روزهای شعر و دلار
این روزها، روزهای شعر است. روزهای شعر و دلار! این روزها بیش از هرچیز شعر میخوانم. شبی یک غزل از حافظ، شبی یک پاره از اخوان، کمی از نصرت، اندکی فروغ. بهتر بگویم این شبها، اوقات شعر است. گاهی با نگاه، در ذهنم صدای شاعر را تصور میکنم. بعضی وقتها با صدای خودم پچ پچه میکنم و وقتهای دیگر برای دیگران میخوانم. بلند بلند. به نظرم زمستانها باید شعر خواند و تابستانها داستان!
دلار هم هست. این روزها تیتر اول است. دلار هم به سرگشتگی ما دچار شده انگار. بالا و پایین میرود مثل اسفند روی آتش شده. بیچاره سرگیجه گرفته از بس ثبات ندارد. خلاصه این روزها دوران شعر و دلار است…
این نوشته علمی نیست
مجله را باز کرد. مثل پول شمار تورق کرد. روی جلدش را نگاه کرد. حتی تیترها را نخواند. در آگهی های پر زرق و برق بیشتر مکث کرد و از روی جلد تنها به قیمت توجه کرد نام مدیر مسئول و سردبیر را دید به صاحب امتیاز توجهی نکرد. مجله را بست من را نگاه کرد و گفت…
میگفت جهت دارد. میگفت که علمی نیست. تخصصی نیست. برای عوام نوشته شده و جنبه عمومی دارد. در اختیار گروه خاص است که تنها به پول درآوردن فکر میکنند. گفتم میشناسی؟ گفت جلدش را میبینم. پرسیدم نخواندهای. گفت نیازی نیست. مشخص است. هیچی ندارد. صدای ضبط ماشینش حرفهایمان را قطع میکرد…”من یار و یاور نمیخوام” میپرسیدم چرا؟ چرا خوب نیست؟ همان حرفهای قبلی را تکرار کرد. باز هم صدای پلیر پارازیت کلاممان شد…” از هیچ کس و ناکس نمیترسم”… باز هم غصه دار شدم. باز هم زخم کهنه ای سر باز زد. شیون بی مطالعه بودن ایران و ایرانی نمیکنم. نمیخوانیم که نمیخوانیم. مگر من پر ادعا در روز چقدر کتاب میخوانم؟ مگر این فیس بوک وقت برای آدم میگذارد؟ اصلا گور پدر سرانه مطالعه هم کرده. به من چه شاخص فرهنگی و هزار کوفت و زهر مار دیگر. زخم کهنه من این بود که رفیق سابق و آشنای فعلیام که باعث شد به مباحث و مسائل سیاسی علاقه مند شوم، او که موجب شد درباره شوروی چیز بخوانم در مورد مکاتب سیاسی کتاب بخرم امروز روبرویم نشسته و کاملا بی دفاع و بی سلاح صرفا برای آنکه رنگی از گذشته در خاطر من زنده کند میگوید این مجله علمی نیست!
ایده دارد سر میرود!
در حال کار کردن بودم و طبیعتا خیره به مانیتور. یکدفعه احساس کردم که ذهنم پر شده از ایده. ایدههایی که شاید به درد هیچ کس نخورد اما بالاخره ایده هستند. حس کردم که ذهنم مثل دیگی شده که در آن پر از خوراکی در حال طبخ است که زیرش شعله زبانه میکشد و در حال سر رفتن است. باید همش زد و یا زیرش را کم کرد. حالا این ایده ها را طبقه بندی میکنم. دسته بندی شده و لیبل خورده در قفسه های ذهنم جای میدهم و کم کم اینجا مینویسم.
میراث من
کو؟ کجاست اسلحه من؟ کجا گذاشتم اون شات گان رو؟ یک جا نوشتم که روزی شات گانی میخرم و لیدی گاگا را با آن میشوتم و بعد با قنداق اسلحه توی گیجگاه جاستین بیبر میزنم. هنوز هم سر حرفم هستم اما کار سختی است بخری…ببری…بزنی…برگردی! شات گانم کو میخوام همینگوی وار تفنگ را پایهی سرم کنم. خدا را چه دیدی شاید تیرش خطا رفت.
شاید اشتباه میکنم. زندگی ارزش اینکارها را ندارد. اصلا گوربابای شات گان هم کرده. بشری که با یک افزایش و کاهش فشار خون حالش دگرگون میشود، انسانی که با جذب و باز جذب سروتونین اوقاتش تلخ و شیرین میشود، آدمیزادی که از یک فحش رنگ به رنگ میشود و با یک حرف لطیف خر…چه کاری است تا اوضاع بر مدار خواهشهایش نیست میخواهد بزند بترکاند؟
کیسه داروهای من کجاست؟ قوطی قرصهایم کو؟ آن شیشه شیک کتابی را میگویم که مملو از آبنباتهای تلخ ریز دوستداشتنی است؟ باید چندتایی بالا بندازم بخوابم خواب ببینم. خواب خوب ببینم و برگردم. اما صبر کن. خواب قرص، مثل سینههای مدلهای دروغین است. پستانهای عروسکهای کاشتنی. ارزشی ندارد. بیهوده است از هیچ سرچشمه میگیرد و “رویای فراموشی و خاموشی” در آن نیست. باید خسته باشی. باید کیلومتر پیموده باشی یا چند فیلم را از پی هم دیده باشی تا پلکهایت به تو التماس کنند که فقط یک ساعت! مرگ عزیزت، سر جدت بگذار ما به هم برسیم…
لیوان بلند و بزرگ همیشگی من کو؟ لااقل آن را بده چند تکه یخ مهمانش کنم و چند جرعه در آن جای دهم شاید ره برد این بار به حال خرابم! خدا را چه دیدی؟ بطری خالی است اما و داستان تکراری قرص… یخ ها که در لیوان هستند. آب هم میریزم و تکان میدهم. خنک میشود. سر میکشم. دلم خنک میشود. فکر میکرد آب سرد پادزهر دل سوخته است اما فهمیدم دل گرفته را هم درمان میبخشد. دنیا و محتویاتش را دایورت میکنم. آب یخ را تمدید میکنم و دل خجسته و لب خندان را شارژ… اسلحه و قرص و آب یخ میراث منند.
اقرا!
مجتبی سمیع نژاد را نمیشناسم. میدانم وبلاگ نویس است. بعد از اینکه این نوشته را تمام کردم گوگل میکنم تا بفهمم دقیقا کیست. چه سلیقهای دارد و چه مینویسد و احتمالا فید مطالبش را اضافه کنم برای خواندن. اما چه میشود که آدم بی هوا نام کسی را میآورد که نمیشناسد؟ در سرویس Read it later لینکی اضافه کرده بودم که نام “مجتبی سمیع نژاد” بر بالای آن بود. شروع کردم به خواندن، حرف دل من بود. حرف دل خیلی از ما بود اما فقط حرف دل بود. حرف دلی بود که باید مغز دنبالهاش را بگیرد و همین طور دلی باقی نماند که نمیگیرد. اگر میگرفت به قول این وبلاگ نویس سرانه مطالعه ما بیش از پنج دقیقه بود. حالا بماند که فلان مسئول برای بالا بردن روحیه عمومی خواندن نماز و ادعیه را هم به حساب مطالعه میگذارد و نتیجه میگیرد که ما ملت اهل فکر و مطالعه هستیم و این را غربیها برای تخریب به ما القا کردهاند. اما چند لحظه اگر فکر کند میفهمد که اتفاقا همین که چنین حرفی میزند خود گواه کمبود مطالعه در اوست. مگر میشود خواندن چیزی که معنایش را نمیدانیم را به پای مطالعه بگذاریم؟ اصلا تو بگو کلام خدا و کتب مقدس!
در ادامه نوشته آقای سمیع نژاد بود که حرف عزیزی باز برایم تداعی شد. حرفی عجیب صحیح. همیشه فکت و گواه ما برای متقاعد کردن طرف مقابلمان در بحث و بررسی و نقد و تحلیل آن بوده که “خودم دیدم” یا “با گوشهای خودم شنیدم” و هرگز نمیگوییم که فلان کتاب فلان صفحه و اگر هم بگوییم به قوت و استحکام دو دلیل اول نیست. شنیده ایم و هرگز نخواندهایم. پستهای بلند را رد میکنیم و به قول این وبلاگ نویس از همین است که طرفدار پر و پا قرص مینیمال هستیم. چون حال بلند نوشتن و خواندن نداریم. فکر کنم که باید سری به آیتمهای ستاره دار گوگل ریدر بزنم و مقالاتی را از زیر خاک بیرون بکشم.
آلت نوشتن!
داستانِ نوشتن برای نوشتن، داستانی قدیمی و تکراری است. برای احترام گذاشتن و ارزش گذاردن به امر خطیر نوشتن، بنویس. اما این حالت روحانی برای من پیش نیامده و یا اگر پیش آمده من روی خوش نشان ندادم. در رختخواب آرمیده بودم که ایده به سراغم آمد و من بیگانه از قرتی بازیهای روشنفکر مآبانه هستم که کنار بسترم کاغذ و قلمی محیا کرده باشم. نوشتنم همیشه سوژهای بوده برای کاری دیگر. نوشتم تا آخرین ورژن لایو رایتر را تست کنم. نوشتم تا مانیتور جدید را ببینم و قد و قواره وبلاگم در آن را بسنجم. نوشتم تا حرص و دق و دلی خالی کرده باشم. امروز هم مینویسم تا کیبورد جدید را آزمایش کنم. این نوشته برای هیچکس ارزشی ندارد مگر برای خودم که لذت تو سری زدن بر دکمههای کیبورد تازه را مزه مزه کنم. شاید این بار خوش دستی کیبورد ارزان قیمت باعث شود که دلبسته سیاه مشق کردن شوم.
همین!
شاید یک خصوصیت اخلاقی باشه، شاید بد باشه ، شاید هم خصوصیت خوبی باشه. اصلا هرچی که هست من اینطوری هستم که هر وقت موفقیت و نتجیه مطلوبی میبینم هوس میکنم اون موفقیت را تکرار کنم. وقتی کار هنری خوبی میبینم، میخونم و میشنوم، هوس میکنم که توانایی انجام کار مشابه را کسب کنم. کار مشابه نه تکرار اون اثر که کاری در حد و اندازه آن را منظورم هست. همین میخواستم بگم که هوس پیروزی کردم تا شاید یه ذره راحتتر بشم!
چون سراشیبی گور
هر روز با هم زندگی میکنیم و هر روز از کنار همدیگر عبور میکنیم و با هم حرف میزنیم و در این مسیر همچنان پیش میرویم و گاهی یادمان میرود که تنها نیستیم. گاهی فراموش میکنیم که حرفی که میزنیم، کاری که میکنیم، ممکن است برخورد کند با گوشهی دلی و اصابت کند به احساس نازکی و حتی گاهی صدای این تصادفهای پی در پی دلخراش را هم نمیشنویم. صدا که هیچ، گاهی جنازههای تلنبار شده بر روی هم در کنار جادههای زمان را نمیبینیم. وقتی این همه تصویر و صدا را نبینیم و نشنویم طبیعی است که وقتی میپرسد هنوز هم دوستم داری؟ یا وقتی بی مقدمه میگوید راستی ببینم تو منو دوست داری؟ انگار که در سراشیبی گور گذاشتن و دارند هولمان میدهند پایین باید هم جا بخوریم!
پ.ن: اولین پست سال جدید است. از روی تاریخ میشد فهمید اما تبریک که نگفتم لااقل اینطوری یادوری میکنم که شماره سربرگ تقویمهایمان عوض شد!
ای تو نگفتنی ترین
توی ذهنم یک سری الگو دارم که شاخص ترین الگو برای هر نوع شخصیتی است. این الگوهایی که میگم فارغ از بدی و خوبی هستند. مثلا میگم “این” مثل “اون” هست و نمیگم “اون” شبیه “این” هست. چون قدرت شخصیتی “اون” بالاتر هست و “این” زیر مجموعه “اون” هست. حالا وسط این “این” و “اون” ها یک نفر از راه میرسه که تو هیچ قالب شخصیتی نمیگنجه و کلا تمام معادلات آدم را میریزه بهم. خب سخته دوباره بشینی از اول کتگوری بسازی برای شخصیتهای ذهنیت!