حس بعد از دیدن فیلمی بد!
همیشه شنیدم که برای خلق یک اثر هنری، ادبی باید تجربه کرد و دید و خواند. باید شاهکارها را مورد بررسی قرار داد باید شیوه نوشتار و سبک یک آدم حرفهای را دنبال کرد تا به مطلوب رسید باید تجربه کرد. باز، همیشه فکر م کنم که امروز که ما در ادبیات و سینما و هنرهای دیگر این همه استاد و شاهکار داریم پس کار باید سادهتر باشد. هر چند که گفتهاند که مثلا با فلان نویسنده ادبیات به آخر رسید و بعد از مثلا کوبریک سینما دیگر چیز تازهای برای عرضه ندارد. اما حالا با این حجم آثار ضعیف (اگر نگوییم بنجل) چه توجیحی هست؟ چگونه کارگردانی میتواند مثلا با وجود آثار بزرگ سینمای اکشن باز هم به ساختن بپردازد و در نهایت نتیجه چیزی باشد در حد بازی های بچگانه. چطور می شود با حضور بهترین های وحشت دنیا چیزی ساخت در حد پخ کردن کودکانه؟!
جرات کارگردانها و نویسندگانی که در حال آزمون و خطا هستند و بعد از سیاههای به عنوان کارنامه هنوز هم چیزی جز کارهای فرومایه برای گفتن ندارند ستودنی است. کسانی که پشت نامهای پوشالی پنهانند و خود را با اسم مطرح می کنند در حالی که فاقد هر گونه رسمی هستند.
آنها اگر یکبار با دقت شاهکارهای مرتبط با کار خود را بررسی می کردند شاید اینگونه به یاوه نمی افتادند. اگر کارهای معنا دار را از نظر میگذراندند شاید وضعشان و وضعمان بهتر بود. اما افسوس که برخحی از هنرمندانمان حتی کپی کاران خوبی نیستند.
سلام. این حس را درک میکنیم همه.
اما واقعا بی انصافیه که بگیم این همه تلاش بی فایده است. هیچوقت هیچ چیز کامل نیست مگر اینکه دیگر ادامه پیدا نکند که یا به کمال رسیده یا اینکه ناتمام کنار گذاشته شده.
شدت تلاش و ممارستی که هم در حوزه ادبیات و هم سینما در وضعیت فعلی معاصر ما در حال اتفاقه اصلا قبول نمیکنه که با آمدن افرادی سینما و یا مثلا ادبیات به پایان رسیده. این دو حوزه فعلا جا برای رشد و شکوفایی بیشتر و بهتر را دارند.