۲

غول صخره ای شکل سرخ پیکر

بچه که بودم (باز هم یادآوری میکنم، بچه‌تر از حالا) یک شب پاییزی کابوس دیدم. کابوس دیدم که موجودی که اعضای بدنش، دستش، پایش و سرش شبیه صخره بود، صخره ای سرخ رنگ، از میان کوچه ما گذشت. هر قدم که برمیداشت زمین می‌لرزید. هر سری که تکان میداد شیشه‌ها میریخت و پنجره‌ها تکان می‌خورد. یادم هست در همان کابوس اطرافیان میگفتند آن شیشه کوچکی که مایع قرمزی درونش هست را پشت پنجره بگذار، دیگر نمیترسی، دیگر نمی‌لرزی و او دیگر با این خانه کاری نخواهد داشت و سرش را پایین میاندازد و راهش را میگیرد و میرود از کوچه بیرون.

کوچه دنیای من بود. زندگی من در کف آن کوچه جاری بود. اگر اتفاقی برای کوچه می‌افتاد، خانه‌ام را در خطر میدیدم. هروقت دعوایی در کوچه بود، میگریستم و کنار یک آشنا میخزیدم. همه فکر میکردند از دعوا ترسیده‌ام. درست بود که از دعوا میترسیدم اما نه برای سر و صدایش و فحش‌ها و کتک کاری هایش! از دعوا برای این میترسیدم که نکند فضای کوچه ناامن بشود و دیگر نشود آنجا را زندگی کرد و محبوس اتاقهایمان بشویم. آن موجود صخره‌ای شکل سرخ رنگ هم امنیت خانه و کوچه را به خطر انداخته بود. نامش میگفتند زلزله است و همان یک شب در کابوس کافی بود تا من آن را تا امروز به خاطر بسپارم. تا امروزی که چندین سال از زلزله مصیبت بار رودبار ومنجیل گذشته است.

تصاویر آوارها و کشته‌ها و شایعه ها و خبرها، آن دیو صخره ای را در کابوس من ساخت. هرگز فکر نمیکردم که بعد از این همه سال ترس و لرز و احتیاط در مواجهه با این لغت، روزی برسد که زلزله معادل یک لغت سک سی بشود برایم. زلزله پیوند بخورد با عریانی بدنهای اغواگر. شنیده بودم که روحانیون در هر مذهبی میتوانند جای خدا و شیطان را یک شبه عوض کنند و حتی پست خدایی را از عالم حذف کنند اگر لازم باشد. اما ندیده بودم که بتوانند کابوس و لذت رابا هم و درهم بیامیزند.

  1. جهانگرد می‌گه:

    سلام
    از آن زمان قریب بیست سال یا بیشتر گذشته
    روزگار غریبی بود ودر هنوز بر همان پاشنه می گردد 

  2. راد می‌گه:

    سلام دوست عزیز
    وبلاگ زیبایی داری من دوست دارم لینکت کنم اگه مایلی تبادل لینک کنیم بهم خبر بده
    به منم سر بزن خوشحال میشم