۰

چون سراشیبی گور

هر روز با هم زندگی میکنیم و هر روز از کنار همدیگر عبور می‌کنیم و با هم حرف می‌زنیم و در این مسیر همچنان پیش میرویم و گاهی یادمان میرود که تنها نیستیم. گاهی فراموش میکنیم که حرفی که میزنیم، کاری که میکنیم، ممکن است برخورد کند با گوشه‌ی دلی و اصابت کند به احساس نازکی و حتی گاهی صدای این تصادفهای پی در پی دلخراش را هم نمی‌شنویم. صدا که هیچ، گاهی جنازه‌های تلنبار شده بر روی هم در کنار جاده‌های زمان را نمی‌بینیم. وقتی این همه تصویر و صدا را نبینیم و نشنویم طبیعی است که وقتی میپرسد هنوز هم دوستم داری؟ یا وقتی بی مقدمه میگوید راستی ببینم تو منو دوست داری؟ انگار که در سراشیبی گور گذاشتن و دارند هولمان میدهند پایین باید هم جا بخوریم!

پ.ن: اولین پست سال جدید است. از روی تاریخ میشد فهمید اما تبریک که نگفتم لااقل اینطوری یادوری میکنم که شماره سربرگ تقویم‌هایمان عوض شد!