۰

چرا از صدای سیتار متنفرم

زمانی که هنوز سنم دو رقمی نشده بود وقتی به خونه خاله بزرگ میرفتیم همیشه بساط فیلم و ویدیو به راه بود. آن زمان البته به سادگی الان نبود. الان اگر کسی بساط فیلمش براه نباشد جای تعجب است در ثانی آن زمانها انسان‌ها، در دم مجرم محسوب میشد چه برسد به اینکه دستگاه شیطانی به نام ویدیو در خانه داشته باشد و چه برسد به آنکه در خانه برای آن دستگاه خوراکی هم داشته باشد که همان نوارهای وی اچ اس آجر مانند مراد است.

همیشه بساط فیلم به راه بود اما این به آن معنی نیست که کیفیت این بساط مانند خانه خودمان بوده باشد. در خانه ما تقریبا هر شب، به استثنای شبهایی که تلویزیون سریالهای خوبی داشت، مانند هزار دستان و… داشت، شب جمعه ها و ظهر جمعه ها (ما به سینمایی‌های ظهر جمعه شبکه یک اعتقاد نداشتیم) سینمای خانگیمان که محدود میشد به یک تی وی مولتی سیستم ۲۱ اینچ جی وی سی (که در پستی دیگر شرح احوالش خواهم گفت) و دستگاه پخش نقلی آیوا که یک ریموت شیک و جم و جور هم داشت که با گذشت اینهمه زمان و پیشرفت من هنوز نمونه آن را پیدا نکردم و حتی تی وی های ال ای دی و تری دی هم چنین ریموتی طراحی نکرده اند و هنوز هم چشم من به دنبال آن ریموت نقلی زیبای آیوا هست. خلاصه اگر در خانه ما بودی از فیلمهای ترسناک دهه هفتاد به بعد و کلاسیکهای بزرگ تاریخ سینما و سینمای روز (منظور سینمای روز دنیا که در زیرزمینهای تهران جاری بود، نه سینمای روز دنیا به معنی واقعی کلمه) بهره مند میشدی اما در خانه خاله بزرگ…

آنجا سینما هند رواج داشت. موسیقی پاپ سلطنت میکرد (آنجا با مایکل جکسون اشنا شدم و از همان اول از او متنفر شدم البته خاک برایش خبر نبرد!) سینمای ایران هم گرامی داشته میشد. آنجا بالیوود دفتر نمایندگی داشت. از همانجا بود که از بمبئی متنفر شدم (البته حالا نفرتی در بین نیست و از سینما سطحی آن دلزده ام همین) آنجا بود که نژاد پرستی کردم و گناهش به گردن کسانی است که دلم را از دیدن رنگهای تند و صدای سیتار برهم زدند. آنجا بود که تمام فرصت بازی های ویدیویی ما را صدای مسخره یک زنیکه لکاته به باد داد. آنجا بود که گردهمایی های درخت و ستون و رقصهای گله‌ای و فله‌ای، فرصت پیک نیک رفتن و پارک نشینی را از ما سلب کرد.

فشار خونم بالا رفت. باقیش باشد برای بعد…