خنده آور بود
دوشنبه, شهریور ۳۰م, ۱۳۸۸دلشان می خواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود
عمران صلاحی
دلشان می خواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود
عمران صلاحی
رضا دانشور خیلی شیرین و شیوا، ماجرای دنیایی را تعریف میکند که همه چیزش را جوانان تعیین میکردند. از جنبش دانشجویی می ۶۸ حرف میزنم. اسمش جنبش دانشجویی بود وگرنه دبیرستانی ها و در کل جوانان در آن نقش داشتند و به قول شهیار ترانه سرا آن زمان دنیا جوان بود و جوانان زنده بودند مثل حالا نبود که همه کاره پیرمردها هستند و هر کاری که اراده کنند با جوانان میکنند. مثال زنده اش هم همین جنبش سبز ایران که بعد از این همه سال دربرابر عده ای پیرمرد بی خبر از دنیای سیاست بپا شده.
خلاصه دانشور به نقل از آن روزها میگفت: هر رژیم خواهد افتاد، استثنا هم ندارد. یکی از علایم افتادن رژیم ها اینه که پیش از ضربه آخر قدرت در آن جامعه بی صاحب میشه… جمله تاثیر گذاریه. یک جمله مرکب که هر رژیمی خواهد افتاد و اینکه پیش از آن قدرت در سطح جامعه بی صاحب میشه. نمیخوام این فرضیه را با چسباندن به ماجرای این روزهای ایران تبدیل به نظریه کنم اما شرایط موجود ایران همه حاکی از بی صاحب بودن قدرت است. بلوایی که هر گروه و حزبی، موافق و مخالف فراخور توانمندی ها و ظرفیت هاش از بیانه گرفته تا باتوم و ضرب و شتم به عرض اندام پرداخته تا خودش را قیم قدرت جا بزنه اما وضع بدتر از این حرفهاست
در این که ملاک، حال فعلی افراد است کم و بیش تردیدی ندارم. مثلا مهم نیست که فلان فرد سیاسی در ابتدای انقلاب چه حرفهایی زده و اکنون در کجای این بازی قرار دارد. مهم این است که امروز حقیقتا طرفدار مردم باشد. اما گاهی پیش می آید فردی در زمان نخستین، خدماتی به سران انقلاب داشته و آنچنان به مردم بی اعتنا بوده و از هیجان و احساس خود مایه گذاشته که به سادگی نمیتوان از آنها عبور کرد.
در جریان انتخابات ۲۲ خرداد علاوه بر مسائل اصلی رقابتی، که آن روزها به نظر متمدنانه و مردم سالارانه به نظر می آمد، حاشیههای دیگری هم در کار بود که کم از اصل ماجرا نداشت. حوادثی رخ داد که در آنها از پرده برون افتاد رازهای نهان. درگیری های دکتر سروش و محمود دولت آبادی در همین خلال اهمیت ویژه ای یافتند آنجا که دولت آبادی از انقلاب فرهنگی گریست و سروش برائت جست . همین اواخر هم دکتر سروش در نامه ادبی اعتراضی خود خطاب به رهبر ایران یاد آور شد که اگر کاری در همسویی با این جریان کردهام از خدا طلب بخشش میکنم و کیست نداند که کم یا زیاد، دکتر هم در آن بلوا سهمی داشت.
امروز یکی دیگر از سران انقلاب نامیمون فرهنگی که در جریان آن بسیاری از جوانان از تحصیل محروم و بسیاری محبور به تبعید و اساتید فراوانی از تدریس منع شدند دم بر آورده که من اشتباه کردم. دکتر صادق زیبا کلام که یکی از سران آن جریان بود امروز از مردم طلب بخشش و عفو میکند که در آن اتفاق موجب پس رفت ملتی شده او از خدا طلب بخشایش میکند. دکتر زیبا کلام که همچون بسیاری از روشنفکران عرصه علوم انسانی است در تلاش است تا رویه تعادل پیش گیرد و متهم به افراط و تفریط نشود اما گاهی فردی با میانه روی او هم نمیتواند جریان بر اندازی چون انقلاب فرهنگی را توجیه کند. بنابر این از مردم میخواهد تا او را ببخشند.
طلب مغفرت از خدا و عفو از مردم این روزها شاید دل سوخته ما را خنک کند اما کسانی که در آن زمان و با این تصمصمات تباه شدند چه؟ میتوانند بگذرند و بگویند حاجتی به در خواست بخشش نیست؟ آنهایی که در ابتدای انقلاب و در سال ۱۳۵۹ بند بند وجودشان را مهر خدا گرفته بود و خود را پیام آور آخر زمان میدیدند میخواستند با هر حرکتشان جامعهای دینی مبتنی بر آموزه های صدر اسلام بسازند که به هیچ روی با بنیاد مدرنی چون دانشگاه همسان نبود. دکتر جامعه شناس وبلاگ نویسی پستی نوشته بود و به یاد آورده بود زمانی را که در اوایل دهه ۶۰ دختران با یونیفرم های یک رنگ و یک شکل در مراکز آموزشی حاضر میشدند. حالا آقایان در آمده اند که…ببخشید، اشتباه شد.
چند وقت چیش ویدیویی دیدم که در آن مصاحبهای با فرزندان هیتلر شده بود. آنها شرمسار از این بودند که پدرشان روزگاری دنیایی را سوزانده بود و خسارتی به کره زمین زده بود که به این سادگی ها جبران پذیر نخواهد بود. آنها در این شرمساری بزرگ تنها نبودند. بسیاری از آلمانها در زمان جنگ دوم، از حکومت خود حکایت کردند و حتی اگر در جبهه ها حاضر نبودند با این حال بسیار خرسند بودند که ارابه جهانگشایی حکومت مملکتشان روز به روز تند تر و وحشیانه تر میتازد.
ۀآن روزگار تمام شد و آلمانهای نازی شکست خوردند و با تمام خساراتی که بار آوردند حرکت ضد بشری آنها متوقف شد. اما کسانی که با زندگی معمولشان، با سکوتشان با حضورشان با تایید سر و لبخند رضایتشان هیتلر را حامی بودند سر شکسته شدند آنها همزمان با هیتلر مردند و تنها سایهای بودند در باقی عمرشان.
شمع نورانی در میان جمع بودن از این نیست که شعله سوزان است و چشم را حیران رقص و کرشمه هایش میکند، بلکه از آن است که برق رفته و همه در حسرت نوریم!
غزل حافظ همیشه دلنواز بوده، حالا هم هست اما برای نخستین بار بود که حرص در آر شد و ناراحت کرد. چرا که ایهامش از حد فراتر رقت و در موقعیتی مشابه، جگر خون کرد.
روا مدار خدایا که در حریم وصال/ رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
گاهی میشود فرد روبرو با آن رقیب بیت بالا هیچ نسبت و قرابتی ندارد فقط ممکن است به خاطر خطای دید اشتباه گرفته شود. همین و بس.
قبل از انتخابات بود که برای میتینگ تبلیغاتی مهدی کروبی و تیم همراهش به دانشگاهی در غرب تهران رفتیم. در آن مراسم کرباسچی و عباس عبدی و فاطمه کروبی و محمد علی ابطحی و … صحبت کردند. در راه بازگشت از آنجا در اتوبوس با چند نفری صحبت میکردم که همه از دانشجویان دانشگاهی غیر از محل تحصیل ما بودند.
آنها همه معتقد بودند که راه نجات امروز ایران رای دادن به مهدی کروبی است و حرفشان این بود که اشتباهات کروبی بر مسند ریاست مجلس را دیگران نیز تکرار کردهاند و اینها دلایل خوبی برای رای ندادن به او نیست. همچنین از تیم او تعریف میکردند و در خیالاتشان محمد قوچانی، زندانی امروز را وزیر فرهنگ و ارشاد میخواندند و بر تن کرباسچی جامه معاون اولی میدوختند. البته که این تصورات زیبا بود اما چیزی که باعث شده بود تا با آنها به بحث بپردازم موضع و نظراتشان درباره مهندس موسوی بود. آنها میگفتند اگر موسوی رای بیاور و رییس جمهور شود فاجعهای به مراتب بزرگتر از قبلی برای ما شکل میگیرد. حرفشان این بود که موسوی یک اصولگراست که خود را در صف اصلاح طلبان جا زده و اگر او رییس شود دیگر همین روزنه های کم نور هم بسته خواهد شد.
یادم هست یکی از آنها میگفت: احمدی نژاد مردم عامی را با خود همراه کرده و رضایت نسبی آنها را جلب نموده اما قشر تحصیل کرده و دانشگاهی همواره از او شاکی هستند و این قشر جبهه های مهمی در بدنه خانواده ها دارد و میتواند این جبهه مخالف احمدی نژاد را تقویت کند. ولی اگر موسوی بیاید توازن بیشتری بین روشنفکران و عوام برقرار میشود و در این سایه گروههای خود سر و افزاطی بدون هیچ مشکلی پیش روی میکنند.
آن دیدار تمام شد و ما از آن میتینگ برگشتیم و انتخابات برگزار شد و کودتا انجام شد. من حتی اسمی از آن دوستان نمیدانم ولی آن روز در حد توانم گفتم که اشتباه میکنند. گفتم که موسوی اصولگرایی نیست که در لشگر ما نفوذی باشد بلکه برعکس. گفتم برای رای آوردن میداند که باید جمعیتی از اصولگرایانه میانه رو را همراه اصلاح طلبان کند تا قاطعانه پیروز شود. آنها میگفتند خاتمی حامی موسوی است و او ترسوست اما تفکیکی قائل نمیشدند.
حالا دوست داشتم تا بعد از این فجایع، بعد از این خسارت ها و کشتارها و اسارت ها. بعد از این وحشیگری های مدنی باز آنها را میدیدم تا بگویم حیف و افسوس که من راست میگفتم ای کاش حق با شما بود.