انگار آلمانها حمله کرده اند

وقتی بیدار شدم تقریبا لنگ ظهر بود و انگار من از سفر برگشته‌ام. مفاصلم مثل لولای روغن نخورده شده بود و قیژ قیژ صدا میکرد. تمام استخوانهایم را حس میکردم انگار میخواستند بیرون بزنند.گلویم خشک شده بود اما رساندن قطره آبی به آن منطقه‌ی خشکیده ترسناک به نظر می‌رسید. این حالات تا ده دقیقه تداوم پیدا کرد و بعد از آن بهتر شدم اما در غروب همان روز بود که علایم دوباره ظهور کرد. سر هر نیم ساعت یکی از مهترین علایم نمودار میشد و دو مرتبه نگرانم میکرد. چند تایی قرص خورده بودم و از ترس اینکه چیزی بخورم که برای خوب نباشد، فقط لبم را با آب شیر لوله کشی تر میکردم. لیمو شیرین هم میخوردم پارچ پارچ. دلخوش بودم که دارم رسیدگی و به اصطلاح پیشگیری مقدم بر درمان میکنم.

شب موقع خواب، تب داغی وجودم را در بر گرفت و آتش زیر خاکستر هویدا شد. چشمهایم سو نداشت همه چیز به نظرم سیاه و سفید می‌آمد استخوان دردی داشتم که انگار همین حالا با یک نیسان آبی رنگ در خیابان بارانی تصادف کرده‌ام و کف خیابان ولو هستم. تشک برایم از سطح سفید برف هم سردتر بود. تمام تلاشهایم برای پیشگیری جلوی چشمم آمد و به بختم نفرین فرستادم که حالا چه وقت بیماری بود.  در فاصله کمتر از ۱۰ ساعت شبیه دهکده لهستانی شده بودم که آلمانها به آنجا یورش بردند. چند ساعت پیش مدام با خودم زمزمه میکردم که من مریض نشده‌ام و چیزیم نیست و این علایم واقعی نیستند اما حالا تک تک آنها را احساس میکردم.

یک نظر برای “انگار آلمانها حمله کرده اند” ثبت شده است.

  1. علی ناطقی Says:

    عالی

یک نظر دهید