Lili
پ.ن: اینجا قابل شنیدن هست.
یه شبه مهتاب
منتظرم یا شاید باید بنویسم که منتظریم. گوش تیز کردهایم و به هر حرکتی واکنش نشان میدهیم اما انتهای این مسیر پیدا نیست. ولی من ایمان دارم که روزی از همین لحظه ها خبری خواهیم شنید. خبری که شادمان کند و خستگی همه فریادها و ننگ و مرگ ها را از حنجرهمان بشوید.
عمویادگار، مرد کینه دار
مستی یا هشیار، خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار، شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه، بالای دره
روی این میدون رد میشه خندون
ای بهار آرزو
تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر، آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار، بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین، بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار، ســـــر را بنه بر سینه ام
این ترانه را بیژن ترقی سروده بود که امروز، کلبه ویرانش گلباران شد. او از تابستان گذشته بیمار بود و “ما نشستیم و تماشا کردیم.”
ای قافله سالار کجائی که ببینی
وقتی که شنیدم که تورج نگهبان درگذشت فهمیدم که عزراییل هم معنی هنر و فرهنگ را میفهمد اما اینها… تورج نگهبان را با ترانه هایی که داریوش اجرا کرده بود میشناختم و برخی از ترانه هایش میبرد مرا تا ناکجا. با صدای نغمه هایی که ساخته بود دیگر از طعنه دشمن گله ای” نداشتم. حالا بی هوا شنیدم که او هم رفت با آن چهره پاکیزه…
یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
زان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران به غلولند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
جمعه از لهجه دریا خیس خیس
مدت ها پیش در وبلاگی، که نسبت به ترانه نوین روی خوش نشان داده بود و همچنان علاقه مند و پیگیر بود،
کامنتی گذاشتم.یادم هست آن کامنت در رابطه با پستی بود که درباره ترانه های شهیار قنبری نوشته شده بود
و البته کمی تا قسمتی گلایه بود. گلایه از اینکه چرا در این سالها، لحن ترانه های شهیار اینقدر سیاه شده، چرا
حتی در عاشقانه هایش صدای لطیف نمیشنوی و بیشتر شبیه شب ناله است تا عاشقانه! البته این توصیفات
واقعیاتی است که من تنها نقل به مضمون می کنم و دقیقا کلام نویسنده این نبود.اینها گذشت تا اینکه امروز
کلیپ ترانه ی مورد بحث را دیدم. هفته سیاه سپید…
حالا از آن ماجرا فاصله گرفته ام و شاید نوشتارم چندان مرتبط با آن ترانه نباشد.اما چیزی که مشخص است این که
آن بحث و این ترانه ، این حس را در من بیدار کرد . مگر ترانه جز این کار دیگری دارد؟
گاهی دیده ام کسانی را که در گذشته سیر می کنند. این اتفاق مختص کسانی که سن بالایی دارند نیست.
شاید اتفاقا کم سال هم باشند اما همیشه اسطوره سازی می کنند و همیشه با کلاسیک ها خوش اند. شاید
دیده باشید کسانی را که فیلم های مسعود کیمیایی را دوست دارند. اما همین آدمه وقتی کیمیایی فیلمی
جدید میسازد ندیده می گویند فیلم جالبی نیست (البته این مسئله در باره طرفداران این کارگردان صادق نیست)
و کیمیایی قیصر و گوزن ها تکرار نشدنی است. اینها با کیمیایی هیچ مشکلی ندارند، فیلم جدید را هم که ندیده
اند پس نتیجه میگیریم که تنها شیفته آن کلاسیک ها هستند.اگر هم به دیدن فیلم جدید بروند معیار و محک آنها
گوزن ها و قیصر است!
این حکایت درباره تمام هنر و ادبیات ادامه دارد. برگردیم به همان بحث اولیه که ذکر کردم. آن صحبت در باره هفته
خاکستری بود. هفته خاکستری خاطره نگاری تصویری و چند بعدی هر روز ماست اما حرف من این است که این
وقابع نگاری خاکستری نباید و نمیخواهد جا را برای کسی یا ترانه ای تنگ کند که اگر این طور باشد با ذات خود
ناسازگار است. و از نظر من هفته سیاه و سپید وقایع نگاری و خاطره سازی امروز ماست و شاید فردا. اما بگذاریم
درباره ی فردا، فردا صحبت کنیم.
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی/ وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
شنبه من بد بد روز عشق سرسری / گریه های بیخودی خنده بیخبری
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم/ همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم
روز یکشنبه میاد،مثل یک قهوه ی سرد/ شکل بی شکل کشیش، بر سر صلیب درد
صفحهی کهنهی یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه
دفتر دوشنبه های بی کسی/ میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم/ وقتی رخت خونه مون پرچم شده
غروب سهشنبه خاکستری بود/ همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو!/ اما موش خورده شناسنامهی من!
از سر سه شنبه های موج و کف/ هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پُره/ تا بخواهی صدفای بی سره
عصر چارشنبهی من، عصر خوشبختی ما/ فصل گندیدن من، فصل جونسختی ما!
عصر چهارشنبه هنوز میگه یک بیرق بدوز/ بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز
روز پنجشنبه اومد مث سقاهک پیر/ رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر!
روز پنج شنبه میاد جوری که نیومده/ سرخ و سرخ و داغ داغ مثل یک آتشکده
جمعه حرف تازهای برام نداشت/ هر چی بود، پیشتر از اینها گفته بود!
جمعه از لهجه ی دریا خیس خیس/ میگه قصه ی دو ماهی بنویس
مثل حادثه، آرامش ندارم
من عروسک کدوم بازی وحشت
من صدای قحطی کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم
که مثل حادثه ، آرامش ندارم
سرد و ساده و شکسته
آینه ی قدیمی ام من
با چراغ و گل غریبه
با غبار صمیمی ام من
پی نوشت: بعد از ظهر سگی بود…حالا نصفه شبشه برای من…
پی نوشت ۲: این شاهکاره ایرج جنتی را بشنوید.
هوای جهان بی عمو شلبی آلوده است
اولین بار وقتی ترانه ای از او خواندم احساس شعف کردم.
ذوقی شفافی درونم حس کردم و به نظرم آمد این مرد، این
بزرگ مرد چقدر خوب ما را می شناسد. یکی از بزرگترین
شانس هایم این بود که در کودکی با این عموی دوست داشتنی
آشنا شدم. برخی از ترانه هایش واقعا همان روح ساده و معصوم
کودکی را میخواهد که امروز و در بزرگسالیه پوشالی دیگر خبری از آن نیست.
وقتی عمو می گوید ورود بالای ۱۸ سال ممنوع حقیقتی است که باید محترم شمرده
شود نه صرفا حرفی شعاری.
امروز دلگیرم ، از دست حادثه ها که پشت سر هم میگذرند و میگیرند آنها را که نباید بگیرند. غصه دار
می شوم وقتی کتابهایش را میخوانم اما می دانم او دیگر نیست تا هوای پاک و اکسیژن خالص را برایمان
ترجمه کند.
اگر پیتر پن تنها کودک افسانه ای بود که هرگز بزرگ نشد باید گفت که شل سیلور استاین تنها کودک
حقیقی دنیای ما بود. ما دیدیم که تا روزهای آخر زندگی اش هرگز بزرگ نشد و به دنیای کودکانه خیانت نکرد.
بچه ها میخوام براتون قصه بگم
قصه های تلخ و شیرین
از آدمای خوب، آدمای بد، چاه ها
لالایی ها، افسانه ها و دروغ ها
دخترا! بیاین اینجا کنار من
میخوام آواز بخونم از آسمونای بی ابر و آفتابی
از پری های دریایی، چیز های بی ارزش، چیز های با ارزش
در لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
یه آواز میخونم و بعد میرم
با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
شاید ناراحتتون کنم، شاید شاد
شاید هم اشکتون را در بیارم
اما همین که رفتم میگید کاش اینجا بود
با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
حالا که اینطوره گیتار را بدین به من
به چشمای من نگا کنین
شما را به جاهایی میبرم که تا حالا نرفتین
با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها
