۱

برای پیامبر روزگار تاریکم

بس که پیدا بودی
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود
چشمه ای صاف
نهان در دل کوه
غنچه ای سرخ
نهان در دل مه
هیچکس
در پی روح جوان تو نبود
نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود …

با خودم وعده‌ای دارم هر سال که نوشته‌ای با این شعر (لااقل تا زمانی که شعری مناسب‌تر پیدا کنم) بنویسم. تنگِ متنی که از جان بلند شده باشد و نثارش کنم برای ریشه‌ام. مرسوم است، خیلی‌ها از راه میرسند و به اطرافیان میگویند مرا نقد کن عیبم بگو. حُسنم بگو تا آن کم کنم و در افزایش دیگری کوشا باشم. همیشه هم گفته‌ام که با این رویه مخالفم. انسان نباید به دیگری که معلوم نیست مصونیت و مشروعیتش از کجا آمده اجازه دهد که تیغ نقد به دست گیرد و بجای آنکه ابرو را صاف کند، چشم کور کند! اما این به معنی بن بست نظر دادن و نظرخواهی نیست. اگر میبینی آنچه به نظر راست است، خب راستی کن و عیانش ساز و اگر کژی در کار است، همتی کن و نهانش ساز.

وعده‌ای دارم. هر سال به تاریخ سوم آبان (به رسم دیرینه یک شب زودتر) حادثه‌ای را جشن بگیرم که من نبودم و رخ داد اما بودن من را تداوم بخشید. من برگ برگ آن ریشه‌ام. رسم دارم که هر سال گرامیداشت کسی را برگزار کنم که “سادگی روحش به پیچیدگی تمام عقایدش میچربید.” نذر دارم که برای میلاد کسی شاد باشم که در عصر تکفیر و تحمیق، عارفانه مرا به سفرهای روحانی میبرد. در زمانه‌ای که کوچکترین حکم، حکم ارتداد است، خداوار جای خالی بیخدایی مرا پر میکند. اگر بنا باشد روزی به خدایی، خالقی، ربی، ایمان بیاورم آن روح مقدس باید شبیه تو باشد. باید “انسان را رعایت کند.” باید ماهیت را بر هویت مقدم بدارد. همانگونه که تو بودی، همینطور که تو هستی. من پیرو کیشی هستم که تو بر من عیان کردی. کمترین معجزه‌ات در دوران یخ بستگی اندیشه، فرار از تعصب است. همیشه فکر میکردم که هرکس در دایره مذهب باشد اولا همیشه یک چشم اشک دارد و دیگری خون. فکر میکردم صفایی در وجودش نیست و تصورم این بود اگر خدایش را به چالش بکشی، وجودت را به چالش میکشد. تو امین‌وار از حرای  سوت کور تفکر بیرون زدی و ندایی را که پیش از این شنیده بودی بر من مدام گفتی. بر من “اقرا” را تعلیم دادی. حالا روز میلاد تو روز استقلال کشور وجود من است.

۴

سفیران نفرت

هرگز افرادی که میگن من از عربها متنفرم را درک نکردم. یعنی چی؟ یعنی چند میلیون نفر را نه تنها دوست ندارند، که ازشون متنفرند؟ اگر اینطور باشه یعنی حجم زیادی تنفر در قلب این افراد خونه داره. من از این قلبها میترسم. این چند صد میلیون آدم تحصیلکرده داره، معتاد داره، بیکار داره. متخصص و جراح داره. ادیب و شاعر و متفکر داره. نژاد پرست و کلاهبردار و جنایتکار هم داره… از همه اینها بدون مرزبندی متنفرند؟ صرفا چون از نژاد عرب هستند و چون تاریخ ایران خاطره خوبی از اعراب نداره، این آدمها از عربها متنفرند؟

ماجرا همینجا ختم نمیشه. در کنار این آدمها کسانی هستند که از زبان عربی متنفرند. اگر فکر کردید که چون زبان کتاب مقدس مسلمانان عربی هست پس اینها به همین خاطر تنفر دارند، در اشتباهید. من آدمهای زیادی می‌شناسم که صرفا چون خاطرات تلخی از تحصیل زبان عربی در مدرسه و دانشگاه دارند از یک زبان که باز چند صد میلیون متکلم و هزاران هزار سال تاریخ دارد متنفرند. نمیفهمم چطور میشود نزار قبانی را شناخت، خلیل جبران را و هزاران متفکر و نویسنده و اندیشمند و نوگرای عرب را شناخت و اینقدر غیر مسئولانه، کودکانه و ساده اندیشانه زبان گشود که من از این همه آدم متنفرم.

گاهی که در سایه نشسته‌ایم، گرسنه نیستیم و اوقاتمان خوش است، سخنرانی میکنیم در مذمت نژاد پرستی و برای هیتلر و موسولینی لعن و نفرین میفرستیم که نژاد پرست بودند (که اگر بفرستیم و تازه با آنها همدل نباشیم) آنوقت روزانه با افتخار فریاد زنان میگوییم که من از عربها نفرت دارم. عربها یا هر نژاد دیگری غذا نیستند که براحتی بگوییم من از آنها متنفرم!

۱

همشاگردی خداحافظ!

فردا اول مهر سال نود است که صاف در وسط یک روز تعطیل فرود آمده. جه سعادتی! اگر فردا شنبه بود هم فرقی به حال من نداشت. من سالهاست که خوشحالم. شادم که روز اول مهر را میتوانم تا لنگ ظهر، اگر بخواهم، بخوابم. میتوانم ساعت شش بیدار باشم و مدرسه رفتن بچه‌های معصوم را نگاه کنم و حتی میتوانم به رسم یک دهه عذاب، بلند شوم و به دم یکی از مدرسه‌های سابقم (آنها که سالمند) بروم و تماشا کنم.

از مهر متنفر نیستم. از اجبار متنفرم. از زور متنفرم. از تحمیل بیزارم. از تمام بخاری‌های نفتی مخزن دار لوله دراز بیزارم. از همه جامیزیهای شکسته که دم به دم پا به آن گیر میکند، از میزهای پر خش و خط. از بغل دستی بوگندو متنفرم. از پشت سری مردم آزار. از میز سه نفر بیزارم از آنهایی که مجبور باشم وسط بنشینی و هیچ حریمی نداشته باشی. از درس خواندن منزجر نیستم اما از درس پرسیدنها تحقیر آمیز هراس دارم. از تنبیه دیگران پیش چشم گریانم. از فرود خط کش چوبی دردناک روی دست دوستم. صدایم در گلو خفه می‌شد. میدیدم که زار میزند اما کمکی از من بر نمی‌آمد. من به اندازه یک عمر دلیل تنفر از مدرسه دارم از آن راهروهای تنگ و تاریک. از آن زیرپله‌ی تاریک که به عنوان سیاهچال به ما معرفی شد. من از همه معلمانی که روح کودکی و پاکی را نشناختند و بچه‌ای را به خاطر اعتیاد پدرش ضرب و شتم کردند متنفرم.

فردا اول مهر است. من کاری با کار مهر ندارم. دیگر نگران مشق‌ها نیستم. من مشقهایم را چون سند شقاوت مردمانی در اوایل دهه هفتاد مهر کرده و در سینه پناه داده‌ام. از آن دوران خشمی در من زنده میشود وقتی که این سرود را گوش میکنم. آن روزها آهنگ ممنوع و ترانه بد بود! ما فقط سرود داشتیم.

۰

دنیا شبیه جزیره گمشده است

پیامی رسید. ساده اما سنگین. پر بود از سوال. مثل یک مصاحبه از پیش تعیین شده. می‌پرسید زندگی چیست؟ میپرسید اینجا چه میکنی؟ میخواست بداند چه برنامه‌ای برای ادامه هست؟ اصلا میخواست بداند که برنامه‎‌ای در کار هست؟ سوالها را دیدم. یک به یک خواندم اما نمیشد، نمیتوانستم و نمیخواستم که یک به یک و به سبک امتحان آخر سال به آنها جواب دهم. اصلا فلسفه زندگی هم همین است. سهل ممتنع است.

زندگی یک کل است. پر از اجزا. اجزایی وابسته به هم. هیچ چیز به تنهایی معنا ندارد. هیچ چیز بی ارتباط با باقی اجزا نیست. همه با هم و در پیوند با یکدیگرند. زندگی درس است.  کلاس دارد. آموزش دارد. مشق و تمرین و تکلیف دارد. البته امتحان هم دارد. زندگی آموختنی است. بعضی بلدند که خوب زندگی کنند. بعضی در زندگی کردن قوی هستند و بعضی ضعف دارند. بلد نیستند و یا شاید زیاد وارد نباشند. اما با تمرین و تکرار میتوانند یاد بگیرند. به شرطی که بخواهند و تنبلی نکنند و شاگرد ته دنیا نشین و طعنه زن و مزه پران نباشند!

دید‌ه‌ام افرادی را که چه هنرمندانه زندگی میکنند. زندگیشان رنگی است. خانه‌شان زیباست و دیدنشان امیدوار کننده. آنها که زندگی کردن را بلدند، بوی قهوه تازه میدهند، بوی چای تازه دم. بوی شکلات تلخ که با وجود تلخی لذت بخش است. آنها بلدند مود و حال و هوایشان را اگر کمی رو به روال نباشد با چند تغییر کوچک به روز کنند. میتوانند خیلی زود و سریع خود را رفرش کنند. کسانی که زندگی را بلدند و تمرینهایشان را کرده‌اند، میدانند که تغییر یک وال پیپر چقدر میتواند پر فایده باشد. تماس با یک دوست قدیمیِ ِ نه چندان صمیمی، تماشای یک فیلم دم دستی تجاری! آنها میدانند که میشود بلند شد بیرون زد و یک کیک خرید و آن روز را جشن گرفت بی هیچ بهانه‌ای. کسی که زندگی را یاد گرفته میداند که گوش کردن به یک آلبوم موسیقی جدید چقدر میتواند هیجان انگیز باشد، امتحان کردن طعمهای مختلف و جدید چیپس‌ها! ساده‌تر از آن است که به ذهن کسی برسد.

خوب زندگی کردن در دنیای سیاستمداران کلاش، کودکان کار، مردم زلزله زده و سیل دیده، کار هرکسی نیست اما هر کسی میتواند خوب زندگی کند، لذت ببرد شاد باشد بدون آنکه هیچکدام از مصیبتهای دنیا را فراموش کند و یا برایش بی اهمیت باشد. سوالها زیاد بود اما همه در همین یک سوال جمع بود. نیازی نبود مطرح شود. کسی که همین یک بند را یادبگیرد و عمل کند باقی سوالها، خود جواب میشوند! مهم نیست از کجا آمده‌ایم و نباید هیجان روزگار بعد از مرگ را با فکر کردن به آن کم کنیم. باید بر مدار اخلاق انسان‌وار، انسانیت را زندگی کنیم. با دیگران درآمیزیم و از دیگران بیاموزیم. باید به داد دیگران برسیم. آنوقت در همین لابه‌لا اگر خالق یا پروردگاری هم باشد مطمئنا خودی نشان میدهد. چشمکی میزند و لابد در گوشمان یک پیش نمایش از آینده و برنامه دنیا خواهد گفت. دنیا این سرزمین پر راز و رمز خیلی شبیه جزیره گمشده (لاست) است…

۰

حبس کلام در قفس سینه

با من حرف بزن.

بعضی وقتها که تلخ و بی حوصله هستم، زبانم به کلام باز نمیشه. حرفی که به ذهنم میاد، همزمان به زبان جاری نمیشه. اما باور دارم که اشتباه میکنم. میدونم که در اون لحظه که حرفم را برای خودم و در ذهنم نگه میدارم و حبس میکنم، کار اشتباهی کرده‌ام.  یکی از قسمتهای خانه سبز که بخشی از نوجوانی منو ساخت، تفسیر قشنگی از حرف زدن داشت: حرف، منشا چشمه زلال محبت آدمهاست! وقتی که الفبای حرف زدن را بلد باشی دیگه به هیچ سلاحی احتیاج نیست تا مقابله کنی، مبارزه کنی و حتی خود را اثبات کنی. باید برای شیرین‌تر کردن لحظه‌های شادی حرف زد. برای زدودن غصه حرف زد. برای یافتن راه نجات حرف زد. برای گرفتن تصمیمی بزرگ حرف زد. باید با مردم حرف زد. باید به دیرگان گفت و از دیگران شنید. بدترین مجازات برای انسان، حبس کلام در قفس سینه است.

 

۰

به افتخار فرار از مدرسه، برای دوری از لاکپشت پیر بی ماجرا

پیرمرد با چین و چرکهای بسیار بر صندلی شکسته بیرون در و در کوچه نشسته بود و نگهبانی میداد تا مبادا کسی برج عاج دانش را، سرزمین کسب علم و پرورشگاه آینده سازان مملکت را ترک کند و در کوچه و خیابان به الواتی مشغول شود و مزاحم نوامیس مردم گردد و الی آخر. پیرمرد چنان سفت و محکم پایگاه خود را حفظ میکرد که حاضر نبود آن را با چیزی معاوضه کند مگر با چند نخ سیگار!

چند سال بعد از فرار همیشگی ما از آن آلکاتراز شنیدم که پیرمرد هم از قفس تن جهید و دنیا را ترک کرد. او برای ما شده بود نماد آخرین سنگر مدرسه. اگر از او عبور میکردی دیگر جان سالم به در برده بودی. اما اگر از مدیر و ناظم میگذشتیم و او همچنان روبرویمان بود، هنوز راه زیادی داشتیم.

در نظرسنجی فیس بوکی دیدم که پرسیده بود آیا در دوران گذشته از مدرسه فرار کرده‌اید؟ دوستان زیادی جواب داده بودند و من حیرت کرده و افسوس خوردم! حیرت از این جهت که چقدر دوستان زیادی دارم که هیچکدام در آن روزگار طغیان نکردند، پشت نمیکتها نشستند و به تنظیم زمان ظالمانه آن  مکتبخانه‌ها “نه” نگفتند.

فرار از مدرسه هنر است. این را به خاطر اینکه در دفتر افتخاراتم دارم نمیگویم. اگر هرگز از مدرسه فرار نکرده بودم هم باز نظرم همین بود. هرچند به هیچ دانش آموزی چنین پیشنهادی نمیدهم. باز هم نه به خاطر اینکه کار زشتی است، اخلاقش خراب میشود و… بلکه این دست هنرها باید از درون فرد بجوشد. باید در شخصیت و خمیره او باشد. نباید به این کار تشویق شود. باید عارفانه باشد!

بعضی کارها هستند که زمان خود هنرند و باید انجام شوند. اینجا چون بلاگ شخصی من هست مینویسم. وگرنه در کلام، هرگز کسی را به آن تشویق نمیکنم. فرار مدرسه یکی از آن کارهاست. سیگار کشیدن پنهانی در دوران نوجوانی (در سنین پایین، زمان کشف شهود، نه در زمان کهنسالی و  پیر جوانی برای پاره‌ای امور) لبی تر کردن و… از آن هنرهایی اسنت که باید از درون به بیرون بجوشد و مشوقی نداشته باشد. انسان باید برای دوران بزرگسالی و پیری داستانها از جوانی جمع کند. انسان بی ماجرا و قصه، لاک پشت کهنسالی است که هیچ برای تعریف کردن ندارد.

۰

خود را به کوچه علی چپ نزنیم!

خاله نرگس در مصاحبه‌اش به درستی میگوید که در برنامه زنده اتفاقات پیش بینی نشده زیاد میوفتد و این خاصیت این نوع برنامه‌هاست چه رسد به اینکه طرف حسابتان خردسالانی باشد که تازه دارند زندگی کردن را تمرین میکنند. اما دلیل اینکار خاله نرگس یعنی انحراف حرف آن کودک که این روزها به عنوان فرنود راستگو میشناسیمش. فرنودکودکانه رفتار کرد و خالی از هر پوشش و مراعاتی آنچه بود را بیان کرد. فتح الفتوحش را بر زیان جاری ساخت و تیم برنامه ساز بزرگسالی که با این رفتار بیگانه بود را به وحشت انداخت.

در همین مصاحبه که صحبتش رفت، مجری برنامه و مصاحبه کننده اتفاق نظر دارند که گاهی دربرنامه تلویزیونی اتفاقی میوفتد که خارج از عرف جامعه است. اما توجه نمیکنند که عرف جامعه هم مانند ابیات شعر دیوان بزرگی است که اول سروده شده و بعد اوزان آن کشف شدند. نه اینکه قالب داشته باشیم و بر اساس آن واژه بریزیم و دفتر شعر تحویل بگیریم. عرف جامعه را نمیشود در بخشنامه و دستور و فرمان، به شکل هرمی از بالا به پایین ابلاغ کرد. عرف جامعه آن است که مردم به خاطرش در برابر فرمانداری و استانداری تجمع میکنند اما مسئولین رسیدگی لاپوشانی میکنند همان کاری که در این برنامه تلویزیونی انجام شد.

در برنامه خاله نرگس، او از کودکان درباره کارهایی که آنها میتوانند و باید خودشان انجام دهند سوال پرسید و حتما در نظر داشت که بچه‌ها از بستن بند کفش بگویند و از مسواک زدن از کمک مادر کردن و… اما در این بین کودکی دست بالا کرده بود تا توانمندی غیر تکراری‌اش را به رخ همسالان خود بکشد زبان گشود که خودش در دستشویی خودش را اداره میکند! حالا با همان زبان کودکانه. توانایی اداره در دستشویی در سنین فرنود (کمی بالا و کمی پایین‌تر) از مهمترین فصلهای شکل گیری شخصیت، لااقل در دسته بندی و مرحله بندی فرویدی است. اما افسوس در رسانه های عمومی اینچنینی چنین ماجرایی خلاف عرف عمومی است.

از آن روز به بعد هر وقت یاد ماجرای آن برنامه خردسالان میوفتم با خودم فکر میکنم چرا مجری برنامه در برابر حرف کودک بی دفاع شد؟ سراسیمه عمل کرد و چرا نگفت آفرین! چرا به جای اینکه لفظ و کلام کودک را اصلاح کند، منکر آن شد؟ حالا هم در این مصاحبه طوری از معمولی بودن قضیه صحبت مکیند که کار به آنجا میرسد که میگوید اگر من آن کار را نمیکردم شاید با من برخورد هم میشد. در جای دیگر مصاحبه هم میگوید که بعد از برنامه همه همکاران ماجرا را بالبخندی تمام کردند و هرکس خود را به کوچه علی چپ زد!

۱

Lili

Lili, take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili, easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پ.ن: اینجا قابل شنیدن هست.

۲

غول صخره ای شکل سرخ پیکر

بچه که بودم (باز هم یادآوری میکنم، بچه‌تر از حالا) یک شب پاییزی کابوس دیدم. کابوس دیدم که موجودی که اعضای بدنش، دستش، پایش و سرش شبیه صخره بود، صخره ای سرخ رنگ، از میان کوچه ما گذشت. هر قدم که برمیداشت زمین می‌لرزید. هر سری که تکان میداد شیشه‌ها میریخت و پنجره‌ها تکان می‌خورد. یادم هست در همان کابوس اطرافیان میگفتند آن شیشه کوچکی که مایع قرمزی درونش هست را پشت پنجره بگذار، دیگر نمیترسی، دیگر نمی‌لرزی و او دیگر با این خانه کاری نخواهد داشت و سرش را پایین میاندازد و راهش را میگیرد و میرود از کوچه بیرون.

کوچه دنیای من بود. زندگی من در کف آن کوچه جاری بود. اگر اتفاقی برای کوچه می‌افتاد، خانه‌ام را در خطر میدیدم. هروقت دعوایی در کوچه بود، میگریستم و کنار یک آشنا میخزیدم. همه فکر میکردند از دعوا ترسیده‌ام. درست بود که از دعوا میترسیدم اما نه برای سر و صدایش و فحش‌ها و کتک کاری هایش! از دعوا برای این میترسیدم که نکند فضای کوچه ناامن بشود و دیگر نشود آنجا را زندگی کرد و محبوس اتاقهایمان بشویم. آن موجود صخره‌ای شکل سرخ رنگ هم امنیت خانه و کوچه را به خطر انداخته بود. نامش میگفتند زلزله است و همان یک شب در کابوس کافی بود تا من آن را تا امروز به خاطر بسپارم. تا امروزی که چندین سال از زلزله مصیبت بار رودبار ومنجیل گذشته است.

تصاویر آوارها و کشته‌ها و شایعه ها و خبرها، آن دیو صخره ای را در کابوس من ساخت. هرگز فکر نمیکردم که بعد از این همه سال ترس و لرز و احتیاط در مواجهه با این لغت، روزی برسد که زلزله معادل یک لغت سک سی بشود برایم. زلزله پیوند بخورد با عریانی بدنهای اغواگر. شنیده بودم که روحانیون در هر مذهبی میتوانند جای خدا و شیطان را یک شبه عوض کنند و حتی پست خدایی را از عالم حذف کنند اگر لازم باشد. اما ندیده بودم که بتوانند کابوس و لذت رابا هم و درهم بیامیزند.

۱

پر از مراسم جایزه دار

سالها است که این موقع سال مراسم گرمی برگزار میشود. اصلا اول هر سال میلادی و آخر هر سال شمسی بازار جشنواره و  ”مراسم جایزه دار” داغ است. اما چند وقتی است که من نسبت به این مراسم پر زرق و برق پر رونق بی محتوا سرده سرد شدم.دو سال در سایت سرزمین سینما و دو سال در سایت عاشقان سینما برای این مراسم پرونده سازی کردیم و امسال حتی یک خبر خشک و خالی هم نگذاشتم! غیر از کسادی بازار خودمان دلیل دیگری هم داشتم. همین گرمی را نگاه کنید. امسال هر عکس و کلیپی از این مراسم دیدم من را یاد بمب های هالیوودی و سیل  سوپر هیروها و ترانسفورمرزها و آدم فضایی می انداخت (میک آپ لیدی گاگا خصوصا) این مراسم به اصطلاح برای بزرگداشت موسیقی است اما من به عنوان یک علاقه مند کاملا آماتور از این مراسم چیز به درد بخوری نشنیدم! وقتی تاپ استارش بیانسه باشد و پدیده سال اش کسی مثل گاگا! انتظاری نباید داشت. برندگان گلدن گلوب هم دست کمی نداشتند! البته منظورم به مریل استریپ نبود با بازی نمکی اش در جولی و جولیا. اما بخش آثار تلویزیونی و کمدی و… خبر از فاجعه ای میداد. فاجعه ای که میگوید، بازار هنر هم کالای بنجل تولید میکند! برای تکمیل این ضیافت جشنواره بیرونق داخلی خودمان هم هست. سینماهایی که این روزها هر وقت از مقابلشان گذشتم صفهای طویل و مشتاقان منتظر سالهای گذشته در نظرم آمد.  حالا باید ببینیم که مراسم اسکار امسال هم همینطور است یا نه.

Pages ... 1 2 3 4