کاش رهبران می دانستند
او هم آدم معمولی بود با توانمندی های بالا. او باهوش بود مقتدر و توانا اما همیشه انتخاب ها هستند که انسان را می سازند. شخصیت ها در اثر گزینش ها بدست می آیند. فرق یک قاتل با دانشمند بی تردید در انتخاب های آنها هست. هرچند که گریزی نیست از اینکه در خود انتخاب، عوامل دیگری نیز دخیل است. به هر تقدیر او انتخاب کرد و این انتخاب نه تنها او را که دنیایی را دستخوش تغییر قرار داد.
او هم رهبر بود. خطابه میخواند. تشویق می کرد تنبیه می کرد می ستود و خشمگین میشد. جمعیتی برایش هورا می کشیدند و کف می زدند. او با هیجان سخن می گفت کلامش گاهی مهرورزانه و گاه آتشین بود. او هم در سخنرانی هایش از دشمن نام می برد. دشمنی که مشحخص نبود منظورش کیست. کلام او کلی تر از آن بود که بتوانی تشخیص داد روی سخنش با کیست. شاید منظورش از این واژه منحوس کودکان و زنان لهستانی بودند. شاید دوره گردان اطراف ایفل را دشمن می دانست و از کجا معلوم شاید کارگران انگلستان بر علیه او قصد توطئه داشتند. هر چه که بود دشمن وجود داشت و او در سخنرانی هایش از آنها یاد می کرد.
بودند کسانی که دوستش داشتند. کسانی که او محبوبشان بود. هنوز هم دیده ام، کسانی هستند که آن همه کشته جنگ جهانی دوم را به هیچ حساب می کنند و از او به عنوان پیشوای بزرگ یاد می کنند. آدولف، محبوب آنان هست او را می ستایند و شک نکنید که وقتی او را پرستیدند آنگاه به پیروی از او مشغول می شوند. آنها دیکتاتور کوچولوهایی هستند که سودای بزرگی در سر دارند و نمی دانند که هرگز نمی توانند چون دوران دیکتاتوری و فرمانروایی بر جهالت به پایان رسیده است.
او نیز رهبری، ایدئولوگ بود. فرامینی داشت و به آنها معتقد بود. تا اینجای کار مشکلی دیده نمی شود اماچرخ از جایی شروع به لنگ زدند می کند که این رهبران میخواهند تا همه جهانیان چون آنها باشند و به معتقدات آنها مومن! آزادی اندیشه در هیئت آنها تعطیل است. فکر و آزادی های زیر مجموعه آن جایی ندارد. جامعه باید یک دست باشد. چند صدایی معنا ندارد و اگر کسی ساز مخالف بزند به جوخه های ترس سپرده می شود. کاش می دانستند که چه در عاقبتشان است.
نمی دانم آیا آن پیرزن هم که دست در دست او دارد با او هم پیاله است؟ آیا او شریک خونهایی است که دیکتاتور نوشید؟ آیا او هم فاشیست است؟ جامعه شناسی می گوید گاهی جوامع تحت سلطه در اثر رفتارهای متناوبی که می بینند نه تنها سر سپرده فرمانروایان خود که دلسپار آنها می شوند و بعد از مدتی تمامی کارهای آنان را از اعماق قلب تایید می کنند و گاهی نیز خود از فرمانروایان پیشی میگیرند و در این مسیر با سرعت بیشتری از پیشوا حرکت می کنند. چیزی که مسلم است پیشوا هم محبوب بود و هست و همین محبوبیت و مورد قبول بودن ها، آتش جنگ بر افروخت و الا او حقیرتر از آن بود که بتواند نفسی را بی جان کند آن هم با آتش جنگ.
راستی دیده اید که او و خیلی های دیگر با آثار تمدن بشری عکس ها به یادگار گرفتند تا شاید کمی متمدن به نظر آیند اما نشد. این نمادهای کره زمین روزانه خیلی از همنوعان این موجودات پلید را می بینند اما با صبوری طاقت می آورند تا فردا روزی برسد و دنیایی بدون خون آشام را نظاره گر باشند.
جرقه این نوشته و عکس هایش از مجموعه عکسهای کمتر دیده شده این سایت است.
من به لینک اصلی سر زدم و نظرات بازدیدکنندگان رو هم خوندم و فقط می تونم بگم متاسفم ، برای انسان هایی که دیکتاتوری رو قدرت می دونن و برای برخی دیگه که خیلی ساده نوشتن (مثل سگ باید تمام زورگوها رو کشت) !!
نوشته شما هم بسیار خوب و خواندنی بود و باهش کاملا موافقم.