۱

Lili

Lili, take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thaught
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili, easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پ.ن: اینجا قابل شنیدن هست.

۱

پر از مراسم جایزه دار

سالها است که این موقع سال مراسم گرمی برگزار میشود. اصلا اول هر سال میلادی و آخر هر سال شمسی بازار جشنواره و  ”مراسم جایزه دار” داغ است. اما چند وقتی است که من نسبت به این مراسم پر زرق و برق پر رونق بی محتوا سرده سرد شدم.دو سال در سایت سرزمین سینما و دو سال در سایت عاشقان سینما برای این مراسم پرونده سازی کردیم و امسال حتی یک خبر خشک و خالی هم نگذاشتم! غیر از کسادی بازار خودمان دلیل دیگری هم داشتم. همین گرمی را نگاه کنید. امسال هر عکس و کلیپی از این مراسم دیدم من را یاد بمب های هالیوودی و سیل  سوپر هیروها و ترانسفورمرزها و آدم فضایی می انداخت (میک آپ لیدی گاگا خصوصا) این مراسم به اصطلاح برای بزرگداشت موسیقی است اما من به عنوان یک علاقه مند کاملا آماتور از این مراسم چیز به درد بخوری نشنیدم! وقتی تاپ استارش بیانسه باشد و پدیده سال اش کسی مثل گاگا! انتظاری نباید داشت. برندگان گلدن گلوب هم دست کمی نداشتند! البته منظورم به مریل استریپ نبود با بازی نمکی اش در جولی و جولیا. اما بخش آثار تلویزیونی و کمدی و… خبر از فاجعه ای میداد. فاجعه ای که میگوید، بازار هنر هم کالای بنجل تولید میکند! برای تکمیل این ضیافت جشنواره بیرونق داخلی خودمان هم هست. سینماهایی که این روزها هر وقت از مقابلشان گذشتم صفهای طویل و مشتاقان منتظر سالهای گذشته در نظرم آمد.  حالا باید ببینیم که مراسم اسکار امسال هم همینطور است یا نه.

۰

“آهای تو”

ben به اتفاق نو و تازه، پدیده گویند. چیزی که اکنون هست، اما پیش از این موجود نبوده است. اما معنای دیگری که پدیده به ذهن می‌آورد ناپایداری و موقتی بودن است. یعنی پدیده در بخشی از زمان می‌آید و بعد از مدتی دیگر با آن قدرت باقی نمی‌ماند البته پدیده‌هایی هم هستند که در این دایره قرار نمیگیرند و میتواننند تا مدتها به حیات حرفه‌ای خود ادامه دهند.

بنیامین بهادری خواننده‌ای که با آلبوم اول خود توانست به عنوان پدیده‌ای تازه در صنعت موسیقی داخلی خود را مطرح کند. (بسیار مهم است که در این بحث “صنعت” را با “هنر” اشتباه نگیریم و در حال حاضر اکثر آلبومهای موسیقی در داخل و حتی خارج از ایران در حیطه صنعتی قرار می‌گیرند که آلبوم‌های تجاری هستند و بار هنری در آنها یا بسیار پایین و ناچیز و یا فاقد آنند.) در هر حال آلبوم نخست او با آلبومهای منتشر شده در فضای عمومی موسیقی داخلی ایران تفاوت ‌های زیادی داشت. البته من این تفاوت‌ها را بین خوب و بد قسمت نمی کنم و تنها از آنها به عنوان تفاوت یاد می کنم. در نخستین آلبوم و مخصوصا در کلام، خلاقیتهای فراوانی شکل گرفت که ، بیشتر بنیامین را از همردیفان خود متمایز کرد و همین خلاقیتها که نسبتا در بخش موسیقی و تنظیم آلبوم هم به گوش می‌رسید موجب موفقیت آلبوم شد. در این میان و به اعتقاد من صدای بنیامین سهم کمتری نسبت به ترانه و موسیقی داشت.

به هر حال آلبوم اول را از نظر فروش و استقبال میتوان آلبومی موفق قلمداد کرد اما بعد از آن مجموعه بنیامین خود را به کار برای موسیقی متن و ترانه یک فیلم (اگر من اشتباه نکنم و همان فیلم باشد) خلاصه کرد. او برای فیلم “گرگ و میش” خواند و زمزمه‌های آمدن آلبوم جدید او به گوش میرسید. تمام طرفداران او که بعد از آلبوم اول چشم انتظار بودند هر چه منتظر ماندند خبری از بنیامین نشنیدند. او مدتی را در سکوت سپری کرد و هر چند وقت یکبار خبری از او منتشر میشد که مثلا در حال کار بر روی آلبوم جدید است. شاید به نظر بیاید که این کار حرکتی حرفه‌ای است اما گاهی این توقف آن هم برای خواننده های تازه کار موجب بالا رفتن توقع عمومی میشود و ناخود آگاه همگان در پی آنند که موفقیتی فراخور زمان انتظار را بشنوند و وای از روزی که این اتفاق نیوفتد.

در آلبوم جدید، بنیامین سعی درتکرار موفقیت گذشته دارد. اما نمی‌داند که خلاقیت به کار گرفته شده برای آلبوم اول مختص همان کار بود و نمیتوان آن را دوباره در این مجموعه به کار گرفت. آلبوم جدید او تنها تلاشی برای تکرار موفقیت گذشته است. هرچند من از نظر خود و با تکیه بر سلیقه شخصی ، آلبوم اول را هم اثر قابلی نمی‌دانم ولی به مراتب از آلبوم “۸۸” بهتر بود و دارای حداقل های بازار موسیقی بود. بنیامین در آلبوم جدید، با مشتی ترانه بی ایتدا و انتها که مجموع گفتار همه آنها  یک “دوستت دارم” ساده است بدون هیچ طعم و ادویه عاشقانه‌ای، بدون هیچ افکت و صنعت ادبی وارد میدان شد. او تنها لغات را میگوید و در هر چند مصراع یکبار یاد آوری می کند که معشوق را دوست دارد و این نه تنها به آلبوم که به ترانه های عاشقانه این روزها نیز ضربه می‌زند.

درباره موسیقی کار اگر چیزی نمیگویم به خاطر دانش کم من در این باره است اما همین قدر میدانم که نواها متناسب با کلام تکراری چیزی نیست جز ملودی های پیش از این شنیده شده.

در خبرها وقتی خواندم که آلبوم بنیامین فروش بالایی داشته است اولین چیز آن بود که تمام خریداران از جمله کسانی که من آنها را میشناسم به حساب آلبوم اول به سراغ “بنیامین۸۸” رفتند اما شاید وقتی بشنوند که این اثر چندان اثر قابلی نبوده  از این خواننده دلسرد شوند و باز به نظرم اگر بنیامین بخواهد در کارنامه خود آلبوم دیگری را به بازار بفرستد باید خاطره خوش موفقیت آلبوم اول را فراموش کند و به فرداها با افق دید باز تری نگاه کند.

۲

ای شیخ حقا که تو از ما بهتری!

مدت‌ها پیش با دوستی بحث میکردیم درباره شخصیتی چون محمد رضا شجریان. او که شیفته هنر شجریان بود با شخصیتش رابطه چندان خوبی نداشت و او را فردی مغرور و تا حدودی انعطاف ناپذیر خطاب می‌کرد. این نوشته ربطی به شجریان ندارد اما حالتی مشابه، امروز و بعد از شنیدن مصاحبه رادیو زمانه با محسن نامجو در حاشیه کنسرتش در کانادا برای من پیش آمد.

namj

اولین بار محسن نامجو را با قطعات “زلف بر باد مده” و  “کپی پدرخوانده” شناختم و هر دو بر جانم نشست. این دو قطعه باعث و بانی آن بود تا من پیگیر کارهای نامجو شوم. لحن تند و گزنده‌اش در ترانه‌ها و ابیات مرا خوش آمد و زخمه های تارش هم.  من نامجو را دوست داشتم و حتی امروز هم دوست دارم اما آرزو می‌کنم که هیچگاه مصاحبه‌ای از او نمی‌خواندم و یا نمی‌شندیم.

اگر کمی پیگیر او و کارهایش بوده باشید ماجرای آن قطعات قرآنی را به یاد دارید که یکی از قاریان قرآن در داخل کشور هم از آنها بر آشفته بود و بلافاصله که ماجرا رسانه ای شد نامجو قلم به دست گرفت و ندامت نامه‌ای تنظیم کرد تا نکند پلی در مسیر برگشت بر سر راه او خراب شود و او از بازگشت باز بماند. با نفس عمل او مخالف نیستم و اصلا با کل کار او هم مشکلی ندارم اما به نظرم آن جواب بسیار ناپخته و به دور از شخصیت هنرمندی چون "محسن نامجو" بود. حالا و بعد از گذشت مدتی رادیو زمانه در مصاحبه اخیرش به سراغ نامجوی دور از وطن رفته و انگار او هنوز ترس ناتوانی از بازگشت را دارد که این گونه محتاطانه پیش می‌رود او در بخشی از این مصاحبه میگوید:

سوال: می‌خواهم ببینم که آیا حرفت را درست درک کرده‌ام؛ اینکه از شرایط ایران خیلی ناراضی نبودی که آمدی بیرون. بیرون آمدی که فقط یک سکوی پرتابی باشد و چیزی باشد که بتوانی آرامش پیدا کنی، فکر کنی که برای آینده‌ات می‌خواهی چه کاری انجام بدهی و این‌که اگر لزوم آن را ببینی به ایران برمی‌گردی؟

دقیقاً برمی‌گردم. حتا اگر برگشتن من موجب واکنش‌هایی از طرف دولت باشد. دولتی که اگر از آن خوب نمی‌گویم، دارم از آن بد هم نمی‌گویم. کما این‌که من یک بار این تجربه را داشته‌ام. سال گذشته من مدتی خارج از ایران بودم و وقتی برگشتم صادقانه بگویم که من را اذیتی نکردند. اما در همین حد که در فرودگاه با من قرار بگذارند که این جلسات را بیا و توضیح بده که این کارها چه بوده و کارهایت را چه کسی در اینترنت منتشر کرده است. سوال و جواب در این سطوح بوده است و هیچ بعید نیست این‌ بار که من بر می‌گردم همان باشد یا نباشد و یا بدتر از آن باشد و یا اصلاً هیچ چیز وجود نداشته باشد.
منظور من از همه‌ی این پرحرفی‌ها این است که یاد بگیریم این‌قدر از ایران و رژیم ایران ننالیم و مقداری قضیه را بزرگتر ببینیم. یعنی اینکه ما بگوییم آی بگیر و ببند و خفقان و غیره، این کارها بس است دیگر.

namj2

نمیدانم اگر نامجو هنوز پشت دروازه مجوز و اخذ اجازه انتشار نخستین آلبومش در وزارت ارشاد بود، باز هم اینگونه می‌گفت؟ باز هم  صحبت از بگیر و ببندها و خفقان برایش بزرگ و اضافی بود؟ نامجویی که در مستند آرامش با دیازپام ده دیده بودم با نامجوی این مصاحبه تفاوت بنیادی داشت هرچند که انسان‌ها در همه مراحل زندگیشان حق تغییر و تحول دارند و این مسئله به هیچ کس مربوط نمی‌شود اما نامجو با چرخشی ۱۸۰ درجه‌ای به نظر من دچار تناقضی شده است که در باور من ناشی از همین فضای به شدت بسته است که هر چه از آن بنالینم کم است.

* در این نوشته از مصاحبه نامجو با رادیو زمانه استفاده شده است.
* عکس ها از صفحه ویژه  محسن نامجو در فیس بوک است.

۰

من ترس پرواز توام!

Googoosh

نه از تو میشه دل برید، نه با تو میشه دل سپرد
نه میشه عاشق تو موند، نه فارغ از تو میشه بود

گوگوش خواننده‌ای است که دیگر احتیاجی نیست تا درباره آنکه با صدایش بزرگ شده‌ایم و نوای کودکیمان محسوب می‌شد چیزی بنویسیم. آنقدر درباره‌اش گفته‌اند که دیگر نیازی نیست. تنها چیزی که درابتدا باید بگویم تا سو تفاهم برای طرفداران او پیش نیاید آن است که، گوگوش آنقدر مهم و معتبر است که تنها تولید کلیپی می‌تواند بهانه‌ای برای از او نوشتن باشد. اما این روزها حکایتش دقیقا داستان همین بیت از ترانه “گریه کنم یا نکنم” است. نه میشود عاشقش شد و نه می‌توان نادیده‌‍‌اش گرفت.

G2

با این سوال بی جواب، پناه به آینه میبرم
خیره به تصویر خودم، می‌پرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی، یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما، تو بشکنی من میشکنم

شاید او نباید این روزها اینقدر فعال باشد. هنرمندان بزرگ همیشه نسبت به مخاطبین خود تعهد دارند تا پاسدار و نگهدار شاهکارهای خود باشند. آنها مراقبان اصلی گنجینه‌هایی هستند که ما با آنها لحظه به لحظه تازه شده‌ایم. هنرمند حق ندارد که تصویر زیبایی از گذشته خود را در ذهن شنونده، خواننده و بیننده ویران کند. کاری که فکر می کنم گوگوش با این موزیک ویدیوی آخری کرد.

G3

هجوم بن بست رو ببین، هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست، من از تو میپرسم بگو

ترانه گوگوش به عقیده من بعد از مهاجرت جهش یافت و من این جهش را در جهت صحیح دیدم. ترانه‌های او پر از بغض غربت شد و همپای سن او با وقار خاصی خود را نمایان ساخت. جنس ترانه‌های انتخابی او با سنش  (در اکثر مواقع) همسو بود. اما در موزیک ویدیو اخیر او انتخاب ترانه‌ای نه چندان دلنشین از زویا زاکارین این تردید را به وجود می‌آورد که گوگوش به کجا میرود و از آن مهم‌تر  ما را با خود کجا میبرد؟

بدیهی است که این نوشتار از نقطه نظر کاملا شخصی بوده و بسیاری با آن مخالفند!

۰

روزها گر رفت…

این روزها زمانی که، از  پی هم دویدن عقربه ها سرگیجه میگیرم یاد این آیه مثنوی می افتم.

روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

در ادامه همین سرگیجه ها راه کارهای دیگری هم به ذهنم میرسد که البته گاهی برخی از آنها هنوز جواب میدهند و هنوز کاربرد دارند. از مهمترین های آنها، آن است که در فضای مجازی می افتم به دنبال ترکی آلبومی خواننده ای ناب. درست مثل معتادی که دنبال جنس میگردد ولو شده در زباله دان های شهرداری. او میگردد و مهم همان است حتی شاید “یافت نشود.”

خلاصه در ادامه پیدا کردن چنین چیزی بودم که رسیدم به  Jane Birkin . مثل روز خوبی بود برای یک ماهیگیر که آنروز انگار دهان ماهی ها دم به دم گیر می کند به قلابش. آلبومی سحر انگیز از این هنرمند خواننده، بازیگر، کارگردان گوش می کنم و واقعا در لحظاتی از آن به وجد می آیم.

وقتی که در زندگینامه اش دیدم که به عنوان بازیگر از او یاد شده هرگز فکر نمی کردم که منظور از این بازیگری آن است که در کنار کسی چون آنتونیونی  کار کرده باشد. او زیر نظر این کارگردان بزرگ که از معماران سینمای موج نوی فرانسه است در فیلم Blowup ظاهر شده است.

این پدیده از دهه شصت خود را به دنیا معرفی کرد و تا به امروز در حدود هفده آلبوم به زبانهای انگلیسی و فرانسوی تولید کرده است.

۰

“مثل یک باکره”

این روزها تولد یکی از اسطوره های بزرگ موسیقی پاپ است چه من و شما او را دوست داشته باشیم و بستاییم و چه او را روسپی و بدکاره بدانیم! به هر حال او به دنیا آمده و خود را به جهان شناسانده و حالا پنجاه سالگی را در اوج شهرت و اعتبار سپری می کند. همیشه وقتی نام مدونا را میشنوم ذهنم ناخود آگاه شروع می کند به سرچ و جستجو در پی نمونه ایرانی او اما همیشه این کاوش ناتمام و ناموفق می ماند و من نمی توانم نمونه ی موفقی چون او بیابم. البته این را هم قبول دارم که گاهی افرادی در جهان مطرح می شوند که نمی توان برای آنها نمونه ای پیدا کرد، و اصلا آنها تکثیر ناپذیرند، اما گاهی اوقات هم افرادی در جهان و مخصوصا در زمینه های هنری مطرح می شوند که، بالاتر از هنری که اجرا می کنند هستند آنها را میتوان به نوعی آغاز گر جریانی در فرهنگ و مسیری در هنر دانست. آنها قافله سالار کاروان هنری هستند که خود سرچشمه آنند. و از این روست که می گویم در ایران جای کسی چون مدونا خالی است.

مدونا در طول نزدیک به سی سال با آهنگ‌ها، سبک اجرایی متفاوت، رفتار و حرف‌های غیرمتعارف و رویکرد بی‌پروا و گستاخانه‌اش نسبت به تابوهای مذهبی و جنسی، به جنجالی‌ترین خواننده زن دنیای موسیقی غرب تبدیل شد و عنوان ملکه موسیقی پاپ را گرفت.

اینکه او یک سنت شکن واقعی است انکار ناپذیر است او بزرگترین و مقدس ترین حالات را زیر پا گذاشت و نشان داد که نباید به تقدس ساختگی تن داد  چرا که این تقدس های دروغین می توانند بزرگترین سد در راه پیشرفت باشند وقتی او ظهور کرد جوانان غربی گویی که منجی آخر الزمانی را دیدند که همیشه وصفش را میشنیدند اینگونه شد که او در میان امتش تبدیل شد به نخستین پیامبر زن…

لوئیز ورونیکا (مدونا) نیز مانند همه خواننده ها کارنامه هنری پر فراز و فرودی داشته گاهی بسیار محبوب بوده و بسیار فروخته و گاهی هم زیر تیغ بی رحم منتقدین قرار گرفته و ماه ها به سختی در عرصه هنری زیسته اما او همیشه جریان ایجاد شده توسط خودش را به خوبی روز اول رهبری کرده این جریان طغیانگر جوان گرا هر روز شکوفا تر شده و هر روز مدونا چیز تازه ای بر آن اضافه کرده و هرگز در این رسالت سست نگشته است.

رفتارهای نامتعارف و سنت شکنی های مدونا همیشه برای او خوش یمن نبوده و اتفاقا در ابتدای این رفتارها و تازه مطرح شدن آنها همواره اسباب درد سر برای این ستاره پاپ می شد.

رفتار غیرمتعارف مدونا، محبوبیت و اعتبار او را در رسانه‌ها و نزد عامه مردم کاهش داد. اگرچه بعد از آن مدونا توانست با بازی در نقش ایزابل پرون در فیلم اویتا و خواندن ترانه «برایم گریه نکن آرژانتین»، این بی‌اعتباری را تا حدود زیادی جبران کند.

گاهی که صحبت از مدونا میشود و از او به عنوان خواننده فلسفی یاد میشود، طرفداران حوزه اندیشه و فلسفه بر می آشوبند که یک خواننده و فلسفه؟ اما باز هم چه بخواهیم، چه نخواهیم مدونا و بسیاری از خوانندگان هم نسل و عصر او کسانی هستند که حداقل در پس آثار و ترانه هایشان اگر نگوییم فلسفه، باید اعتراف کنیم که اندیشه و عقیده ایستاده است و یکی از مسایلی که این شمایل زیبا را ستودنی می کند همین است. شاید منتقدین و متنفرینی که اینگونه از مدوناها یاد می کنند به دلیل آنکه همزبانشان را که با اندیشه میخواند را ندیده اند اینگونه حرف میزنند و اینچنین نقد می کنند.

من او را بسیار شنیده ام اما هر گز از طرفداران سر سختش نبوده ام اما همیشه او را ستوده ام، زیرا او هرچند از جانب اسپیرز ها و  اوباشی اینچنینی تقلید شد اما هرگز از قماش و دسته آنها نبود و جای حسرت دارد برای زنان وطنی که در میان خوانندگان نمونه ای مانند مدونا ندارند.

توضیح: بخش های نقل قول شده این متن برگرفته از سایت رادیو زمانه است.

۰

مرا نبر به ناکجا!

خسته از این حال و هوا

از این همه چون و چرا

برای خاطر خدا

مرا نبر به ناکجا!

کلیپ جدید راستین هم شما را دعوت می کند به نخواندن اینجا! برای دانلود این کلیپ ۱۴ مگی از اینجا اقدام کنید.

۲

به پیچ و تاب یک پیچک

به رسم مرغ دریایی
پر از پر تماشایی
به سوز ساز تنهایی
در این سیلاب زیبایی،
برقص
برقص
برقص
به پیچ و تاب یک پیچک
به شکل آخرین میخک
به یاد شمعی در رگبار
دوسایه در هم بر دیوار
برقص
برقص
برقص

نهمین روز اردیبهشت در تقویم جهانی با عنوان روز جهانی رقص معرفی شده است. رقص این هنر پنجم ممنوعه. رقص را زبان جسم و تن نامیده اند که گاهی بسیار موثرتر از کلام معمولی است. در دانش نامه ویکیپدیا در ذیل عبارت رقص آمده:

رقص یا فَرخه (واژه پارسی آن) معمولاً به حرکت‌های انسان که برای بیان یک حالت انجام می‌گیرد گفته می‌شود. رقص می‌تواند در یک محیط اجرایی، روحانی یا اجتماعی اجرا شود. واژه رقص همچنین برای نشان دادن جنبش‌های موزون و ترازمند جانداران و اشیاء دیگر به کار می‌رود مانند رقص برگ‌ها، رقص جفت گیری در جانوران یا رقص باد.

اولین چیزی که با شنیدن کلمه رقص به ذهن می آید موسیقی است چون تا به یاد داریم این دو با هم بوده اند اما این دلیل نمی شود که رقص بدون موسیقی وجود نداشته باشد این نوع از حرکات موزون بدون موسیقی را “رقص با ریتم خود” می نامند.
رقص در میان فرق و گروههای مختلف از ارزش و اعتبار گوناگونی بر خوردار است به طوری که در فرقه ای مانند تصوف از اعتبار بالا و جایگاه ویژه ای بر خورد دار است اما در مذهبی مانند اسلام کاملا ممنوع و حرام است.
مجله اینترنتی هزار تو ویژه نامه ای درباره رقص داشت که خواندنش خالی از لطف که نیست بلکه صفای خاص خودش را دارد.
خلاصه این نوشته کوتاه و مختصر شاید مدخلی باشد برای داشتن اطلاعات بیشتر در باره این هنر ممنوع. (این نوشته قرار بود خیلی بیشتر از این باشد اما این تب توان پشت مانیتور بودن را از من گرفت).
وبلاگ باله درباره رقص می نویسد که آن نیز در نوع خود جالب است.
در اینجا هم کلیپ کوتاهی ببینید از رقص کلاسیک ایرانی که واقعا هنر مندانه است.

۰

به خبرای قاصدک شک می کنم!

گوگوش ، فرهاد و داریوش را هرگز نمی توان سه ضلع یه مثلث نامید. آنها خواننده های نامی ایران بودند که در عرصه موسیقی پاپ که هرگز به شکلی که باید عامه پسند نبوده اند. نه اینکه عامه پسند بودن عیبی داشته باشد و یا ننگ باشد. بلکه به این خاطر که آنان برای عامه با سواد و آگاهی میخواندند که در جوامع مختلف کم تر دیده می شوند.
فرهاد رفت و پرونده کار هنری او بسته شد یعنی دیگر اثری تازه ارائه نخواهد کرد. در باره فرهاد تنها می توانیم بر اساس آثار بر جای مانده قضاوت کنیم و اگر این کار را منصفانه انجام دهیم به راحتی می توانیم به اسطوره فرهاد پی ببریم.
اما دوهنرمند دیگر که هنوز هستند و ترانه بازی می کنند و میتوان کار هنری آنها را با چارتی که از دیروز آغاز می شود و تا امروز امتداد پیدا می کند بررسی کرد و بر اساس سلیقه خود تصمیم گرفت.
گوگوش که سالها پس از حادثه انقلاب خاموش ماند و بعد از چندین سال سکوت شروع به آواز خوانی کرد که این آغاز با فراز و فرود های بسیاری همراه شد. در مورد آثار پیش از خروجش از ایران می توان گفت که اکثر شنوندگان که حتی طرفدار سر سخت او نبودند هم او را قبو.ل داشتند و از ترانه هایش لذت می بردند اما امروز شاید بتوان گفت تنها طرفداران او ، دوستش دارند. او ترانه سازی های خوب شهیار قنبری را میخواند و گاهی هم موفق است اما گوگوش قبل از انقلاب چیز دیگری بود، این حرف من نیست این را گاهی از زبان دوستدارانش هم می شنویم.
اما داریوش، نقطه مقابل شاه ماهی موسیقی ایران است او بعد از خروجش از ایران بیشتر به کنسرت رو آورده و کمتر آلبومی ارائه داده اما راه من یکی از موفق ترین ها و بهترین آلبوم های او در سراسر عمر هنری اش محسوب می شود او به واسطه فعالیت های ضد اعتیادش، بخشی از زمانش را صرف چنین کارهایی می کند و طبیعی است که کمتر به فکر خواندن باشد.
در کل این سه خواننده از بزرگترین های هنر موسیقی محسوب می شوند چه دوستشان داشته باشیم و چه نداشته باشیم آنها بودد که ترانه آگاه را سر دادند. ترانه ای که در پیچ و تاب تاریخ ۳۰ ساله اخیر ما بیرحمانه مورد ستم قرار گرفت اما مقاومت کرد اما باقی ماند.

powered by ODEO

Pages ... 1 2