دوباره بازی از سر
بازی های بلاگی نوع جدیدی از بازی است برای ما که مدتی است که از لحاظ فیزیکی آنقدر بزرگ شده ایم که برایمان عار است بازی کردن و در پی هم دویدن. وای بر ما که این عقده فروخورده را باید در محیطی کجازی خالی کنیم. اولین بار بازی یلدا بود که چقدر هم هنر مندانه و ابتکاری بود اما بعد از آن بازی ها مثل قارچ روییدند و نمیتوان انکار کرد که بعضی از این قارچ ها هم سمی بودند و نا مناسب. اما نمی شود کاری کرد اجتناب ناپذیر است روییدن علف هرز در باغی با میوه های با ارزش.
افتخار یافتن برای شرکت در اولین بازی را به لطف دوست خوبم پلنگ صورتی! یافتم.
برای شرکت در این مسابقه هم شعر دوست داشتنی ام از شاعر مورد علاقه ام فریدون مشیری بزرگ را انتخاب می کنم با محوریت دو واژه ترکیبی بهار و چشم…
با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار
گر به سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود
سالها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه دیگر دریچه ای نگشود
مهر دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیر های خون آلود
اژدها میگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود …
البته این شعر طولانی تر بود که برای اینکه خسته کننده نباشد و همه تا آخر بخوانند قسمتی از آن را نوشتم. با همه این توصیف ها چیزی که مهم است این است: به پرستو به گل به سبزه درود.
کلمات کلیدی هم همین پرستو و گل و سبزه… افتخار دهید و شرکت کنید: منیره و کمال.
شازده
شازده گفت: جد کبیر صد تا زن صیغه ای و عقدی داشت، صد تا، و باز شبی یکی. فکرش را بکن، فخرالنسا،از سر مطربه ها هم نمی گذشت. حالا من فقط با تو…
شازده سرفه کرد و شنید که شیشه های رنگی پنجره ها لرزیدند.
فخر النسا گفت: خب این چه ربطی به حالا دارد، آن هم با یک کلفت سر خانه؟ آخر شازده ای گفتند، کلفتی گفتند. اگر مردم بفهمند، اگر پسر عموهای ناتنی و دختر خاله های تنی بفهمند؟
شازده گفت: به جهنم!
از”شازده احتجاب” اثر هوشنگ گلشیری
وداع با افتخار

چیزهای پرافتخار، افتخاری نداشتند . ایثارگران مانند گاو و گوسفندهای کشتارگاه شیکاگو بودند. گیرم با این لاشه های گوسفند کاری نمی کردند جز اینکه دفن شان کنند.کلمه های بسیاری بود که آدم تحمل شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند…کلمات مجرد مانند افتخار ، شرف، شهامت یا مقدس در کنار نام های دهکده ها و شماره ی جاده ها، شماره ی فوج ها و تاریخ ها پوچ و بی آبرو شده بودند.
پی نوشت: در وبلاگ یک پزشک پست مشابه این پستی که نوشتم را خواندم به خاطر همین هم لازم دیدم توضیح دهم که این تشابه کاملا تصادفی بوده است.