جمعه از لهجه دریا خیس خیس
مدت ها پیش در وبلاگی، که نسبت به ترانه نوین روی خوش نشان داده بود و همچنان علاقه مند و پیگیر بود،
کامنتی گذاشتم.یادم هست آن کامنت در رابطه با پستی بود که درباره ترانه های شهیار قنبری نوشته شده بود
و البته کمی تا قسمتی گلایه بود. گلایه از اینکه چرا در این سالها، لحن ترانه های شهیار اینقدر سیاه شده، چرا
حتی در عاشقانه هایش صدای لطیف نمیشنوی و بیشتر شبیه شب ناله است تا عاشقانه! البته این توصیفات
واقعیاتی است که من تنها نقل به مضمون می کنم و دقیقا کلام نویسنده این نبود.اینها گذشت تا اینکه امروز
کلیپ ترانه ی مورد بحث را دیدم. هفته سیاه سپید…
حالا از آن ماجرا فاصله گرفته ام و شاید نوشتارم چندان مرتبط با آن ترانه نباشد.اما چیزی که مشخص است این که
آن بحث و این ترانه ، این حس را در من بیدار کرد . مگر ترانه جز این کار دیگری دارد؟
گاهی دیده ام کسانی را که در گذشته سیر می کنند. این اتفاق مختص کسانی که سن بالایی دارند نیست.
شاید اتفاقا کم سال هم باشند اما همیشه اسطوره سازی می کنند و همیشه با کلاسیک ها خوش اند. شاید
دیده باشید کسانی را که فیلم های مسعود کیمیایی را دوست دارند. اما همین آدمه وقتی کیمیایی فیلمی
جدید میسازد ندیده می گویند فیلم جالبی نیست (البته این مسئله در باره طرفداران این کارگردان صادق نیست)
و کیمیایی قیصر و گوزن ها تکرار نشدنی است. اینها با کیمیایی هیچ مشکلی ندارند، فیلم جدید را هم که ندیده
اند پس نتیجه میگیریم که تنها شیفته آن کلاسیک ها هستند.اگر هم به دیدن فیلم جدید بروند معیار و محک آنها
گوزن ها و قیصر است!
این حکایت درباره تمام هنر و ادبیات ادامه دارد. برگردیم به همان بحث اولیه که ذکر کردم. آن صحبت در باره هفته
خاکستری بود. هفته خاکستری خاطره نگاری تصویری و چند بعدی هر روز ماست اما حرف من این است که این
وقابع نگاری خاکستری نباید و نمیخواهد جا را برای کسی یا ترانه ای تنگ کند که اگر این طور باشد با ذات خود
ناسازگار است. و از نظر من هفته سیاه و سپید وقایع نگاری و خاطره سازی امروز ماست و شاید فردا. اما بگذاریم
درباره ی فردا، فردا صحبت کنیم.
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی/ وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
شنبه من بد بد روز عشق سرسری / گریه های بیخودی خنده بیخبری
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم/ همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم
روز یکشنبه میاد،مثل یک قهوه ی سرد/ شکل بی شکل کشیش، بر سر صلیب درد
صفحهی کهنهی یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه
دفتر دوشنبه های بی کسی/ میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم/ وقتی رخت خونه مون پرچم شده
غروب سهشنبه خاکستری بود/ همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو!/ اما موش خورده شناسنامهی من!
از سر سه شنبه های موج و کف/ هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پُره/ تا بخواهی صدفای بی سره
عصر چارشنبهی من، عصر خوشبختی ما/ فصل گندیدن من، فصل جونسختی ما!
عصر چهارشنبه هنوز میگه یک بیرق بدوز/ بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز
روز پنجشنبه اومد مث سقاهک پیر/ رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر!
روز پنج شنبه میاد جوری که نیومده/ سرخ و سرخ و داغ داغ مثل یک آتشکده
جمعه حرف تازهای برام نداشت/ هر چی بود، پیشتر از اینها گفته بود!
جمعه از لهجه ی دریا خیس خیس/ میگه قصه ی دو ماهی بنویس
بارها گفتهام خیلی ها در خاطراتشان یخ زدهاند. تحول را برنمیتابند در حالی که نیاز ما تحول است. اینگونه است که در مورد دو مثالی که زدی مسعود کیمیایی و شهیار قنبری که به راستی از متحول ترین ها هستند برای بعضیها قابل درک نیستند. متاسفانه فیلم و ترانه و کلآ هنر چیزی نیست که پانویس و تفسر از سوی خالق ان داشته باشد. این به درک مخاطب برمیگردد که خب عدهای درک نمی کنند. خشمی نیست، همین است که میبینیم. به نظر باید هفتهی سپید و سیاه را با هفتهی خاکستری مقایسه کرد. هر چند عدهای از متعصبین دوستش ندارند. اما ترانه متحول شده است. ملودی متحول شده است. جنس صدا فرق میکند. این قصهی امروز و فردای ماست. خب سلیقهی بعضیها برنمیتابد خردهای نیست.
اومدم نظر بدم دیدم فواد گفته. پس قسمت دومش رو می گم. با چی وبلاگت رو به روز می کنی؟ چرا فیدت در جاهایی شکسته؟ به نظر میاد یک سری کاراکتر CR,LF اضافی می زنه