ای قافله سالار کجائی که ببینی
وقتی که شنیدم که تورج نگهبان درگذشت فهمیدم که عزراییل هم معنی هنر و فرهنگ را میفهمد اما اینها… تورج نگهبان را با ترانه هایی که داریوش اجرا کرده بود میشناختم و برخی از ترانه هایش میبرد مرا تا ناکجا. با صدای نغمه هایی که ساخته بود دیگر از طعنه دشمن گله ای” نداشتم. حالا بی هوا شنیدم که او هم رفت با آن چهره پاکیزه…
یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
زان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران به غلولند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
سلام
خدایش بیامرزاد
دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش