چراغ ها را روشن کنید

چراغ ها را خاموش که می کردند، دلم میگرفت نه به خاطر نوحه خوانی هایشان چون به سختی سنم به هفت سال می رسید. تازه توی اون سر و صدا چرت هم میزدم و دلم بالش می خواست. اما دلگیری همیشه این موقع ها سراغم می آمد و این دلگیری هم به خاطر حرفهایی بود که در خلال روضه ها زده میشد.

بچه بودم اما غرور داشتم. سنم خیلی کم بود اما عزت نفسم را حاضر نبودم به راحتی تاخت بزنم. روضه خوان حرف از سگی میزد که دم در خونه آقا بستن و نگهبانان خانه به داخل راهش نمیدادند چون نجس بود و منظورش ما بودیم. آن یکی می گفت ما نوکرای نوکرای آقا هستیم و من هر شب دل شکسته تر می شدم. همیشه می گفتم من که دیگران را هم از ته دل دوست دارم این رابطه های برده و نوکر و…اما نداریم. جنس این آقا از چیست که نمیتوان بدون تحقیر دوستش داشت؟

بماند چه بر ما رفت با این تحقیر ها اما تازگی ها هم میبینم و میشنوم که غرور عزادار را به باد میدهند و با خفت او را عاشق آقا می کنند این آقا کیست که این گونه باید عاشقش شد؟ چرا این رابطه عاشقانه نمی تواند در عین سلامت باشد؟ شاید بر گردد به نیاز درونی سردمداران عزاداری برای آنکه حتما باید خرد شوند تا بشود اسمشان را رهرو و عاشق گذاشت. شاید این آقا را هم اشتباه گرفته اند و فکر می کنند او نیز به دنبال این چیزها بوده است.

یک نظر برای “چراغ ها را روشن کنید” ثبت شده است.

  1. kazem Says:

    لازم نیست هفت ساله باشید حرف شما کاملا درست است .راستش نوستن برام سخته اما بدون که خیلی خوبی اگه میتونی سخنرانیهای عرفانی آقای سروش را بخون.

یک نظر دهید