مخاطب نوشته ام، تو را میگویم
دل پوسیدهمان در این ایام تار و تاریک، با صدای شما لرزید، هر چند این صدا، آشنای چندین ساله ماست اما گاهی زنگ دار تر از همیشه میشود. درست مثل همان نگاه چندین ساله. یعد از این سالها دیگر خیلی سریع و صریح میشناسم برقش را مثل همان زنگی که عرض کردم. دیگر شدهای مثل شراب ناب چند صد ساله. هرچه کهنهتر بهتر و ناب تر. مثل گنج و دفینهای که هیچ کس از وجودش با خبر نیست.
عارضم که شما هر ساله تبریک میگویی به رسم معهود، اما من تنها شنونده محبتتان نیستم. طنین تبریک شما تا سال دیگر با من است و هر روزش تبریکی دوباره به خودم میگویم که چه خوش ایامی است که سپری میکنیم و میدانم که به زودی دلتنگ این روزگار خواهیم شد (خاصیت عمر است لاکردار!) حالا در آمدهای و چند حرف روی تبریک سالانه گذاشتهای و دقیقا شدهای بنزین حرکت تا خط پایان بعدی یعنی سال آینده همین جای تاریخ! ولی بدان! زنگ و رنگ صدا و سیمایت جریان ساز تاریخ و فصلی از ما شد. ساده نگیر بودنت را پونز شدهاند جماعتی به وجودت. از همین است که امشب تملق میگویم به زعم شما و تقدس میکنم به دیده دیگران و تشریح میکنم به ذهن گنگ خودم.
تاریخ من، (همین امشب) مبدا حضور توست. مبدا تثبیت توانمندی های عاشقانه زیستن است تنها با یک بهانه که همان وجود است وگرنه ما هیچ بهانه سخیفی لازم نداریم.، حتی چه اختلاف سلیقهها که همین وجود تنها، تطهیرشان میکند که اگر یکی از اینها را دو نفر دیگر داشتند بی شک یکدیگر را نمیشناختند.
زیاده گویی نکنم اما شرح حال این است; ناشناخته بودی به کشف و وا کاویدن پرداختم ، دانستم که بکری. لذت بردم و اکنون عاشقانه و کاوشگرانه جستجویت میکنم که هر نادانستهات رمز بقایم میشود.
سبز و مانا باشی.