۰

و فاصله تجربه‌ای بیهوده است

نشسته بر پلکان مقابل ساختمانی قدیمی در کوچه‌ای فرسوده. جوانکانی که از دنیای پیرامونشان تنها احساس را دریافته‌اند و از احساس، تنها قلقلک‌ها و تحریک های حنسی را. آنها که در ذهنشان تصور هم صحبتی با جنس مخالف وجود ندارد. اساسا نیازی هم نیست. آنها جنس برابرشان را چون آلتی محبوب میبینند که نیازی به سخنورزی هم ندارد. ردیف علاف نشسته بر پله، چون هنگ پیاده نظام دشمن خوار. همزمان با عبور انسان که نه، با عبور طعمه دهان باز می‌کند. شلیک میکنند واژه‌هایی که واژه نیستند. تیر از چله رها شده زهرآگین دزد سرگردنه‌ی مخفی شده در شاخ و برگ “جنگل آسفالت” هستند.

زیستگاهم اینجاست. در میان چنین هیولاهای بی مغزی که تحریک‌شان را با این تحرکات آرامش میبخشند. صدایم خفه میشود و شرم بر من پیروز. چگونه با تو سخنی میتوانم گفت در میان این همه زشتی؟ اگر بگویم از زیبایی منظورم و در میان بگذارم از این همه خوبی و خوشی، حق داری که متهم کنی‌ام به گرگ بزک کرده‌ای که زودتر از تو به کلبه رسیده و مادربزرگ را خورده و حالا دارد برای تو ناخن سوهان میکشد و به امید تو دندان تیز میکند.

گرگ نیستم. گرگی نکرد‌ام تنها گناهم این است که در میان گرگها بزرگ شده‌ام. از گرگها چیزهایی یاد گرفته‌ام. چه تفاوت که له یا علیه‌شان عمل کرده باشم. نفرین باید فرستاد به تک تک کوچه هایی که سر و ته‌شان باز است. لعنت باید فرستاد به دانه دانه ساختمانهایی که پله‌ای در برابر دارند.