برای پیامبر روزگار تاریکم
بس که پیدا بودی
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود
چشمه ای صاف
نهان در دل کوه
غنچه ای سرخ
نهان در دل مه
هیچکس
در پی روح جوان تو نبود
نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود …
با خودم وعدهای دارم هر سال که نوشتهای با این شعر (لااقل تا زمانی که شعری مناسبتر پیدا کنم) بنویسم. تنگِ متنی که از جان بلند شده باشد و نثارش کنم برای ریشهام. مرسوم است، خیلیها از راه میرسند و به اطرافیان میگویند مرا نقد کن عیبم بگو. حُسنم بگو تا آن کم کنم و در افزایش دیگری کوشا باشم. همیشه هم گفتهام که با این رویه مخالفم. انسان نباید به دیگری که معلوم نیست مصونیت و مشروعیتش از کجا آمده اجازه دهد که تیغ نقد به دست گیرد و بجای آنکه ابرو را صاف کند، چشم کور کند! اما این به معنی بن بست نظر دادن و نظرخواهی نیست. اگر میبینی آنچه به نظر راست است، خب راستی کن و عیانش ساز و اگر کژی در کار است، همتی کن و نهانش ساز.
وعدهای دارم. هر سال به تاریخ سوم آبان (به رسم دیرینه یک شب زودتر) حادثهای را جشن بگیرم که من نبودم و رخ داد اما بودن من را تداوم بخشید. من برگ برگ آن ریشهام. رسم دارم که هر سال گرامیداشت کسی را برگزار کنم که “سادگی روحش به پیچیدگی تمام عقایدش میچربید.” نذر دارم که برای میلاد کسی شاد باشم که در عصر تکفیر و تحمیق، عارفانه مرا به سفرهای روحانی میبرد. در زمانهای که کوچکترین حکم، حکم ارتداد است، خداوار جای خالی بیخدایی مرا پر میکند. اگر بنا باشد روزی به خدایی، خالقی، ربی، ایمان بیاورم آن روح مقدس باید شبیه تو باشد. باید “انسان را رعایت کند.” باید ماهیت را بر هویت مقدم بدارد. همانگونه که تو بودی، همینطور که تو هستی. من پیرو کیشی هستم که تو بر من عیان کردی. کمترین معجزهات در دوران یخ بستگی اندیشه، فرار از تعصب است. همیشه فکر میکردم که هرکس در دایره مذهب باشد اولا همیشه یک چشم اشک دارد و دیگری خون. فکر میکردم صفایی در وجودش نیست و تصورم این بود اگر خدایش را به چالش بکشی، وجودت را به چالش میکشد. تو امینوار از حرای سوت کور تفکر بیرون زدی و ندایی را که پیش از این شنیده بودی بر من مدام گفتی. بر من “اقرا” را تعلیم دادی. حالا روز میلاد تو روز استقلال کشور وجود من است.
سلام. تازه با وبتون آشنا شدم ،
شعر خیلی قشنگیه ، شاید وصف حال منم باشه!…
دوسش داشتم.
مرسی ^^