به یک کارشناس امور فرهنگی نیازمندیم!
رییس دفتر فرهنگ دانشگاه که کار اصلی اش برگزاری برنامه های فرهنگی است بدون هیچ کار فرهنگی در دانشگاه تغییر کرد. به اعتقاد من تغییرش به خاطر ناکار آمدی اش نبود. چون یک هفته بعد از تغییرش در دانشکده هنر همین واحد دانشگاهی کنسرت موسیقی برگزار کرد.
اما وای بر ما… رییس تغییر کرده ابدا به کارشناس امور فرهنگی نمی ماند. نمی دانم اگر او را بیرون از دفترش می دیدم چه سمتی را برایش تصور می کردم اما هر چه بود ریاست نبود آن هم ریاست دفتر امور فرهنگی!
حالا کار شب شعر و تئاتر و نمایش نامه خوانی و صد البته نشریه داخلی/تخصصی افتاده به دست او. باید منتش را بکشیم باید برایش کلاس بگذاریم یا اینکه نه، آنطور که لایق هست رفتار کنیم؟ خلاصه موقعیت حساسی است. کاش این کار شناش کار نشناس کار ما را راه بیاندازد که گره اش خود اوست نه در دستش.
یک قطره رویا به من بده
نه روزهای آخر سال است و نه روزهای سالگرد سایت و وبلاگ اما نمی دانم چه شد که هوس کردیم که تغییراتی ایجاد کنیم. کلمه هوس درست نیست چون احساس نیاز کردیم و فکر کردیم که لازم است تا گالری سرزمین سینما از آن آشفتگی به در آید و احساس کردیم که خوانندگان سایت حرف ها دارند تا درباره مطالب بگویند اگر مجالی باشد.
گالری تغییر کرد و بخش کامنت گذاری در سایت ایجاد شد و همین وبلاگ هم انقلابی را دید که شاید از ابتدای وجودش ندیده بود. حالا باز هم انرژی تازه یافتیم برای نوشتن در سایت و امید تازه برای اینکه از طرف دیگران خوانده می شویم.
به خاطر همین ها و برنامه های پیچیده دو هفته ای شده که فیلمی ندیده ام و روحم در عطش یک قطره رویاست. امروز و فردا تمام بشه شاید شد و دلی از عزا در بیاریم اما فعلا نه.
سرویس های جدید
مدتی بود که در فکر این بودم که قالب این جا را تغییر دهم اما وقتی باز می کنم صفحه اصلی را ابدا دلم نمی آید که دستی ببرم. به بدی و خوبی اش کاری ندارم اما بیشتر از هر قالبی دوستش دارم. احساس می کنم که نورلند با این شکل دوست داشتنی است. به خاطر همین هم از تصمیمم منصرف شدم. در آیکن های انتهای صفحه هم تغییراتی صورت گرفت و اکانت های فیس بوک و فرندفید به باقی سرویس ها اضافه شد. نوشتم تا باشد بیش از پیش دستم به نوشتن آشنا شود…
حال خوبم را ببین.
کاش حداقل مثل داستان مسخ وقتی صبح از خواب بیدار می شدم می دیدم که تبدیل به یک مگس شده ام
آنوقت راحت تر می شد زندگی کرد. الان به جای مگش شدن در حال تغییر چهره هستم. مثل زمانی که معجون
تغییر را میخوری، می دانی که درد دارد. برای این می گویم می دانی چون می دانم که حد اقل یک بار هم که
شده این معجون را امتحان کردی چهره عوض کردی و پوست انداخته ای و حال روز من بی شباهت به آن لحظات
تو نیست. در حال پوست انداختنم. استخوان هایم تا مغز درد می کند و در این گرمای تن سوز دارم می لرزم.
اینها هیچ کدام نشانه های خوبی نیست.
دیروز روز جهانی آزادی بیان بود و میخواستم در باره اش امروز بنویسم اما وقتی خودمان از خودمان دریغش
می کنیم چه توقع از گرگ بی رحم همسایه …
روز جهانی بدون کامپیوتر!

امروز سوم می است. روز جهانی بدون کامپیوتر اما من هنوز پشت این مانیتور و تشکیلات لعنتی نشسته ام
و دارم می نویسم. امروزه کامپیوتر عملا برای من تبدیل به یک عضو از خانواده ام شده حتی روزهایی می شود
که بیشتر از اعضای خانواده ام با کامپوتر سپری می شود. پیش از این با کامپیوتر بودن به معنی آنلاین بودن نبود
اما یک سال و نیم است که این دو با هم پیوند خورده اند و من تقریبا تمام روز را در معرض اطلاعات قرار میگیرم و
دقیقا مانند آن صخره لب ساحل شده ام که امواج پیاپی و بدون مکث با آن بر خورد می کنند تنها تفاوت من با آن
صخره در این است که من استقامت آن را ندارم و عنقریب از هم بپاشم و این بسیار نگران کننده است.
امسال و این روز نمادین که توسط گروهی در کانادا و از سال پیش برگزار می گردد نیز در حال گذشتن است و من
و خیلی های دیگر کماکان با کامپیوتر هستیم و توان و یارای این را نداریم تا دکمه پاور را برای یک روز هم که شده
فشار ندهیم. این روند، جهت خوبی ندارد و من تنها نگرانم!
روز خاموشی کامپیوتر توسط یک سازمان غیر رسمی و دولتی و بدون منفعت مالی در کبک کانادا بر پا شده.
این روز برای دوری بیست و چهار ساعته از وسایل پر خطر در نظر گرفته شده است. وسایلی مانند کامپیوتر
تلویزیون دستگاه های پخش موسیقی و کنسول های بازی و البته محتوای سایت ها به خصوص سایت های
اجتماعی. یکی از اهداف امروز، آن است که مردم را وادارد که متوجه شوند زندگی آنها چقدر تحت تاثیر
کامپیوتر و مظاهر تکنولوژی قرار گرفته و چقدر از رفتار های آنها تغییر کرده و…
شات دان دی ، روزی است که باید در آن بیست و چهار ساعت از کامپیوتر و وسایل مدرن زندگی امروزی دست
کشید و به کارهای دیگر پرداخت به فعالیت های بیرون خانه و ورزش و پیوندی بیشتر با طبیعت ، تفریح و با
دوستان و خانواده بودن خلاصه هر کاری غیر از پای کامپیوتر نشستن.
مایکل تایلور یکی از بنیانگذاران اصلی این ایده می گوید:
من مطمئنا نمی توانم بدون کامپیوترم زندگی کنم. من بیشتر اوقاتم را در مقابل مانیتور نشسته ام و در حال چت
کردن با دوستانم از طریق MSN هستم چون بیشتر دوستان من آنلاین هستند و من کمتر آنها را میبینم. معمولا
من وقت به اندازه کافی ندارم تا شام آماده کنم چون که میخواهم که آخرین خبر ها را در سایت دیگ دنبال کنم ی
ا در یوتیوب ویدیو ببینم. من می دانم که والدینی که بیشتر زمانشان را با کامپیوتر می گذرانند برای بچه هایشان
وقت ندارند به اینترنت و کامپیوتر معتادند. همچنین این مورد درباره بچه هایی که بیشتر با کامپیوتر هستند تا
خانواده شان نیز درست است.
ما کسی را نصیحت نمی کنیم که کامپیوترتان را خاموش کنید. فقط پیشنهاد می کنیم که این تجربه را با ما داشته
باشید تا ببینید که چه اتفاقی می افتد!
Shutdown Day عمر طولانی ندارد این روز تنها یک سال است که به وجود آمده از زمانی که Denis Bystrov،
برنامه نویس کامپیوتری بعد از کار طولانی مدت تصمیم گرفت که وقتی هم به خانواده اش اختصاص بدهد. او این
تصمیم را گرفت و با دوستان خود در نقاط مختلف جهان در میان گذاشت مثلا این ایده را با مایکل تایلور که در این
انگلیس بود مطرح کرد. سپس آنها با هم سایتی را راه اندازی کردند با همین نام.
“شما میتوانید ۲۴ ساعت بدون کامپیوتر زندگی کنید؟ اگر بله می توانید تضمین کنید که این کار را انجام می دهید؟”
حالا کمی آمار و ارقام در باره این روز در سال گذشته:
•۱٫۶ میلیون نفر سال گذشته از سایت Shutdownday بازدید کرده و اعلام آمادگی کردند که در این پروژه شرکت
می کنند.
•شصت و پنج هزار نفر هم اعلام کردند که واقعا در آن روز کامپیوترشان را خاموش می کنند.
•کلیپ تبلیغاتی از این روز در سایت یوتیوب قرار گرفت که بیش از یک میلیون بار دیده شد.
•۴۵۰۰۰۰ نفر از کشور ها و مکان های مختلف برای این روز و در سایت آن ثبت نام کردند.
•این ایده در بیش از ۲۰۰۰۰۰ سایت و فاروم آنلاین مورد بحث و بررسی قرار گرفت و حتی مصاحبه های تلویزیونی
هم در باره انجام گرفت. که از آن جمله می توان به گلاب اند میل، فاکس نیوز، سی ان ان و شبکه ۵ فرانسه اشاره کرد.
امسال که گذشت قول بدهید که سال دیگه روز shutdown واقعا Shutdown باشید!
اجاقتان روشن:به مناسبت روز جهانی فید یا خوراک
زمانی که فید اختراع نشده بود! مشقتی می کشیدیم برای چک کردن پنج تا سایت
و وبلاگ، بله فقط برای ۵ تا. اما امروز هفت هشت تا خبرگزاری و چهار پنج تا سایت
و دویست سیصد تا وبلاگ را در چشم بر هم زدنی چک می کنیم و این را مدیون
RSS این پدیده ی عصر حاضر هستیم.
امروز دوازدهم اردیبهشت مصادف با اول می، روز جهانی خوراک و خوراک خوانی است.
به همین مناسبت برای سهولت کار زین پس مطالب این وبلاگ را طریق فید رهگیری کنید. برای دست
یازیدن!! به آدرس فید روی نماد آر اس اس در همین پست و یا در منتهی الیه جنوبی! وبلاگ کلیک کنید.
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره!
در راستای پست دوباره بازی از سر و در ادامه بازی های وبلاگی هر روز بر شمارششان اضافه می شود. باز هم از طرف عزیزی به این میدان فراخوانده شدیم. فقط چیزی که ذهن من را مشغول می کند این است، این بازی که از یک نفر شروع می شود و همین طور ادامه پیدا می کند تا کی و کجا قرار است ادامه پیدا کند؟ اصلا آغاز کننده به فکر پایان هست؟ اما این کار ها و فکری به حال پایان هر مسابقه کردن از آن کارهایی است که انجامش بر هر فرد وبلاگ نویس مسلمان در سال نو آوری و شکوفایی واجب است!
به هر حال این بار موضوع، مطرح کردن آرزوهای محال و تقریبا ناشدنی است. به گفته دوستم فضانورد که به دعوت اوهم این پست را می نویسم باید بتوان آرزوهای دست یافتنی و البته دشوار را هم نوشت و من هم می نویسم.
۱- نبودن جنگ و صلح و دوستی و صفا و آرمش اگر چه خواسته قلبی هر کسی است اما این روزها و با شرایط دنیای ما تنها در قالب آرزوی محال به نظر می آید و برای کسانی که کاری از دستشان بر می آید به شکل شعار در آمده است. بنا بر این این را آرزو حساب نکنید.
۲-دوست داشتم و البته دارم که یک سینمای کوچک ۳۰۰-۴۰۰ نفره خصوصی داشتم و هر شب در آن فیلمی اکران می کردم برای ملموس شدن آرزو ارجاعتان میدهم به فیلم سینما پارادیزو!
۳- دوست دارم یک روز صبح برم مغازه ای و دوچرخه ای تهیه کنم و کوله سفر ببندم و راه بیوفتم و دور دنیا را بگردم و دوباره بر گردم. البته فکر سختی ها را هم کرده ام و اگر دور دنیا نشد به ایرانگردی هم راضی ام.
۴-فیلم بسازم!
۵-آرزوهایم به این ها محدود نمیشود و اصلا دئر این صفحه جا نمی شود. اما گفتن بعضی از آرزوها تنها این فکر را به ذهن می آورد که شعار میدهم بنا بر این برای آشنا شدن با آرزوهای بیشتر دعوتتان می کنم که پست های دیگر این وبلاگ و پست های آینده را بخوانید خواه یا ناخواه آرزوها در نوشته ها مجسم می شوند…
شرکت کنندگان بعدی که دعوت می کنم هر چند شاید دعوتم را قبول نکنند اما من پر رویی کرده و نام میبرم: جهانگرد و شاهرخ خان از وبلاگ روسپیگری.
سال میلاد لجن
سال خفته در کنار دست های بی تکان
سال رفته در میان روزهای بی بهار
سال مرداب روان در بستر رود زلال
سال میلاد لجن در نطفه گاه چشمه سار
سال لبخند گل مصنوعی تو در اتاق
سال قتل لاله های سرخ من در کوهسار
سال دهقانان خاموش دهی طاعون زده
سال گندم های بیمار میان کشتزار
سال بارانی سیه بر غنچه های کاغذی
سال لبخندی به لب های گون در سبزه زار
سال شعری ساخته با گریه و اندوه و خون
سال آهنگی نوشته با صدای انفجار
سال عشق رسته از آغوش سرد روسپی
سال شهوت در صدای عاشقان شرمسار
سال شمشیری که بر دیوار باطل زنگ زد
سال تسبیح است و دست و ورد و آه و انتظار
ای بهار سبز سرخم تا رسی از کوره راه
بی قرارم, بی قرارم, بی قرارم, بی قرار
…
چنین عیدی مبارک
پی نوشت: این پست مطمئنا آخرین پست در سال جاری خواهد بود.

من آن موجم که آرامش ندارم
صفحه درباره من که قاعدتا باید پیش نمایشی از من باشه با تاخیر چند ماهه به نسبت اطلاعاتی داخلش نوشته شد که شاید بتونه تصویر کلی در مورد صاحب وبلاگ به خواننده بده…همین فقط خواستم اطلاع بدم!
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

یک سال پیش ایده یک سایت سینمایی به ذهنمون رسید و چقدر هم ذوق زده شده بودیم. البته هنوز به اون چیزی که تو ذهنمون بود نرسیدیم ولی خب به هر حال تا همین جا هم کلی کار انجام شده. برای اینکه سایت یک ساله بشه کلی آدم زحمت کشیدن کلی وقت گذاشته شده خیلی حس خوشی هست اینکه ببینی ایده ای که روزگاری داخل ذهنت بوده حالا یک ساله شده نه توی ذهنت جایی برای دیگران.
آرزو می کنم این حس خوب تداوم داشته باشه سالهای سال…
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد