۰

نبرد الجزایر، نبرد ما

The-Battle-of-Algiers

حرکتهای بزرگ سیاسی و احتماعی مرز نمیشناسد. انگار زیاد هم وابسته به فرهنگ نیستند و هر کجا ظلمی باشد، استعمار و استثماری باشد مردم یک شکل واکنش نشان میدهند. واکنشها هم معمولا بهمن وار است. از یک کُره کوچک و گرد به اندازه پرتقال شروع میشود و تبدیل به آوار خانمان براندازی میشود که البته گاهی دیکتاتورها و زورگوها را با بخشی از کشور با قسمتی از جامعه و با مقداری سرمایه ملی نابود میکند.

نبرد الجزایر داستانی است بر اساس واقعیت و درباره حرکتهای مردمی الجزایر دربرابر نظامیان فرانسوی که در آن سرزمین جا خوش کرده بودند و در گوش مردم خوانده بودند که چون این ارتش ۱۵۰ ساله است پس شکستش غیر ممکن است و هر که به جنگش برود ناگزیر است تا شکست بخورد. داستان از همانجایی شروع شد که اخیرا تونس را در زمان ما عینیت بخشید. یعنی همین اتفاقات اخیر منطقه و خاور میانه و شمال آفریقا انگار از روی فیلمنامه این اثر کپی شده و مردم بر اساس این مدل پیش رفته‌اند البته به غیر از ماجرای خشونت که بحثی مجزاست.

Scene-from-The-Battle-of--001

قصه از جوانی بیسواد آغاز میشود که در کنار خیابان بساط میکند تا پولی درآورد اما در اثر اتفاقی با سازمان آزادی بخش ملی الجزایر آشنا میشود. او ساکن الجزیره است و با تمام وجود نژادپرستی موجود را درک کرده. تقریبا برایش عادت شده که او را “عرب کثیف” خطاب کنند. دیدن نظامیان فرانسوی در شهر برایش عادی شده. دردها را چشیده کاستی ها را دیده و حالا به دامن این سازمان افتاده. سازمانی که فرانسوی‌ها آن را سازمان مخوف تروریستی می‌نامند و خودشان معتقدند که برای آباد و آزاد کردن الجزایر از جانشان گدشته‌اند.

علی لاپوینت یا علی عمار، آنطور که در واقع بود، جوانی است که از سال ۱۹۵۰ تا دو سال پیش از انقلاب الجزایر در آن کشور زندگی کرد و برای آزادی میهنش مخالف ترور کرد، اشغالگر کشت و بمبگذاری کرد که در این بمب گذاری‌ها عمدتا انسانهای بی‌گناه کشته شدند.

باز تولید خشونت و حرکت سریع چرخه پرخاشگری و عصبیت بین دو گروه در این فیلم به زیبایی به تصویر کشیده شده است. آنجا که کمیسر فرانسوی برای انتقام ترورها بمبی را در مقابل خانه یک مظنون قرار میدهد و آنجا که عربها برای انتقام مسابقه اسبدوانی را به جهنم بدل میکنند و مخالفانشان که میبینند دستشان به عوامل بمبگذاری نمیرسد، کودک بی گناه عرب را زیر مشت و لگد میگیرند. خشونت، خشونت میزاید و افراط تفریط در پی دارد و در فضای بدون مصالحه و منطق، در خلا بدون گفتگو هرگز نمیشود افقی روشن برای مملکتی دید.

۰

ما مردان خشمگینی هستیم که نه نمیگوییم!

وقتی همه با هم میگن “آره”، خیلی سخته نظر خودت را بگی. خیلی دشواره که بگی نه. بی شک متهم میشی که داری ساز مخالف میزنی. شاید بگن که میخوای عرض اندام کنی. احتمال داره فکر کنن که میخوای ژست بگیری که من سرسری از هر چیزی نمیگذرم. اون “آره” به نظرم خیلی جرات میخواد. خیلی بیشتر از توان یک نفر برای خودکشی. شاید ۳ برابر به اصطلاح شجاعتی که برای خودکشی لازم است را برای این “آره” و مخالفت با جمع لازم داشته باشیم.

مهندس مخالفه فیلم “۱۲ مرد خشمگین” از اون آدمای باحالی بود که راحت تونست چشمش را ببنده و نبینه که داره یک تنه میره به جنگ ۱۱ آدم دیگه که حریصانه میخوان مثلا مجرمی را تادیب کنند. اون ایستاد و نگفت اینطوری نیست، فقط گفت من سوال دارم و باید اول جواب سوالام را پیدا کنم. این روحیه اون بود که باعث شد تبدیل بشه به یک قهرمان. “دیویس” شاید اولین قهرمان سینمایی من باشه که هیچ کار عجیب و مهمی نکرد. او.ن فقط با سوال کردنش قهرمان شد.

۰

نقض همه پیمان ها

وقتی به مرد راست نگفت، یعنی اصلا نگفت. در واقع به نوعی حقیقت را پنهان کرد، رفتاری بود در حد دروغگویی. این دروغگویی اعتماد ساخته شده در طی یازده سال را در عرض کمتر از یک ماه ویران کرد. اعتماد از دست رفت و وقتی اعتما کسی به دیگری از بین برود، هرگز مثل قبل ترمیم نمی‌شود. حتی اگر هم دوباره بر قرار بشود باز مثل گذشته نخواهد بود.
حالا که زن و مرد با یکدیگر زندگی میکنند، حالا که هر کدام میدانند که دیگری دروغ میگوید، حالا که هر کدام با دیده‌ی تردید به اعمال شخص مقابلش نگاه میکند، دیگر حرف زدن و درد و دل کردن و گفت و شنود هم ملال آور میشود. هر کدام در پشت یک لبخند بزرگ و دروغین پنهان می‌شوند و به دیگری فحش میدهند ، در دل!
…و مرد چقدر سختی کشید. وقتی که زن را عاشقانه دوست داشت و از طرفی مطمئن بود که زن هم او را میخواهد اما دل زن در جای دیگری بند بود. زن در خانه دیگری شاد بود و قهقهه میزد. مرد نمیتوانست عشق گدایی کند  و تنها شاهد بود که معشوقش خود عاشق دیگری است.

پ.ن: بلافاصله بعد از دیدن فیلم Unfaithful این پست نوشته شد. این فیلم را بعد از حدود ۸ سال دوباره دیدم!
پ.ن۲: کاملا معلومه تو هم این روزها عاشقی!

۱

پر از مراسم جایزه دار

سالها است که این موقع سال مراسم گرمی برگزار میشود. اصلا اول هر سال میلادی و آخر هر سال شمسی بازار جشنواره و  ”مراسم جایزه دار” داغ است. اما چند وقتی است که من نسبت به این مراسم پر زرق و برق پر رونق بی محتوا سرده سرد شدم.دو سال در سایت سرزمین سینما و دو سال در سایت عاشقان سینما برای این مراسم پرونده سازی کردیم و امسال حتی یک خبر خشک و خالی هم نگذاشتم! غیر از کسادی بازار خودمان دلیل دیگری هم داشتم. همین گرمی را نگاه کنید. امسال هر عکس و کلیپی از این مراسم دیدم من را یاد بمب های هالیوودی و سیل  سوپر هیروها و ترانسفورمرزها و آدم فضایی می انداخت (میک آپ لیدی گاگا خصوصا) این مراسم به اصطلاح برای بزرگداشت موسیقی است اما من به عنوان یک علاقه مند کاملا آماتور از این مراسم چیز به درد بخوری نشنیدم! وقتی تاپ استارش بیانسه باشد و پدیده سال اش کسی مثل گاگا! انتظاری نباید داشت. برندگان گلدن گلوب هم دست کمی نداشتند! البته منظورم به مریل استریپ نبود با بازی نمکی اش در جولی و جولیا. اما بخش آثار تلویزیونی و کمدی و… خبر از فاجعه ای میداد. فاجعه ای که میگوید، بازار هنر هم کالای بنجل تولید میکند! برای تکمیل این ضیافت جشنواره بیرونق داخلی خودمان هم هست. سینماهایی که این روزها هر وقت از مقابلشان گذشتم صفهای طویل و مشتاقان منتظر سالهای گذشته در نظرم آمد.  حالا باید ببینیم که مراسم اسکار امسال هم همینطور است یا نه.

۱

لذت تماشای همسایه‌ها

annex-kelly-grace-rear-window_01

پشت پنجره نشستن و دیگران را تماشا کردن یکی از بهترین سرگرمی‌هاست! اما من در عجبم که چطور میشود با سه چهار تا بازیگر و یک اتاق و چند پنجره چنین شاهکاری ساخت.

۱

بعضی میرقصند

سرگذشت عجیب، فقط به بنجامین باتن مربوط نمی‌شود. همه ما سر گذشت عجیبی داریم. همه ما اگر یک ثانیه قبل، حرکتمان را مثلا کندتر و تندتر کنیم، شاید اتفاقات ۴ سال آینده به شکل دیگری برایمان رقم بخورد. فقط بنحامین نبود، خیلی از ما هستیم که زندگی را از ته به سر می‌رویم. خوش به حال کسانی که نمی‌گذارند زندگیشان روتین شود. آنها هرگز در ساعت مشخصی نمی‌خوابند و در ساعت معینی از خواب بیدار نمی‌شوند.

The Curious Case of Benjamin Button 
بعضی‌ها متولد می‌شوند تا در کنار رودخانه بنشینند. بعضی‌ها را صاعقه می‌زند. بعضی‌ها گوشی برای موسیقی دارند و بعضی‌ها هنرمند هستند. بعضی‌ها شناگرند. بعضی‌ها دکمه‌ها را می‌شناسند. بعضی شکسپیر را می‌شناسند. بعضی مادرند و بعضی مردم، میرقصند.

۰

انگار واقعا همه خوابیم!

Vaghti_Hame_Khabim3_619518

امسال عید “وقتی همه خوابیم” را دیدم. این فیلم یکی از معدود آثار سینمای داخلی بود که از دیدنش راضی هستم و خوشحالم که آن را در زمان اکرانش دیدم. هدیه و جبرانی بود به خودم که آن زمان سن و سال درستی نداشتم و نتوانستم “سگ کشی” را در سالن ببینم و همیشه از این بابت ناراحت بودم.

پیش از تماشای اثر در سینما هم درباره‌اش به صورت پراکنده چیزهایی خوانده بودم اما داستان برایم لو نرفته بود ولی با پیش زمینه‌ای نه چندان مثبت به تماشا رفتم. نقدها و توضیحاتی که پیرامون این فیلم خوانده بودم همه نشان از آن داشت که بینندگان از بیضایی راضی نبودند و همه با هم به سبک دیگر آثار او، زبان به تحسین باز نکردند و عده‌ای شاکی از طرز ساخت و داستان استاد بودند. به نظرم این دسته افراد بیضایی خود را در ذهن داشتند و وقتی ذهنیتشان را با واقعیت متفاوت یافتند، غرولند کنان از سالن بیرون آمدند که چرا اینقدر بیضاییش کم بود.

اما من با آنکه کمی زمینه منفی در اندیشه داشتم، هنگامی که برابر پرده سینما نشستم بیضایی را بهتر از همیشه یافتم و نتوانستم او را نستایم. او بالاخره یک فیلم شخصی ساخته بود و حرفهای همیشگی جشنهایی که در آن حاضر میشد را به زبان خود گفت. به زبان سینما. شرح حال کارگردان داستان “وقتی همه خوابیم”، وقایع نگاری لبه پرتگاه بود. اثری که هیچ وقت ساخته نشد. بیضایی در این اثر چه صمیمانه و بی تعارف و بدون مراعات درددل کرد و چقدر خوب شرح پریشان احوالی سینمای ما را گفت.

جایی خوانده بودم که منتقدی نوشته بود، فیلم اولیه‌ای که در این داستان در حال ساخته شدن بود، یعنی داستان “نجات شکوندی”، خود بسیار لرزان و بی پایه و سست بود. این منتقد بسیاری از حمله‌اش به آخرین فیلم بیضایی را در این نقطه متمرکز کرده بود. ولی از دیدگاه من همین نقطه، لحظه پر شکوه فیلم بیضایی است. این جاست که میگویم بیضایی شرح پریشان احوالی کرده است. او ایده آل را در برابر ویرانی نمیگذارد بلکه واقعیت را کالبد شکافی میکند. در سینمایی که خود به خود دچار بیماری نقص فیلمنامه است، سر و کله سرمایه گذاران و تهیه کنندگان بیگانه با سینما هم پیدا میشود و این بیماری چند بعد پیدا می کند و به ابتذالی کشیده میشود که در هر دوره اکران میتوان در سینما شاهدش بود.

۱

حس بعد از دیدن فیلمی بد!

همیشه شنیدم که برای خلق یک اثر هنری، ادبی باید تجربه کرد و دید و خواند. باید شاهکارها را مورد بررسی قرار داد باید شیوه نوشتار و سبک یک آدم حرفه‌ای را دنبال کرد تا به مطلوب رسید باید تجربه کرد. باز، همیشه فکر م کنم که امروز که ما در ادبیات و سینما و هنرهای دیگر این همه استاد و شاهکار داریم پس کار باید ساده‌تر باشد. هر چند که گفته‌اند که مثلا با فلان نویسنده ادبیات به آخر رسید و بعد از مثلا کوبریک سینما دیگر چیز تازه‌ای برای عرضه ندارد. اما حالا با این حجم آثار ضعیف (اگر نگوییم بنجل) چه توجیحی هست؟ چگونه کارگردانی میتواند مثلا با وجود آثار بزرگ سینمای اکشن باز هم به ساختن بپردازد و در نهایت نتیجه چیزی باشد در حد بازی های بچگانه. چطور می شود با حضور بهترین های وحشت دنیا چیزی ساخت در حد پخ کردن کودکانه؟!

جرات کارگردانها و نویسندگانی که در حال آزمون و خطا هستند و بعد از سیاهه‌ای به عنوان کارنامه هنوز هم چیزی جز کارهای فرومایه برای گفتن ندارند ستودنی است. کسانی که پشت نامهای پوشالی پنهانند و خود را با اسم مطرح می کنند در حالی که فاقد هر گونه رسمی هستند.

آنها اگر یکبار با دقت شاهکارهای مرتبط با کار خود را بررسی می کردند شاید اینگونه به یاوه نمی افتادند. اگر کارهای معنا دار را از نظر میگذراندند شاید وضعشان و وضعمان بهتر بود. اما افسوس که برخحی از هنرمندانمان حتی کپی کاران خوبی نیستند.

۰

از کفر من تا دین تو

روزنامه گاردین طبق رسم هر ساله، لیست ده فیلم افتضاح سال را منتشر کرد. این اتفاق در پایان هر سال در مجلات و سایت های معتبر و درباره مسائل مختلف رخ میدهد. برترین ها، بدترین ها، گرانترین ها و ارزانترین ها معمولا سوژه پایان سال هر سایت و مجله معتبری است. حالا اینکه این رتبه بندی ها و شماره گذاری ها در حوزه مطبوعات چقدر دقیق و درست است و چقدر میتوان به این نظرات تکیه کرد سوال اصلی من است.

چندی پیش در سایت سرزمین سینما، نظر سنجی نوشتم که بهترین فیلم سال را از نظر مخاطبین سایت جویا شوم. وقتی که به سراغ لیست فیلمهای سال ۲۰۰۸ رفتم دیدم که اکثر فیلمها یا زیاد آثار خوبی نبودند (از نظر من) یا زیاد عام نبودند (مثل اثر چارلی کافمن) و یا هنوز به بازار های زیر زمینی وطنی وارد نشده اند. بنابراین بر آن شدم تا  لیستی انتخاب کنم که این ایراد ها را در خود نداشته باشد. تا جایی که ممکن است در ایران قابل تهیه باشد و از فیلمهای پر فروش انتخاب کردم.

این ماجرا به پایان رسید تا دوستی از دوستان از این حرکت رنجید و به قول دکتر کردان! به خاطر دستمالی نه قیصریه و قیطریه که سایتی را تا آستانه ی شعله ور شدن برد. برای من ملالی نبود اگر سواد و اطلاعات سینمایی ام زیر سوال رود چرا که خود واقفم که تنها شاگردی هستم در برابر پرده نقره ای ها و صفحه های دیجیتالی. پس چه جای ملال اگر کسی این واقعیت را به من گوشزد کند؟

اما امروز در روزنامه، همان لیست گاردین را مطالعه می کردم و در کمال تعجب دیدم که دو فیلم از این لیست بدترین ها نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب است. گوی طلایی که به گفته برخی از منتقدان از اسکار با اهمیت تر است و آن پنهان کاری ها و ملاحظات درش جایی ندارد. برگزار کنندگان مراسم گلدن گلوب “مامامیا” با بازی مریل استریپ را شایسته جایزه دانسته اند و “تندر استوایی” را کاندیدای دریافت جایزه کرده اند در حالی که گاردین آنها را در لیست سیاه قرار داده.

ماجرا به همین جا هم ختم نمیشود. استفن کینگ جنایی نویس و نویسنده دنیای وحشت که از نویسندگان محبوبم هست هم در پایان سال لیستی داده. لیست ترسناک های ۲۰۰۸ که اتفاقا این لیست بهترین های جناب کینگ هم با بدترین های گاردین اشتراکاتی دارد.

چه حیف که این جایزه ها و فستیوال ها و لیست ها نمی تواند معیار خوبی و بدی باشد چه رسد به اینکه بخواهیم بر اساس آن سواد و اندوخته و تجربه دیگران را بسنجیم.

چیزی که همیشه در نظر دارم این است که در عالم واقع در جهان حقیقی و هنری چیزی به عنوان اثر بد و یا اثر خوب وجود خارجی ندارد و این که میگوییم فلان کار شاهکار است و دیگری سخیف بر خواسته از سلایق و علایق و ذائقه ماست و گرنه شاید بدترین فیلم ها هم استاندارد های کلی را رعایت کنند اما باز اثر اصطلاحا چیپ هستند و شاید فیلمی در نهایت سادگی شاهکار باشد.

۱

زشت و زیبا

بعد از فیلم تلالو کوبریک به ذهنم رسید که اگر کاراکتر وندی را کسی غیر از شلی دوال بازی می کرد چه میشد؟ منظورم بازی عالی نیست. هر چند که او در این نقش عالی ظاهر شد و پا به پای نیکلسون آمد و اصلا به نفس نفس زدن نیوفتاد. اما اینجا حرفم از جهتی دیگر است. شلی دوال با دندان های بیرون آمده همان روز هم نسبت به ستاره ها و مدل های هالیوود خیلی عقب بود. او زیبایی مدل ها را نداشت. گاهی اوقات خشکی بازی ستاره ها را نیز نداشت. بازی او خیلی روان و ساده بود. به سکانسی که دکتر برای معاینه پسرش آمده بود دقت کنید.

گاهی بازی کردن بازیگر زن  نازیبا در فیلم نعمت است. منحرف نمی کند. ذهن را آشفته و پراکنده نمی کند و میگذارد به هر جایی که باید برسید. دیالوگ ها را با دقت پی میگیرید. لحظه های آن بازیگر را درک می کنید. همیشه زن بازیگر نباید زیبا باشد. شخصا هیچگاه درک نکردم که مثلا یک وکیل و یا یک خبرنگار که تمام روزشان را حرفه شان پر کرده برای چه باید زیبا باشند؟ چرا همیشه باید آراسته باشند. گاهی زیبایی آنهابه چشم میزند و اصلا باعث میشود چیزهایی که باید ببینیم را فراموش کنیم. پس انتخاب یک زشت رو و یا حتی  نازیبا کمک بزرگی به فیلم هاست. بزرگترین نمونه این مثال هم همان تلالو است.

Pages ... 1 2 3 4 5 6