۰
حال خوبم را ببین.
کاش حداقل مثل داستان مسخ وقتی صبح از خواب بیدار می شدم می دیدم که تبدیل به یک مگس شده ام
آنوقت راحت تر می شد زندگی کرد. الان به جای مگش شدن در حال تغییر چهره هستم. مثل زمانی که معجون
تغییر را میخوری، می دانی که درد دارد. برای این می گویم می دانی چون می دانم که حد اقل یک بار هم که
شده این معجون را امتحان کردی چهره عوض کردی و پوست انداخته ای و حال روز من بی شباهت به آن لحظات
تو نیست. در حال پوست انداختنم. استخوان هایم تا مغز درد می کند و در این گرمای تن سوز دارم می لرزم.
اینها هیچ کدام نشانه های خوبی نیست.
دیروز روز جهانی آزادی بیان بود و میخواستم در باره اش امروز بنویسم اما وقتی خودمان از خودمان دریغش
می کنیم چه توقع از گرگ بی رحم همسایه …