انگار واقعا همه خوابیم!

امسال عید “وقتی همه خوابیم” را دیدم. این فیلم یکی از معدود آثار سینمای داخلی بود که از دیدنش راضی هستم و خوشحالم که آن را در زمان اکرانش دیدم. هدیه و جبرانی بود به خودم که آن زمان سن و سال درستی نداشتم و نتوانستم “سگ کشی” را در سالن ببینم و همیشه از این بابت ناراحت بودم.
پیش از تماشای اثر در سینما هم دربارهاش به صورت پراکنده چیزهایی خوانده بودم اما داستان برایم لو نرفته بود ولی با پیش زمینهای نه چندان مثبت به تماشا رفتم. نقدها و توضیحاتی که پیرامون این فیلم خوانده بودم همه نشان از آن داشت که بینندگان از بیضایی راضی نبودند و همه با هم به سبک دیگر آثار او، زبان به تحسین باز نکردند و عدهای شاکی از طرز ساخت و داستان استاد بودند. به نظرم این دسته افراد بیضایی خود را در ذهن داشتند و وقتی ذهنیتشان را با واقعیت متفاوت یافتند، غرولند کنان از سالن بیرون آمدند که چرا اینقدر بیضاییش کم بود.
اما من با آنکه کمی زمینه منفی در اندیشه داشتم، هنگامی که برابر پرده سینما نشستم بیضایی را بهتر از همیشه یافتم و نتوانستم او را نستایم. او بالاخره یک فیلم شخصی ساخته بود و حرفهای همیشگی جشنهایی که در آن حاضر میشد را به زبان خود گفت. به زبان سینما. شرح حال کارگردان داستان “وقتی همه خوابیم”، وقایع نگاری لبه پرتگاه بود. اثری که هیچ وقت ساخته نشد. بیضایی در این اثر چه صمیمانه و بی تعارف و بدون مراعات درددل کرد و چقدر خوب شرح پریشان احوالی سینمای ما را گفت.
جایی خوانده بودم که منتقدی نوشته بود، فیلم اولیهای که در این داستان در حال ساخته شدن بود، یعنی داستان “نجات شکوندی”، خود بسیار لرزان و بی پایه و سست بود. این منتقد بسیاری از حملهاش به آخرین فیلم بیضایی را در این نقطه متمرکز کرده بود. ولی از دیدگاه من همین نقطه، لحظه پر شکوه فیلم بیضایی است. این جاست که میگویم بیضایی شرح پریشان احوالی کرده است. او ایده آل را در برابر ویرانی نمیگذارد بلکه واقعیت را کالبد شکافی میکند. در سینمایی که خود به خود دچار بیماری نقص فیلمنامه است، سر و کله سرمایه گذاران و تهیه کنندگان بیگانه با سینما هم پیدا میشود و این بیماری چند بعد پیدا می کند و به ابتذالی کشیده میشود که در هر دوره اکران میتوان در سینما شاهدش بود.