نبودنت فاجعه
پنجشنبه شب بود. شب جمعه. خیلی ها بودند خونه شلوغ بود. همهمه بر پا بود. همه دو تا دوتا با هم حرف می زدند و صدای هیچ کس به هیچ کس نمی رسید و انگار هر کس در حال تلاش بود تا حرفش را به دیگری حالی کند. آن زمان هنوز این پیام های بازرگانی این شکلی نبود و تلویزیون از هر پنج آگهی که می داد دوتایش تیزرهای تبلیغاتی فیلم های روی پرده سینما بود و البته اینقدرها هم طولانی نبود. می دانی که طولانی بودن پیام های بازرگانی هم یکی از هزاران نمادهای تمدن است. آن موقع در تلویزیون رنگ نبود. هنوز رنگ آزاد نبود. برنامه ها و آگهی ها و تصنیف ها همه و همه خاکستری بودند.
سر و صدا خوابید و همه ساکت شدند برنامه مورد علاقه همه شروع شد. این که می گویم مورد علاقه همه دلیل دارد. چون در آن زمان حق انتخابی وجود نداشت همین یکی بود باید دوستش می داشتی وگرنه از لذت تلویزیون تماشا کردن محروم بودی.
“ساعت خوش” پنجشنبه های سرد ما را حتی در تابستان، پر رونق می کرد در عصر ممنوعیت خنده و شادی در دوران جاهلیت پس از انقلاب نوش دارویی بود بر پیکر بیهوش جامعه ای که نه ساعت خوش را فهمید و نه گذر زمان را.
از آن زمان شناختمش و دیگر بر صفحه جعبه جادو ندیدم. تا فهمیدم گرافیست است و دنیایی از هنر در پس آن صورت آرام دارد .
خیلی عجیب بود که در نوروز رفت وقتی در یکی از مهمانی ها شنیدم که گفتند رفته شوکه شدم. این آدم ها اساسا برای رفتن عجله دارند جای آنها اینجا نیست در همان مهمانی کسانی که خیلی چیز ها را بر چیزهای دیگر! مقدم میدانند با بی اعتنایی می پرسیدند داود اسدی که بود؟ دوست داشتم تا جوابشان را اینطور دهم آن کسی که هنرش را نفروخت و این حداقل چیزی است که یک هنر مند نیازمندش است و این روز ها پیدا نمی شود. او برای گرمی بازارش، سعی نکرد تا بازار کسی را گرم کند تلاش نکرد تا خودش را ثابت کند چون مطمئنم که هدفی والاتر داشت هرچند دستمزد مادی او این می شود که می پرسند: داود اسدی کی بود؟ فاجعه رفتنش را باور کردن سخت است…


۹ فروردین ۸۷ در ۸:۵۳ ب.ظ
من هم وقتی فهمیدم مرد چنین تصویری تو ذهنم ایجاد شد. روحش شاد
۱۰ فروردین ۸۷ در ۲:۱۰ ق.ظ
رفیق داود اسدی بازیگر خوبی بود ولی کم کاریش شد باعثش. یادم میاد مهران مدیری یه فیلمی بازی کرد که گل فروش بود و بعد با یه دخترۀ ارمنی ازدواج می کرد و می رفت جبهه. تو اون فیلم داود اسدی نقش برادر دختره رو بازی می کرد که تو صومعه درس می خوند و بعد دیوونه می شد بازیش قشنگ بود ولی خب چه می شه کرد؟ اینا می رن و کی می مونه؟ محمود احمدی نژاد!
+ به بازی وبلاگی مشاعره دعوت شدی. بپر وسط ببینم چی کار می کنی.
۱۰ فروردین ۸۷ در ۶:۲۹ ب.ظ
سلام
عیدت مبارک
مطلبتو درباره داوود اسدی در وبلاگم میزارم
خوب نوشته شده
موفق باشی
۱۲ فروردین ۸۷ در ۱۲:۰۴ ب.ظ
ســـــــلام
واسم خیلی غیرقابل باور بود .. خصوصا ً اینکه از همون زمانها برام دوست داشتنی بود
داوود اسدی مثال بارز همون درخت افتاده ای ِ که پربارتر ِ
روحش شاد
امیدوارم و آرزومندم که روزی موفقییت پسرش دانیال رو در عرصه های مختلف فرهنگی و هنری شاهد باشیم