آرشیو اسفند, ۱۳۸۷

به نبض تند من، برقص

جمعه, اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷

dancing

به رسم مرغ دریایی پر از پر تماشایی
به سوز ساز تنهایی، در این سیلاب زیبایی

برقص، برقص

به پیچ و تاب یک پیچک، به شکل آخرین میخک
به یاد شمعی در رگبار، دو سایه در هم بر دیوار

برقص، برقص، برقص

سال گاو و سال گرگ

چهارشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷

پرسید، امسال سال چیست؟
و چه زود پاسخ آمد سال گــــــــــــــاو…
چه حیف که گفت سال گاو، سال خوبی است و من میدانم که چرا گفت سال خوبی است.
گاو زحمت میکشد، گاو منفعت دارد و گاو، گـــاو است.

سال، سال هر حیوانی است که تو بگویی
بر صفحه شفاف جعبه جادو، در پیام نوروزی
سال حیوان است
چه تفاوت دارد گاو یا خر
سال، سال حیوان است، سال هر نفهمی که تو بخواهی

سال ما با تو تفاوت دارد، “آقا”
سال برای ما گاو است، خر است، گوسفند و نادان است
اما سال تو، سال گرگ است 
سال سگ زرد و برادرهایش
سال هر خونخواری که بخواهی
سال ما با تو تفاوت دارد.

امروز نسخه های خاک گرفته نوجوانیم را خاک خواهم کرد

دوشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۷

خانه تکانی  یعنی  نبش قبر اتفاقات یکساله یعنی بیرون کشیدن چپیزهایی که یکسال با آنها کاری نداشتی یعنی تمام خاطره یکساله و چند ساله. همیشه خانه تکانی باعث تازه شدن نیست،. همیشه تمیز نمی کند گاهی میشود آدم را میبرد به خیلی عقب‌تر و گاهی انسان را نه تنها تمیز نمی کند که پر از سیاهی هم می کند. خانه تکانی یعنی یادآوری چیزهایی که فراموش کرده‌ای.

امروز در میان همین تکانه‌ها بود که به حکم یکی از احکام فیزیکی دنیای وارونه ما، یعنی جرم دریافتم که نمیشود هویت را در خانه نگه داشت. هویت را هر قدر که نگهداری، بزرگ‌تر می‌شود و  دیگر نمیشود در خانه نگه داشت. هویت فضایی در درون دارد. برای من هم این اتفاق افتاد و بهشی از هویتم که مربوط به دوران نوجوانی‌ام میشد را از دست دادم البته این از دست دادن تنها جنبه فیزیکی داشت.

در نوجوانی دلبسته نشریاتی بودم که میخریدم و میخواندم بی خجالت هم اندیشیدن را به من آموخت هرچند که خوب شاگردی نبودم. آرشیوی از دو عنوان آن را برای خودم نگه میداشتم و آرزویم آن بود تا اگر میانسالی در میان بود در آن زمان این مجلات را دوره کنم . چرا که بازبینی شخصیت در دوره های پس از پس لرزه علمی‌تر است. اما این جرم لعنتی و کمبود فضا گرفت این رویای دیرینه را از ما! حالا من مانده‌ام و نعش یک عالمه مجله دنیای تصویر و چلچراغ… چلچراغی که از دومین شماره خریدم . هر هفته واقعا انتظارش را میکشیدم و شنبه‌ها منتظرش میماندم اصلا جمعه شب برایم دلخوشی این بود که فردا چلچراغی هست.

چرا آلزایمر می‌گیریم؟

یکشنبه, اسفند ۲۵م, ۱۳۸۷

این را ابراهیم نبوی به عنوان کامنت در بحثی که خودش در فیس بوک راه انداخته بود نوشت. به نظرم جالب آمد تا اینجا بنویسمش:

دوستان یادشون باشه
در مرحله اول انتخاب احمدی نژاد ۱۷ میلیون نفر به اصلاح طلبان رای دادند و نفر اول( هاشمی رفسنجانی) از اصلاح طلبان آمد بالا، اما اصولگرایان با ۱۲ میلیون رای و احمدی نژاد( نفر دوم) به مرحله دوم رسیدند. در مرحله دوم همین لجاجت با هاشمی باعث شد احمدی نژاد انتخاب بشه و با ۱۶ میلیون رای بره بالا و چهار سال زندگی همه مون رو به چیز بکشه، اون فاجعه رو تکرار نکنیم، چرا آلزایمر می گیریم؟

درسته، میدونم که مخالفین این نظر همیشه گفته و خواهند گفت که اگر هاشمی رییس جمهور میشد وضع با الان تفاوتی نداشت اما من معتقدم که احمدی نژاد به واقع معجزه‌ی هزاره سوم بود و هیچ کس توان  گند زدن در این وسعت، در زمانی کوتاه را نداشت. این تنها از دست دکتر بر می‌آمد.

ای شیخ حقا که تو از ما بهتری!

شنبه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷

مدت‌ها پیش با دوستی بحث میکردیم درباره شخصیتی چون محمد رضا شجریان. او که شیفته هنر شجریان بود با شخصیتش رابطه چندان خوبی نداشت و او را فردی مغرور و تا حدودی انعطاف ناپذیر خطاب می‌کرد. این نوشته ربطی به شجریان ندارد اما حالتی مشابه، امروز و بعد از شنیدن مصاحبه رادیو زمانه با محسن نامجو در حاشیه کنسرتش در کانادا برای من پیش آمد.

namj

اولین بار محسن نامجو را با قطعات “زلف بر باد مده” و  “کپی پدرخوانده” شناختم و هر دو بر جانم نشست. این دو قطعه باعث و بانی آن بود تا من پیگیر کارهای نامجو شوم. لحن تند و گزنده‌اش در ترانه‌ها و ابیات مرا خوش آمد و زخمه های تارش هم.  من نامجو را دوست داشتم و حتی امروز هم دوست دارم اما آرزو می‌کنم که هیچگاه مصاحبه‌ای از او نمی‌خواندم و یا نمی‌شندیم.

اگر کمی پیگیر او و کارهایش بوده باشید ماجرای آن قطعات قرآنی را به یاد دارید که یکی از قاریان قرآن در داخل کشور هم از آنها بر آشفته بود و بلافاصله که ماجرا رسانه ای شد نامجو قلم به دست گرفت و ندامت نامه‌ای تنظیم کرد تا نکند پلی در مسیر برگشت بر سر راه او خراب شود و او از بازگشت باز بماند. با نفس عمل او مخالف نیستم و اصلا با کل کار او هم مشکلی ندارم اما به نظرم آن جواب بسیار ناپخته و به دور از شخصیت هنرمندی چون "محسن نامجو" بود. حالا و بعد از گذشت مدتی رادیو زمانه در مصاحبه اخیرش به سراغ نامجوی دور از وطن رفته و انگار او هنوز ترس ناتوانی از بازگشت را دارد که این گونه محتاطانه پیش می‌رود او در بخشی از این مصاحبه میگوید:

سوال: می‌خواهم ببینم که آیا حرفت را درست درک کرده‌ام؛ اینکه از شرایط ایران خیلی ناراضی نبودی که آمدی بیرون. بیرون آمدی که فقط یک سکوی پرتابی باشد و چیزی باشد که بتوانی آرامش پیدا کنی، فکر کنی که برای آینده‌ات می‌خواهی چه کاری انجام بدهی و این‌که اگر لزوم آن را ببینی به ایران برمی‌گردی؟

دقیقاً برمی‌گردم. حتا اگر برگشتن من موجب واکنش‌هایی از طرف دولت باشد. دولتی که اگر از آن خوب نمی‌گویم، دارم از آن بد هم نمی‌گویم. کما این‌که من یک بار این تجربه را داشته‌ام. سال گذشته من مدتی خارج از ایران بودم و وقتی برگشتم صادقانه بگویم که من را اذیتی نکردند. اما در همین حد که در فرودگاه با من قرار بگذارند که این جلسات را بیا و توضیح بده که این کارها چه بوده و کارهایت را چه کسی در اینترنت منتشر کرده است. سوال و جواب در این سطوح بوده است و هیچ بعید نیست این‌ بار که من بر می‌گردم همان باشد یا نباشد و یا بدتر از آن باشد و یا اصلاً هیچ چیز وجود نداشته باشد.
منظور من از همه‌ی این پرحرفی‌ها این است که یاد بگیریم این‌قدر از ایران و رژیم ایران ننالیم و مقداری قضیه را بزرگتر ببینیم. یعنی اینکه ما بگوییم آی بگیر و ببند و خفقان و غیره، این کارها بس است دیگر.

namj2

نمیدانم اگر نامجو هنوز پشت دروازه مجوز و اخذ اجازه انتشار نخستین آلبومش در وزارت ارشاد بود، باز هم اینگونه می‌گفت؟ باز هم  صحبت از بگیر و ببندها و خفقان برایش بزرگ و اضافی بود؟ نامجویی که در مستند آرامش با دیازپام ده دیده بودم با نامجوی این مصاحبه تفاوت بنیادی داشت هرچند که انسان‌ها در همه مراحل زندگیشان حق تغییر و تحول دارند و این مسئله به هیچ کس مربوط نمی‌شود اما نامجو با چرخشی ۱۸۰ درجه‌ای به نظر من دچار تناقضی شده است که در باور من ناشی از همین فضای به شدت بسته است که هر چه از آن بنالینم کم است.

* در این نوشته از مصاحبه نامجو با رادیو زمانه استفاده شده است.
* عکس ها از صفحه ویژه  محسن نامجو در فیس بوک است.

ویژه نامه های نوروزی

جمعه, اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷

28j9qg3

همیشه وقتی نزدیک سال جدید میشویم مجلات مختلف سعی می‌کنند ویژه‌نامه‌هایی را منتشر کنند که انگار همه آنها از یک کلیشه استفاده کرده‌اند. جمع بندی کلی از سالی که گذشت آن هم در زمینه‌هایی چون ادبیات و هنر که معمولا ناقص است و تنها بازگو کننده نظرات نگارنده. اگر از این بخش که قابل چشم پوشی است بگذریم به قسمت جذاب مجلات میرسیم.

پیشنهادات نوروزی از نظر من بی استفاده‌ترین بخش مجلات است. از پیشنهاد بهترین کتاب و فیلم گرفته تا پبشنهاد بهترین بازی‌ها کامپیوتری برای گذران ایام نوروز!!! یادم هست در زمیان نمایشگاه کتاب، کارشناسان بلاگری که الان اسمشان در خاطرم نیست در پستی چند کتاب برای خریدن پیشنهاد کردند که انصافا هم کتابهای خوبی بود. آن مسئله خیلی فرق میکرد چون به شما پیشنهاد میکرد که فلان کتاب را بخرید تا شاید در این جامعه‌ی با کتاب بیگانه شاید نصفه شبی بیخوابی به سرتان زد و معجزه‌ای شد و تورقی کردید. چه کار دارد به این که بگوید در سیزده روز تعطیلی با همه خاله خان باجی بازی‌هایش چهار تا کتاب به دست بگیر (تازه اگر بگیری) و از روی بی علاقگی هم کتاب خواندن خود را زهر کن و هم وقت را بکش. انگار که داری کتاب درسی میخوانی که از آن متنفری.

خوب میدانیم که این پیشنهادات هیچ ارزشی مگر پر کردن صفحات مجله‌های نوروزی ندارد. تنها نویسنده‌ها به گواه وبلاگ‌هایشان شب‌ها تا صبح بیدار بوده‌اند تا این مطالب را آماده کنند. دقت کنید به همان صفحات که چه عکس‌های وسوسه انگیزی از جلد کتاب و باکس دی وی دی و دیگر پیشنهادات می چاپانند (تلفیقی از چاپ میکنند و میچپانند.)

خلاصه اینکه این حرف‌های من حاصل خرید چندین مجله در چند سال متوالی بود که وقتی میخوانی انگار همه یکی است. جای خالی ایده‌های تازه و خلاقیت در این کویر بیفرهنگی به شدت خالی است انگار.

البته بر کسی پوشیده نیست که شاید همین پیشنهادات برای عده‌ای سازنده، مفید و غنیمت باشد. نوشته بالا (به جای فوق) حاصل اندیشه من است.

* شاید لازم نباشد که بگویم عکس، کاملا تزئینی است.

پرواز

پنجشنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷

هر پروازی که پرواز نیست
خرمگس هم پرواز می‌کنداما انگار
کل زندگیش را گه گیجه پر کرده تا لذت آبی آسمان
پرواز آن است که کبوتر گرد بام تو دارد،

کا هشتصد و پنجاه دوست داشتنی!

دوشنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۸۷


بعضی رفتار بعضی‌ها،انسان را بدجور خوش می آید!!!! توضیحی که لازم است آن که! مثلا از خندیدن بعضی، بعضی دیگر غش و ضعف می کنند، برخی خیلی استادانه قدم بر میدارند و دیگرانی هستند که خیلی کارهای معمولی را خوب انجام میدهند که آدم شیفته آن کار و ملزوماتش میشود. به اینکه، مخالف این مسئله هم صادق است کاری ندارم.
این گوشی مال من نیست. تا پیش از این هم هیچ حسی نسبت به آن نداشتم اما حالا وقتی هر کجا میبینمش نظرم به سمتش جلب میشود.تنها دلیلش هم آن است که صاحبش خیلی قشنگ با آن کار می‌کند. درست مثل تایپ کردنش که آدم را سر شوق می‌آورد.

*این پست ارزش پاچه خوارانه ندارد، بیخود چپ چپ نگاه نکنید!

کوچه‌های خاکی

شنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷

کوچه‌هایی که پر از گرد و خاکند و پر از آدم‌های یک شکل، محله‌هایی که فقط دو نوع مغازه دارند، بقالی و معاملات ملکی، کوچه‌هایی که در خانه‌هایشان از صبح تا شب باز است و تنها شب موقع خواب بسته می‌شوند، بن بست‌هایی که در آنها دختر بچه‌ها همه مردان همسایه را عمو صدا می‌کنند، دوست  دارم و میخواهم هر  چند وقت یکبار به آن  مکان  سری بزنم تا تازه برگردم.

با سیاه هماهنگم کن!

یکشنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷

این نوشتار خرد است، تو دیگر خردترش نکن!