۰

میراث من

کو؟ کجاست اسلحه من؟ کجا گذاشتم اون شات گان رو؟ یک جا نوشتم که روزی شات گانی میخرم و لیدی گاگا را با آن میشوتم و بعد با قنداق اسلحه توی گیجگاه جاستین بیبر میزنم. هنوز هم سر حرفم هستم اما کار سختی است بخری…ببری…بزنی…برگردی! شات گانم کو میخوام همینگوی وار تفنگ را پایه‌ی سرم کنم. خدا را چه دیدی شاید تیرش خطا رفت.

شاید اشتباه میکنم. زندگی ارزش اینکارها را ندارد. اصلا گوربابای شات گان هم کرده. بشری که با یک افزایش و کاهش فشار خون حالش دگرگون میشود، انسانی که با جذب و باز جذب سروتونین اوقاتش تلخ و شیرین میشود، آدمیزادی که از یک فحش رنگ به رنگ میشود و با یک حرف لطیف خر…چه کاری است تا اوضاع بر مدار خواهشهایش نیست میخواهد بزند بترکاند؟

کیسه داروهای من کجاست؟ قوطی قرصهایم کو؟ آن شیشه شیک کتابی را میگویم که مملو از آبنباتهای تلخ ریز دوستداشتنی است؟ باید چندتایی بالا بندازم بخوابم خواب ببینم. خواب خوب ببینم و برگردم. اما صبر کن. خواب قرص، مثل سینه‌های مدلهای دروغین است. پستانهای عروسکهای کاشتنی. ارزشی ندارد. بیهوده است از هیچ سرچشمه میگیرد و “رویای فراموشی و خاموشی” در آن نیست. باید خسته باشی. باید کیلومتر پیموده باشی یا چند فیلم را از پی هم دیده باشی تا پلکهایت به تو التماس کنند که فقط یک ساعت! مرگ عزیزت، سر جدت بگذار ما به هم برسیم…

لیوان بلند و بزرگ همیشگی من کو؟ لااقل آن را بده چند تکه یخ مهمانش کنم و چند جرعه در آن جای دهم شاید ره برد این بار به حال خرابم! خدا را چه دیدی؟ بطری خالی است اما و داستان تکراری قرص… یخ ها که در لیوان هستند. آب هم میریزم و تکان میدهم. خنک میشود. سر میکشم. دلم خنک میشود. فکر میکرد آب سرد پادزهر دل سوخته است اما فهمیدم دل گرفته را هم درمان میبخشد. دنیا و محتویاتش را دایورت میکنم. آب یخ را تمدید میکنم و دل خجسته و لب خندان را شارژ… اسلحه و قرص و آب یخ میراث منند.