۰

تب تند رسیدن دارم

علامت بیماری هست اما برای من قطعه ی جدا نشدنی لحظات حساس. تب را می گویم. برای دیگران تب نشانه آنفولانزا، ذات الریه، سرطان، هپاتیت و هزار و یک مرض دیگر است. اما برای من، گذشته از این نشانه ها زنگی است  برای تمام اتفاقات شاید سرنوشت ساز. خوب یادم هست روزی که برای تست پیش دبستانی به دبستان نزدیک مان رفته بودیم. از شب قبلش شده بودم  تنور آتش. می دانستم که قرار نیست اتفاقی بیافتد اما احساساتم این را نمی فهمید همان موقع هم پیش خودم می گفتم که اینها همه برای این است که کم سالم و طاقت این هیجانات را ندارم اما این اتفاق برای روز ثبت نام کلاس اول هم افتاد روز اول مهم هم. اصلا روز اول همه مهر ها. روز کارنامه گرفتن های ثلث به ثلت. روز امتحانات. شب های قبل از مسافرت همیشه می سوزم. روز های و شب های پر غم، تنوره میکشم نه از خشم که از غصه. شادی ها هم با ناراحتی هایم از همین جهت مخلوط می شود. همین اواخر هم برای ثبت نام دانشگاه تب داشتم.
این اتفاقات را درک می کنم می دانم مثلا تب آن روزم برای چه بود و اصلا همان روز هم این را می فهمیدم اما این روزها تب های گاه و بیگاهم را نمی فهمم اصلا در جریان سوختن های دمادم نیستم اما حس می کنم که قرار است بلایی به سرم بیاید شاید بزرگتر و مهلک تر از همه قبلی ها چون درجه این تبها با همه گذشته ام فرق دارد.

سراپا درد افتادم به بستر
شب تلخی به جانم آتش افروخت
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
تنم از سوز تب چون کوره می سوخت

۱

به سکوت و شب بگو نه

امروز ونزوئلا به ایجاد تغییرات و حرکت به سمت دیکتاتوری نه گفت و در برابر حرف مفت ایستادگی کرد. هر وقت از این دست خبر ها می خونم و میشنوم ناخواسته یاد خودمون می افتم که چقدر ساده به همه چیز آره میگیم و هیچی را رد نمی کنیم.

بگو نه به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه به سنگ پروندن به قناری به شقایق

به سیاه کردن آینه، به قفس کردن مهتاب
بگو نه به سنگسارِ دو تا پروانه ی عاشق

رد شو از ترس و به سایه بگو نه
بگو نه که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه
بگو نه که عاشقی آسون شه

۲

مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

اگر به “اوج حسرتی نگفتنی” برسی. اگر تنگ باشه پوسته ی سخت اطرافت اگر در پوستت جای نگیری از غم و نه از خوشحالی شاید بشه گفت در معرض انفجار قرار گرفتی شاید به زودی بترکی. ناگزیر است این غم باد عاقبت ترکیدنی است…اصلا هر باد شده ای خواهد ترکید. چه بخواهیم و چه نخواهیم.

۱

شیر شیر بُوَد، گرچه به زنجیر بُوَد

یک ماه غل و زنجیر سیری چند رفته بودم تعطیلات!

۰

در شب قدر ار صبوحی کرده​ام عیبم مکن

خدا را بعضی وقت ها می توانی هر جایی ببینی توی خیابون توی کوچه ها توی رسانه ملی! مسجد و دیر وکنیسه که جای خود دارد. این روز ها خدا روی بورس است بازارش داغ است به اصطلاح خریدار دارد اینجاست و این روز هاست که همه خود را گناهکار می دانند. اما زیاد دلخوش نباش اینها را تنها از توی تلویزیون و داخل مسجد ها می توان دید این آدم های خوب این ها که دلهایشان مثل آینه است اینها که نیکوکارند و دست خیرشان به عرش هم میزرسد وجود خارجی ندارند اینها میان بر نامه های رمضان هستند و سالی یکبار هم با چشم غیر مسلح قابل رویت هستند.

۱

چیزی مثل بازی زنده فوتبال…

بیشتر از آنکه جنگ هیجان انگیز و دیدار جذابی باشه به نظرم در حد تکرار یک سریال آبکی مسخره ی خسته کننده است پر از خمیازه کشیدن های کش دار!

۲

شکست، شکست، شکست

هر شکست مقدمه،…بدبختی تازه است! دو روزه که بهش ایمان آوردم!

۱

مثل هذیان دم مرگ

گاهی با خودم می گویم کاش می شد کیسه ای به دوش بگیرم و کولی وار در میان کوچه ها، بی هدف به پرسه زدن بپردازم و گدایی کنم. نه گدایی پول و سکه، از عابران و رهگذران چیزی بخواهم که تا به امروز از بدست آوردنشان عاجز مانده ام. به دنبال چاره ای…همیشه که نباید برای گرسنگی شکم دست به تکدی گری زد گاهی وقت ها هم می شود که ذهن گرسنه می ماند. پاره ای اوقات می شود که صدای شکم خالی فکر و روح در می آید. اگر فقیر باشی چه؟ چه چاره ای برای  فکر وامانده داری؟ از همین هاست که وقتی هوا کمی ابری و خنک میشود آن هم در تابستان هوس میکنم توبره ای به دست بگیرم و چهار راه ها را در نوردم و فریاد بزنم ” ای سبدهاتان پرخواب” شاید کسی باشد تا من را رها کند از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک.

Pages ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9