. او باید در روز نمایش هر دو شخصیت را بر اساس دریاچه قوی چایکوفسکی بازی کند. هم قوی سفید و هم قوی سیاه. یکی نماد روشنی و پاکی و معصومیت که برای نینا آنچنان دشوار نیست. او دختری معصوم است که تا بیست و هشت سالگی با مادرش زندگی کرده و سالهای زندگیاش نقطه تاریکی ندارد.اما از جانبی باید نقش قوی سیاه را نیز بازی کند. شخصیت شریر و تاریک داستان که یکی از اولین مشخصههای آن اغواگری است.
به نظر من پورتمن در این فیلم زندگی هیث لجر و همه بازیگرانی که غرق نقش خود میشدند را به تصویر کشید و یکی از نقاط روشن و درخشان این اثر هم همین زیبایی در به تصویر کشیدن حالات و روحیات آنها بود. پورتمن در نقش فردی که سیر و حرکتی را از روشنی به تاریکی جهت به صحنه آوردن قوی سیاه آغاز میکند، به خوبی به تصویر میکشد و همزمان تماشاچیان نمایش و بینندگان فیلم را شگفت زده میکند.
قوی سیاه آرونوفسکی اثری مورد تایید اکثر منتقدین است. در میان نقدهایی که میگشتم، سختگیرترین افراد هم روی خوش به این فیلم نشان داده و زبان به تحسین آن گشودهاند. در میان این نقدها یکی از موفقترین عوامل فیلم، بازیگر نقش اصلی آن معرفی شده.
نینا برای تبدیل شدن به قوی سیاه بسیار زحمت میکشد اما در این مسیر مشکلات فراوانی دارد او همیشه در عرصه زندگی مهره سفید بوده و یا خداقل در آن جبهه حضور داشته است. حتی اگر خودش هم علاقهای به این پاکی نداشت حضور مادر در کنار او همیشه شخصیت نینا را به سمت پاکی حرکت میداد. حالا نینا برای مسخ شدن و غرق در باورهای تاریک باید پیش از هرچیز در برابر مادر بایستد. او که قصد دارد تمام سرخوردگیهای جوانی را در “دختر عزیز”ش زنده کند. اما نینا با دیدن پلیدیها و تاریکیهای دیگران در مییابد که برای درخشیدن همیشه نباید سپید بود. شخصیت دو تکه او توهمات سایکوتیکی را برایش به همراه دارد. خراشهای روی کتف که دقیقا جای روییدن بال است و یا قربانی کردن خود برای رسیدن به قوی سیاه، کارهایی است که تنها برای درخشیدن انجام میشود.
دارن آرونوفسکی کارگردان چهل و یک سالهای است که با وجود جوانی آثاری چون Requiem for a Dream و کشتیگیر را در کارنامه دارد. کشتیگیر او در مراسم مختلف جوایز گوناگونی برد و نامزد دریافت بسیاری از آنها بود. او در این فیلم یک نمایش باله کامل را برای تماشاگر به تصویر میکشد. از دیگر زیبایی های این فیلم پر احساس میتوان به نوای زیبای چایکوفسکی بر روی تصاویر اشاره کرد که به جا و زیبا از کار در آمده بود.
پ.ن: عنوان بخشی از شعر حمیدی شیرازی است.
شاید ما هم خوابیم: نگاهی به سر آغاز کریستوفر نولان
Inception بر خلاف آنچه به عنوان نقد و تحلیل این فیلم را اثری پیچیده و سنگین معرفی میکند، بسیار روان و سرراست است. این فیلم، ساختهای محکم و هوشمندانه است که اگر بخواهید با تنقلات پای آن بنشینید شما را ناامید خواهد کرد. این جملات، آغاز یادداشت براردینلی درباره Inception است.
آغاز و شروع زندگی، هرگز به خاطر کسی نمیآید. برای همین هم نمیشود مطمئن بود که در دنیایی واقعی زندگی میکنیم. شاید مانند هر رویایی که آغازش را به خاطر نمیآوریم از خواب بیدار شویم. شاید مانند همه رویاها، چون حبابی منهدم شویم و خود را در دنیایی متفاوت از جایی که شناختهایم باز یابیم. “وقتی که رویا میبینیم احساس میکنیم که واقعیت است و فقط وقتی بیدار میشویم میفهمیم که چیزی عجیب بوده است.”
Inception اثر کریستوفر نولان است که در سال ۲۰۱۰ روانه سینماها شد. داستان فیلم همانطور که از لحن و سبک آن بر میآید نوشته قلم نولان است. نولان خود در این فیلم مانند “کاب” (لئوناردو دی کاپریو) عمل کرده است و تیمی از بازیگران و طراحان جلوههای ویژه و فیلمبرداران مطرح را گردآوری کرده و پروژه بزرگی را شروع کرده است. به غیر از دی کاپریو کسانی چون ژوزف گوردون لویت (۵۰۰ روز سامر) الن پیج (جونو) ماریون کوتیلارد (ماهی بزرگ) و مایکل کین و… حضور دارند.
داستان Inception در فضایی علمی- تخیلی نمود پیدا میکند اما مفاهیم مطرح شده در این فیلم تنها به قصد هدف گرفتن واقعیت طراحی شدهاند. داستان زمان و مکان مشخصی را بر خود نمیپسندد همانطور که در ابتدا از ژاپن آغاز میشود به پاریس میرود و در آمریکا ختم میشود.
کاب متخصص نفوذ به ناخودآگاه دیگران است. او وارد رویای افراد میشود و میتواند به ناخودآگاه و هرآنچه فرد در واقعیت از ابراز آن در برابر دیگران خودداری میکند سر در آورد. البته او این مهارت را با تمرین و آزمون و خطاهای بسیاری بدست آورده است تا آنجا که تمام زندگی شخصیاش تحت تاثیر این ماجرا واقع شده است. مهارت اصلی او در دزدی است. دزدی اسرار و مسائل با ارزشی که هرکس سعی میکند تا از آنها دربرابر دیگران محافظت کند. در یکی از همین جاسوسیها او در برابر فردی به نام Saito شکست میخورد و نمیتواند سر از کار او دربیاورد. اما در همین احوالات است که به یک قمار فراخوانده میشود. Saito پیشنهادی به او میدهد که رد کردنش برای کاب بسیار دشوار است. او از طرف saito مامور میشود تا ایدهای جعلی را در ذهن فیشر، وارث شرکتی بزرگ جای بگذارد. کاب با این کار میتواند تا حدودی گذشته خود را جبران کند و فرصتی را ایجاد کند که دوباره او را به بچههایش برساند.
نولان برای نوشتن این فیلمنامه ده سال وقت صرف کرد. آغاز نگارش این داستان تقریبا همزمان بود با ساخت فیلم Memento. به نوعی میتوان گفت که نولان با ساخت Memento خود را برای اثری چون Inception آماده کرد. از نظر بسیاری از تحلیلگران این فیلم درست در راستای فضای فکری نولان قدم برمیدارد و آجری است در دیوار او.همانطور که از memento آغاز میشود و به شروع بتمن و شوالیه تاریکی میرسد. البته این فیلم پیوندی هم با Shutter Island یکی از آخرین ساخته های مارتین اسکورسیزی دارد. این پیوند و قرابت چیزی بیشتر از درخشش دی کاپریو در هر دو فیلم است. پیوند این دو بیشتر از جنس تقاطع توهم و واقعیت است. حرکت واقعیت و وهم در کنار یکدیگر و برشهای ناگهانی این دو کار دشواری است و نولان سعی میکند تا مراقب باشد که فیلمنامه به نوار موبیوس تبدیل نشود. از این منظر بسیاری Inception را هم خانواده ماتریکسها خواندهاند.
در این فیلم تصویری از آینده پیش روی ما گسترده میشود. تاخت و تاز در عرصه رویای دیگران و کشف کردن ناهشیار و تغییر نیمه هشیار سوژه ها و تغییر افکار و آشکار کردن اسرار، مسائلی است که روانکاوی مدرن همیشه در پی آن بوده و این فیلم به ما گوشزد میکند که امروز بیش از هر زمانی به آن نزدیکیم.
کاب برای رسیدن به خواسته سایتو در پی جمع آوری تیمی حرفهای بر میآید. تیمی متشکل از آرتور، دوست قدیمی و شخص مورد اعتماد کاب. ایمز، فردی که توانایی بالایی در جعل چهره افراد در خواب دارد. یوسف، دارو ساز توانمندی که داروهای تاثیرگزاری میسازد تا مانع از بیدار شدن بی موقع فرد در حین انجام عملیات شود. Ariadne هم دختر دانشجویی است که در کار طراحی فضای رویا به این تیم کمک میکند و جوانترین فرد این گروه است. همه اینها به اضافه خود کاب و آقای سایتو، افرادی هستند که باید به ناخودآگاه فیشر نقبی بزنند و ماموریت مطلوب را به انجام برسانند. جمع آوری و گزینش این تیم یکی از مهم ترین فصلهای فیلم است. نگاه تیزبین کاب که بدون فوت وقت و دقیق فرد را لایق یا نلایق میبیند. گزینش Ariadne با درخواست کشیدن یک مارپیچ مسئلهای است که به نظر بعضی از منتقدین، نولان با بینندگان بر سر این فیلم میکند.
قهرمان فیلم، شخصیت محبوبی نیست. خصوصا وقتی داستان زندگی او را میبینیم که پر است از اشتباه و خطا و نقص. بنابراین فیلمهای نولان مخالف شادی و سرخوشی است و فیلمهای او ابدا آثاری بی خیال و شاد نیستند. نولان توانایی تلفیق ژانرهای پرطرفداری چون اکشن و ماجرایی با مفاهیم عمیق و بشری چون تعامل عقل و احساس را دارد و کارنامه او گواه این مسئله است.
Inception درباره انسان بودن است پیش از آنکه فیلمی با جلوههای ویژه بسیار باشد.
زندگی مرض است و مرگ شفا: درباره بعد از زندگی
انا تیلور معلم جوانی است که در یک مدرسه تدریس میکند. زندگی او مانند بسیاری از ما، روتین و بی تنوع است. او در ساعت مشخصی از صبح بیدار میشود. به مدرسه میرود و بعد از ظهر به خانه میآید و خلاصه زندگی او روال مشخصی دارد.
“ادامه این متن داستان فیلم را برای شما بی ارزش میکند! مراقب باشید.”
انا در رابطهاش با دوست پسرش پل کلمن دچار مشکل شده و این مشکلات در شب کشته شدن او به اوج میرسد. انا بعد از مشاجره با پل در شبی بارانی رانندگی میکند و همین باعث تصادف مرگبار او میشود.
داستان با بیدار شدن او در مرده شور خانه ادامه مییابد اما در اینجا او با مرده شور، که نقش او را لیام نیسن بازی میکند اختلاف نظر دارد! او اصرار دارد که زنده است و الیوت دیکن مصر است که او تنها از زندگی تهی شده است و اگر همچنان دیالوگ و گفتگویی بین آنها جریان دارد به خاطر موهبتی است که الیوت دارد.
وقتی فیلم را دنبال کنید، به همان اندازهای که اطمینان به زنده بودن انا دارید مطمئن میشودی که او مرده است! اصلا کارگردان و خط داستانی فیلم این را از بیننده میخواهد. سرگشتگی و ابهام. کارگردان فیلم در جایی اشاره میکند که ماجرای اصلی بر سر زنده یا مرده بودن دختر جوان نیست اینکه وضعیت او چگونه است طعم اصلی و وحشت این فیلم است. داستان اصلی درباره ارزش زندگی است درباره ارزش لحظات را دانستن است. انا در جایی اشاره میکند که جز پشیمانی چیزی ندارد و این ربطی به زنده بودن و نبودن او ندارد.
اما با همه این حرفها زنده بودن یا نبودن شخصیت اصلی فیلم کنجکاوی زیادی را در بینندگان بر میانگیزاند و طبیعی است که در تمام مکانهایی که درباره این فیلم صحبت میشود، بجث زندگی و مرگ انا هم داغ باشد. کارگردان میگوید: نصف نصف! هم میتواند زنده باشد و هم مرده. اما باید چند نشانه را بشمریم شاید چیزی فهمیدیم.
اگر انا مرده پس چرا الیوت هنگام خروج از محل نگهداری او در را با دقت قفل میکند؟ چرا به او دارو تزریق میکند؟ هیچ مردهای نیاز به دارو ندارد. چرا وقتی دسته کلیدش را گم کرده بود آنقدر هول و هراس داشت؟ مرده که تنها جسدی بی روح است. چرا نمیگذاشت دوست پسرش او را پیش از موعد ملاقات کند؟ و از همه مهمتر چرا بازدم انا بر روی شیشه و آینه اثر میگذاشت؟
ولی اگر او زنده بود پس چرا پزشکی قانونی گواهی فوت او را صادر کرده بود؟ چرا در طول مدت نگهداری در مرده شورخانه زخمهای روی تنش التیام نمیافت؟ چرا درد را حس نمیکرد؟ حتی وقتی دستش را روی میز میکوبید؟ درست است جک، شاگرد او، توانسته بود او را در پنجره ببیند اما این دلیل خوبی برای زنده بودن انا نیست. چون شاید به گفته الیوت، جک هم موهبتی داشت. مادرش را به خاطر بیاورید!
خلاصه اینکه در طول فیلم از المانهای فیلمهای کلاسیک ترسناک، خصوصا آنهایی که درباره بعد از مرگ ساخته میشوند به خوبی استفاده شده بود و یکی از مهمترین نقاط قوت این فیلم هم همین بود. بازی قدرتمند لیام نیسن هم به فضای سرد و مرموز فیلم کمک کرد تا بیننده در نهایت هم، مرز باریک بین مرگ و زندگی را تشخیص ندهد.
یک مشت حرامزاده گمنام: درباره آخرین اثر کوئینتین تارانتینو
“حرامزادههای گمنام” کوئینتین تارانتینو اثری بزرگ و پر رنگ و بی پروا درباره جنگ است. فیلمی که ممکن است برخی را برنجاند، دیگران را شوکه کند و یک بار دیگر ثابت کند که او کارگردان واقعی و بزرگ لذتهای خیال پردازانه است. برای تازه کارها (بعد از این مدت زمانی که از جشنواره کن میگذرد و من این فیلم را در آنجا دیدهام نمیتوانم مطمئن باشم که هیچ چیزی را لو ندهم) او یک پایان بندی جدید در مورد جنگ جهانی دوم تدارک دیده است.
نام فیلم برگرفته از یک فیلم درجه دوم (B-Movie) در سال ۱۹۷۸ است. با موسیقی غربی از Ennio Morricone که بر روی لوکیشن آغازین شروع میشود. یک سالن سینما، و قرار دادن آن در داستان نشان از علاقه تارانتینو به سینما دارد. رنگهای ۳۵ میلیمتری عمیق و باشکوه لذتی لمس کردنی را برای بیننده فراهم میکند. حضور یک شخصیت در ابتدا و انتهای فیلم، در حالی که در میانه کار اثری از او نیست حکایت از داستانی دایرهای دارد. “حرامزادهها” جنگجویان وحشی هستند که پشت خطوط نازی ها انداخته میشوند و نباید خطایی را مرتکب شوند.
و مهمتر از همه اینکه سه شخصیت اصلی با گستردگی و عشق در این فیلم ترسیم شدهاند. قهرمان، نازی و دختر. این کاراکترها به وسیله براد پیت، Christoph Waltz، Melanie Laurent بازی شدهاند. مشخص است که تارانتینو با استعداد خودش کاراکترها و شخصیتهایی را خلق کرده که فراتر از زندگی هستند و رویکردی طنزگونه دارند البته بدون زیاده روی. اجازه بدهید بگویم که آنها بزرگتر از همه آدمهایی هستند که در فیلمها دیدهایم.
داستان از فرانسه اشغال شده توسط نازیها در ابتدای جنگ آغاز میشود. زمانی که نازیهای ظالم و مضحک در فرانسه بودند. سرهنگ Landa به مزرعه تولیدات لبنیاتی میرود. جایی که باور دارد چند یهودی در آنجا مخفی هستند. حق با اوست و دختری به نام شوشانا از آن مهلکه جان به در میبرد و به داخل جنگل فرار میکند. برای بازی در این صحنه است که Christoph Waltz به نظرم اسکار را برای خودش رزرو کرده تا جایزه اش را در کنار جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره کن قرار دهد. لاندا نقشی را بازی میکند و کاراکتری را خلق میکند که شبیه به هیچ یک از نازیها نیست. در واقع شبیه هیچ کس نیست. من در فیلم یک شیطان کنایه زن مسخره که به صورت غیر طبیعی میخندد را دیدهام.
قهرمان، براد پیت است در نقش ستوان Aldo Raine رهبر “حرامزادهها”. شاید تارانتینو میخواست تا بیننده نام Aldo Ray را بشنود. ستاره فیلمهای بیشمار جنگی درجه دوم. Raine که توسط براد پیت بازی شده مانند یک کاریکاتور عریض است که شبیه پسرهای شمالی صحبت میکند و میخواهد که هر یک از افرادش پوست سر ۱۰۰ نازی را برایش بیاورند. این گروه شاید برای سالها در میان نازیها و در فرانسه زنده مانده و مشغول کشتار نازیها بوده است. اما در صحنهای اوضاع وارونه می شود و برای یک مراسم عصر براد پیت لباس شب میپوشد. در این صحنه او نسخه شایسته و ایتالیایی برادران مارکس است.
کاراکتر دختر، شوشانا نام دارد که Laurent آن را بازی میکند. دختری با انحناهای زنانه و رژلب قرمز و در پایان فیلم لباس شبی قرمز. فیلمبردار تارانتینو علاقه خاصی به کلوزآپ گرفتن از کفشها، لب ها، انحناها و جزییات صورت و بدن دارد. به من نگویید که او آثار هنرمند اسکاتلندی Jack Vettriano را ندیده است مخصوصا نقاشی نوآر زنی که سیگار میکشد و لباس قرمز به تن دارد.
شوشانا ابتدا با دقت فکر میکند و تجزیه و تحلیل میکند که در برابر Frederick Zoller چه کاری انجام دهد. Frederick Zoller قهرمان نازی که اکنون ستاره سینما شده است. او Joseph Goebbels را وادار میکند تا سینمای محل افتتاح فیلم را تغییر دهد و از سینمای شوشانا استفاده کنند. در اینجا تارانتینو چندین قاعده را میشکند تا به صورت مستند درباره اشتعال فیلمها توضیحاتی بدهد.
فیلمهای تارانتینو در هیچ ژانری قرار نمیگیرند و قابل دسته بندی کردن نیستند. “حرامزادههای گمنام” درباره جنگ نیست همان طور که معلوم نیست“ قصههای عامه پسند” درباره چه چیزی است!؟ البته چیزهایی که در فیلم اتفاق میافتد غیر ممکن است، به جز آنکه آن یک اثر سرگرم کننده خونین است. او استاد گرفتن بازی های ویژه و اغراق آمیز است. در فیلم بازیگران درباره صحنه سازیها تفکر نمیکنند اما به خوبی کارشان را انجام میدهند.
بعد از تماشای فیلم در جشنواره کن، اگرچه پستی دروبلاگم دربارهاش نوشتم اما از اظهار نظر صریح و آنی خودداری کردم. چون میدانستم که فیلم تارانتینو اثر مهمی است و من میخواستم فیلم را دوباره ببینم و مسئله را حل و فصل کنم. و حالا خیلی خوشحالم که این کار را کردم. مانند بسیاری از فیلمهای واقعی در این اثر هم طعم و مزه اصلی را در تماشای دوباره آن میتوان یافت. بعد از اکران “قصههای عامه پسند” در کن تارانتینو از من پرسید که “نظرت چیه؟” و من پاسخ دادم” یا بهترین فیلم سال هست و یا بدترین فیلم.” نمیدانم چه شد که آن حرف را زدم. نظر من بهترین فیلم بود . فیلمهای تارانتینو در بیننده رشد میکنند و برای همین هم یکبار دیدن آنها کافی نیست.
ترجمه نقد راجر ایبرت بر فیلم inglourious basterds













