گنجه خاطرات شب امتحان
آب که یک جا بماند میگندد! خاطره اما نه. نمیگندد ولی کاری میکند که از بودن پشیمان شوی. در زندگی با مفهومی ترسناکتر از خاطره آشنا نشدم. وقتی بهش فکر کنی و نباشد (فرد را نمیگویم. آن شرایط تکرار نشدنی گذشته را میگویم.) بغضت میگیرد و اگر بترکد در گلو، متلاشی میشوی. بیست و چند سال است که در یک خانه زندگی میکنم و یکی از نقاط عطف هجوم خاطراتم شبهای امتحانم هست.
از روز اول مدرسه در این جا خاطره انبار کردهام تا الان که دیگر آخرهای دانشگاه است. یادم هست کجای ای خانه بودم روزی که میخواستم برای اولین بار در مدرسه امتحان بدهم. خاطرم هست تک تک روزهایی که در دبستان، دمارم در آمد از این دیو سیرتان معلم صورت که چه به روزمان آوردند در شب امتحان ریاضی آخر که مثل روز پنجاه هزار بود. میدانم آقای محمدی وقتی شکنجهای طراحی کرد برای امتحان ریاضی کجای این اتاق نشسته بودم. اشک میریختم و انگشتانم را که از نوشتن ورم کرده بود میمالیدم. شب امتحان علوم همانجایی درس میخواندم که مبانی جامعه شناسی را در سال اول دانشگاه خواندم.
از در حیاط تا ته آشپزخانه به خاطر مسیر طولانیتر و خطیاش مبدا و مقصد همه امتحاناتم شد از سال سوم راهنمایی تا امروز تا الان. گاهی عادت کودکانهام در درس خواندن آن روزها را به مطالعات امروزم اضافه میکنم و تلخی بغضی را در ته گلو مزه مزه میکنم. میرفتم تا ته آشپزخانه و دستم را به دیوار میزدم و برمیگشتم. سال اول راهنمایی بودم. امروز، اینجا، مفاهیم و نظریات یادگیری میخوانم.
در یادگیری میخوانم که اگر مکان در یادگیریات هویت بیاید، سپس حذف شود، داشته های تو راهم با خود خواهد برد. من تمام تحصیلم را در این خانه انبار کردهام در اتاقی در زیرزمین در حیاطی مستطیل و حتی بر پشت بامی که هوار هوار خاطره آنجا خوابیده.
یادم باشد که روز اسباب کشی، اگر بودم، یک خاور هم جدا بگیرم برای دانش اندوخته و خاطرات سوختهام. انگار من اینجا خودم را به زمینی که این روزها حتی زیاد دوستش هم ندارم پیچ کردهام. انگار من ریشه های خودم را در خاک حیاط این خانه کاشتهام. درس که به کنار گوشه گوشه این خانه ردی از بازیهای کودکانه من را دارد. جلوتر میایم و رد عاشقیهای نوجوانانه را پیدا میکنم و میآیم تا امروز که نگران لحظههای پیش رو هستم.