دیوار

بیست سال پیش بود و من سنی نداشتم اما در همان سن کم هم اخبار و تلویزیون تنها سرگرمی شبهای خانوادهها بود و من هم در کنار خانواده مشتری ۲ شبکه تلویزیونی بودیم که هر دو هم دولتی بود و ارائه دهنده دیدگاههای رسمی کشور. در آن زمانها بود که اخبار همین تلویزیون دولتی صحنههای عجیبی نشان داد. در یکی از شبهای پاییزی، مردمی در گوشهای از دنیا با پتک و قلم و چکش و کلنگ به جان یک دیوار قوی افتاده بودند و عده دیگری هم فرصت را محترم شمرده و سر دیوار پریده بودند تا شاید ببینند آیا آسمان آن سوی دیوار هم همین رنگ است؟ که از قضا دیده بودند که آسمانش همان رنگ اما زمینش بسیار رنگارنگ تر از این سوی حائل است. آن شب گذشت و من فقط تصاویری از مردمی دیدم که دیواری را میریختند و هرگز نفهمیدم از بین بردن یک دیوار چقدر میتواند مهم باشد. شاید به خاطر اینکه آن روز گرفتارش نبودم.
حالا بیست سال گذشته. برای آن روز بزرگداشت میگیرند و حماسه سازان آن عصر را باز به خاطر می آورند و گرامی میدارند. برای ریختن آن لعنتی جشن میگیرند و به یکدیگر قول میدهند که دیگر آن اشتباه را تکرار نکنند. و من تازه فهمیدم که برای چه میگویند هیچ دیواری تا همیشه پا برجا نخواهد ماند.

