خبر داری، خبر داری
خبر داری که این دنیا همش جنگه
همش خونه همش رنگه
نمیدونی، نمیدونی
نمیدونی که گاهی زندگی ننگه
نمیبینی دلم تنگه
نمیبینی، نمیبینی
نمیبینی که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمیبینی که میخندم
و گرنه میشویم گلهای که چوپان هدایتش می کند.
حرفی که من را به نوشتن این پست وا داشت همصحبتی با دوستی بود که حرفی زد، به تکرار. این حرف از تکرار فراتر رفته است و من را تا مرز جنون دیوانه میکند. حرفی که در شرایط مختلف اولین و آخرین راهکار است. راهکار اول انسان راحت طلب، که البته بسیار کسانی که این حرف را میگویند و راحت طلب هم نیستند و فقط چون در چنین فضای امنی (Safe) رشد یافتهاند این را میگویند.
بیشتر ما به خاطر نوع تربیتمان، افتخار می کنیم که تا به حال مثلا به دادگاه نرفتهایم. نمیگویم که به واقع افتخار دارد یا خیر، فقط منظور آن است که شاید حاضر باشیم از حقمان کوتاه بیاییم اما این آبروی پوشالی زیر سوال نرود. ما اهل نقابینم و به جای پوست پوسته داریم ولی حاضر نیستیم پوست بیاندازیم.
ما میخواهیم خود را درگیر نکنیم دوست داریم همه فکر کنند که ما در پس پردهایم اما در آن پس پرده هم هیچ کاری نمی کنیم. فکر می کنیم باید زندگی کرد و ما را چه به این و چه به آن. حرف تکراری اینجا به کار می آید و ما را نجات میبخشد.
“از دست من که کاری بر نمیاد”
مگر قرار است بجنگی؟ مگر قرار است لباس رزم به تن کنی چرا اینقدر خشن. چرا کاری بر نمی آید؟ نه، حرف کلیشه ظرفیت و توانایی بالای انسان نیست. نمیخواهم بگویم که باید متحد باشیم. نمیخواهم بنویسم که باید فلان کنیم و آنگونه باشیم و این طور رفتار کنیم. میخواهم بگویم وای بر ما اگر کاری از دستمان برنیاید. میخواهم بگویم کاری که قرار است از من و ما بر آید فکر کردن است و اندیشه داشتن و تولید تفکر های بکر و ناب. نه ترجمه خواندن و ادا در آوردن و همیشه جزوی از حضار بودن. این کار سختی نیست که یک بار به جای آنکه عضوی از جمعیت کف زن باشیم، بالای سن فحش بخوریم. من به این میگویم کاری که بر می آید. کاری که بی شک از همه بر میآید، دانایی است و داشتن معنای مفاهیم در ذهن. باور کنید این کار سختی نیست که اینقدر راحت کنار میکشید. کاری بر نمیآید که مثلا لیدر یک گروه شورشی باشید. خب چه نیازی به آن؟ اصلا هیچ وقت دنیا لیدر کم نخواهد داشت. رهبران همیشه رهبرند و هرگز به فکرشان ناتوانی خطور نمیکند حداقل در برابر دیگران.
اندیشه داشتن، طریق فکر کردن و منش تصمیم گرفتن و مستقل از تاثیرات بودن، کاری است که همه میتوانند و گرنه میشویم گلهای که چوپان هدایتش می کند. تنها فرقمان هم میشود اینکه شیک لباس میپوشیم و در جامعه شهری زندگی می کنیم.
پی نوشت: دوست دارم این حرفهایم را آن دوست، دوستانه بداند و رنگی از رفتار و حرف غیر دوستانه در آن نبیند و به واسطه کمی تند بودن متن، بر خود نگیرد که این متن کلی تر از بحثی بود که ما داشتیم.