آق بابا
پدر، آقا جان، آقا یا حتی آقام هم صدایش نمیکنم. شایسته نام بابا میدانمش. تفاوت سنی ما آنقدر نیست که از به زبان آوردن نام کوچکش دلهرهای داشته باشم. در صحبتهایم به او شما، کمتر میگویم. وقتی غریبه ای در میان باشد او “شما” میشود اما بین خودمان همان “تو” هست. وقتی میگویم “تو” هر دو راحتتریم. بچهتر که بودم او همه قدرت و قضاوت و ابتکار و خلاقیتی بود که سراغ داشتم. انتخابش برایم برهان قطعی بود. دستورش لازم الاجرا بود. خواستهاش خواستنی و رد کردنش منفور بود. از هرکه خوشش نمیآمد من هم خودم را موظف میدانستم که دشمنش بشوم. هر که را دوست داشت محبوب من هم میشد. با هم که بیرون میرفتیم لذت میبردم از اینکه با همه اهل محل احوالپرسی میکرد. انگار همه شهر او را میشناختند.
بزرگتر شدم. پیله پاره کردم و پوسته شکستم و برای خودم هویتی بیرون از سایه پدر یافتم. او را از خود دورتر دیدم. اما هنوز برایم اسطوره اعتدال بود. از محور انصاف کمتر دور میشد. هنوز هم بر این جایگاه استوار است. اختلافهایم با او شروع شد. اختلافات پسر با پدر از جنس تفاوتهای فرویدی نبود. عقده ادیپ رشد یافتهای در ما نبود داستان بیشتر بر سر اختلافات رفتارگرایانه بود. او از نسلی و من از دنیایی متفاوت بودم. او عمل کرده بود و به نتیجه رسیده بود و از نتیجه راضی بود و من اساسا نتیجه را قبول نداشتم و حتی گاهی خود را قربانی این نتیجه میدانستم. اما هنوز برایم محترم است. ما دو قدرت یک منطقه هستیم که قدرت کوچکتر منافعی دارد. به خاطر این نیاز به حمایتها و منافع داشتنها، دعوای نظامی در منطقه ما شکل نخواهد گرفت.
در کودکی فکر میکردم پدرم با همه مردم شهر آشناست و سالهای بعد یافتم که او با یک مشت آدم هم ردیف خودش آشناست اما تک تک آشنایانش را خودش انتخاب کرده برای همین هم با آنها خوش است. او هیچ آدم مشهوری را نمیشناسد. با هیچ آدم درجه بالایی رفاقت ندارد. هیچ صاحب نفوذی را دم دست ندارد. یک بار که با افرا قدرتمندی در بدنه سیاست و در سطوح بالا آمد و شدی پیدا کرد، مثل کبوتر فراری از دست باز شکاری شده بود. نیازی به آن آدم بزرگها نداشت. بیشتر آنها به او احتیاج داشتند. هر چند نیازشان با یک آدم مشابه پدر من رفع میشد اما در دَم، نیازشان به کسی مثل او بود. ولی بابا هرگز به آنها احتیاج نداشت.
غیر از آشنایانش، نام و نشانی هم ندارد. اگر به خاطر محله زندگیمان که محل تولدش هم هست نبود، حالا فقط همسایگانمان او را میشناختند. سنتی فکر میکند اما در دنیای مدرن غریبه نیست. یک منفی نگر نیست که با هر پدیده ای ابتدا به ساکن به عنوان تهدید روبرو شود. او برای من اشتباه بودن کلام” بدنامی بهتر از گمنامی است.” را ثابت کرد. او نشان داد که میشود بی نام و نشان بود اما خیلی کارها کرد. نیازمند این است که شهوت شهرت و تشنه قدرت نباشی. لازم است برای به دست آوردن راضی نشوی تا مرز همسایه را بدری. همیشه امیدوار بود. هیمشه امیدوار هست. گاهی ناراحت هم میشود، عصبانی هم هست . خسته میشود اما ناامید هرگز.
در عرصه زندگی خانوادگی وقتی به دنبال مثالی برای انسان موفق میگردم نامی نزدیکتر از او با این واژه ها پیدا نمیکنم. او مدلی در ذهن داشت. آن را بنا کرد. حالا روبروی این بنا ایستاده و دستانش را سایه بان چشمانش کرده و قد و بالای این بنا را نگاه میکن. هرچند بنایی که ساخته شبیه برجهای امروزی نیست اما یک عمارت نقلی و صمیمی است که خیلیها حسرتش را میخورند.