آرشیو آذر, ۱۳۸۷

از کفر من تا دین تو

شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۷

روزنامه گاردین طبق رسم هر ساله، لیست ده فیلم افتضاح سال را منتشر کرد. این اتفاق در پایان هر سال در مجلات و سایت های معتبر و درباره مسائل مختلف رخ میدهد. برترین ها، بدترین ها، گرانترین ها و ارزانترین ها معمولا سوژه پایان سال هر سایت و مجله معتبری است. حالا اینکه این رتبه بندی ها و شماره گذاری ها در حوزه مطبوعات چقدر دقیق و درست است و چقدر میتوان به این نظرات تکیه کرد سوال اصلی من است.

چندی پیش در سایت سرزمین سینما، نظر سنجی نوشتم که بهترین فیلم سال را از نظر مخاطبین سایت جویا شوم. وقتی که به سراغ لیست فیلمهای سال ۲۰۰۸ رفتم دیدم که اکثر فیلمها یا زیاد آثار خوبی نبودند (از نظر من) یا زیاد عام نبودند (مثل اثر چارلی کافمن) و یا هنوز به بازار های زیر زمینی وطنی وارد نشده اند. بنابراین بر آن شدم تا  لیستی انتخاب کنم که این ایراد ها را در خود نداشته باشد. تا جایی که ممکن است در ایران قابل تهیه باشد و از فیلمهای پر فروش انتخاب کردم.

این ماجرا به پایان رسید تا دوستی از دوستان از این حرکت رنجید و به قول دکتر کردان! به خاطر دستمالی نه قیصریه و قیطریه که سایتی را تا آستانه ی شعله ور شدن برد. برای من ملالی نبود اگر سواد و اطلاعات سینمایی ام زیر سوال رود چرا که خود واقفم که تنها شاگردی هستم در برابر پرده نقره ای ها و صفحه های دیجیتالی. پس چه جای ملال اگر کسی این واقعیت را به من گوشزد کند؟

اما امروز در روزنامه، همان لیست گاردین را مطالعه می کردم و در کمال تعجب دیدم که دو فیلم از این لیست بدترین ها نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب است. گوی طلایی که به گفته برخی از منتقدان از اسکار با اهمیت تر است و آن پنهان کاری ها و ملاحظات درش جایی ندارد. برگزار کنندگان مراسم گلدن گلوب “مامامیا” با بازی مریل استریپ را شایسته جایزه دانسته اند و “تندر استوایی” را کاندیدای دریافت جایزه کرده اند در حالی که گاردین آنها را در لیست سیاه قرار داده.

ماجرا به همین جا هم ختم نمیشود. استفن کینگ جنایی نویس و نویسنده دنیای وحشت که از نویسندگان محبوبم هست هم در پایان سال لیستی داده. لیست ترسناک های ۲۰۰۸ که اتفاقا این لیست بهترین های جناب کینگ هم با بدترین های گاردین اشتراکاتی دارد.

چه حیف که این جایزه ها و فستیوال ها و لیست ها نمی تواند معیار خوبی و بدی باشد چه رسد به اینکه بخواهیم بر اساس آن سواد و اندوخته و تجربه دیگران را بسنجیم.

چیزی که همیشه در نظر دارم این است که در عالم واقع در جهان حقیقی و هنری چیزی به عنوان اثر بد و یا اثر خوب وجود خارجی ندارد و این که میگوییم فلان کار شاهکار است و دیگری سخیف بر خواسته از سلایق و علایق و ذائقه ماست و گرنه شاید بدترین فیلم ها هم استاندارد های کلی را رعایت کنند اما باز اثر اصطلاحا چیپ هستند و شاید فیلمی در نهایت سادگی شاهکار باشد.

به حساب خود برسید، پیش از آنکه حسابتان را برسند!

شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۷

دو سه تایشان مردند. همان موقع که مردند هم خیلی ناراحت شدم اما حالا که دوباره به زمان مردنشان نگاه می کنم دلم میگیرد. از شما چه پنهان، رویم سیاه است که این را میگویم. میدانم که بی دقتی از من هم بود ولی باور بفرمایید از شیطنت خودشان هم بود که دو تای دیگر گم شد. سر جمع پنج تایشان رفت. برای منی که از دار دنیا ۶ تا داشتم، پنج تا از دست دادن مساوی است با فاجعه.

حالا آخر پاییز شده و این حساب ما بود با جوجه هامان. در این شب یلدایی دل خوش به می کنیم به آخر خوش شاهنامه تا فاجعه ی از دست دادن جوجه ها فراموشمان شود. شما هم حالا که سالی یکبار گذارت به سمت ما می افتد، مردانگی کن و یک امشب را به روی ما نیاور. دل نازکیم، شب تارمان تاریک تر می شود. خدا را خوش نمی آید.

تقدیم به تمام شوالیه هایی که در تاریکی ها تنها زیسته اند!

پنجشنبه, آذر ۲۸م, ۱۳۸۷

joker

جوکر آن دیوانه ای بود که همه را بالقوه دزد و قاتل و پست میشمرد و بر حرفش اصرار می ورزید. او می گفت همگان توانایی پلیدی دارند فقط باید زمانش برسد.
گاهی وقت ها راست می گفت. برخی ها به وقتش یکدیگر را میخورند و می درند. بعضی ها در لحظات حساس نشان میدهند که چه قابلیت هایی دارند. برخی ها نشان میدهند در بزنگاه ها، که چه جوکر هایی هستند.

زشت و زیبا

دوشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۷

بعد از فیلم تلالو کوبریک به ذهنم رسید که اگر کاراکتر وندی را کسی غیر از شلی دوال بازی می کرد چه میشد؟ منظورم بازی عالی نیست. هر چند که او در این نقش عالی ظاهر شد و پا به پای نیکلسون آمد و اصلا به نفس نفس زدن نیوفتاد. اما اینجا حرفم از جهتی دیگر است. شلی دوال با دندان های بیرون آمده همان روز هم نسبت به ستاره ها و مدل های هالیوود خیلی عقب بود. او زیبایی مدل ها را نداشت. گاهی اوقات خشکی بازی ستاره ها را نیز نداشت. بازی او خیلی روان و ساده بود. به سکانسی که دکتر برای معاینه پسرش آمده بود دقت کنید.

گاهی بازی کردن بازیگر زن  نازیبا در فیلم نعمت است. منحرف نمی کند. ذهن را آشفته و پراکنده نمی کند و میگذارد به هر جایی که باید برسید. دیالوگ ها را با دقت پی میگیرید. لحظه های آن بازیگر را درک می کنید. همیشه زن بازیگر نباید زیبا باشد. شخصا هیچگاه درک نکردم که مثلا یک وکیل و یا یک خبرنگار که تمام روزشان را حرفه شان پر کرده برای چه باید زیبا باشند؟ چرا همیشه باید آراسته باشند. گاهی زیبایی آنهابه چشم میزند و اصلا باعث میشود چیزهایی که باید ببینیم را فراموش کنیم. پس انتخاب یک زشت رو و یا حتی  نازیبا کمک بزرگی به فیلم هاست. بزرگترین نمونه این مثال هم همان تلالو است.

شنبه روز بدی هست!

شنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۷

هر شنبه که میگذرد بیشتر متنفر میشوم هر هفته همین آش و همان کاسه یک بار مصرف خراب، که هنوز از آن استفاده می کنیم. استادی هست که به اصطلاح تفسیر قرآن درس میدهد اما چیزی که من دیده ام و در نظر سنجی دانشگاه ثبت کردم بیشتر شبیه یک اسلامگرای افراطی است در پشت ظاهری به اصطلاح مدرن. این افکار پوسیده که هیچ منطقی آن را یاری نمی کند، هر هفته حاضر و ناظر می شود تا توجیح کند بیشتر تا آنکه تفسیرکند.

هر وقت هم بحثی پیش می آید و استاد در آن وا میماند بیشتر متنفر می شوم از کسی که اینگونه توجیح میکند: چون ما (استاد و دانشجو) همه در یک نظام آموزشی تحصیل کرده و می کنیم پس تفاوت چندانی میان ما نیست اگر بی سوادی است رایج است و همه از آن سهم می بریم و اگر پیشرفتی در کار است مال همه است! این توجیح بیش از پیش بر نفرتم افزود. چه طور میتوانم به کسی که بی سوادی اش را به گردن نظام آموزشی می اندازد به عنوان استاد یاد کنم و چطور میتوانم کسی را به عنوان استاد تفسیر قرآن قبول داشته باشم، وقتی از ارائه تعریف ساده و روانی درباره مفهوم کلیدی چون ایمان، عاجز است؟

راست می گوید ما همه محصول یک نظام آموزشی هستیم اما سوال اینجاست که در این نظام آموزشی نمیشود به راحتی به هر کسی گفت استاد…

همش بحث و جدل بود، سر پیام شاملو

پنجشنبه, آذر ۲۱م, ۱۳۸۷

احمد شاملو را با شعر فلکلور “پریا” شناختم و از همان شعر بی درنگ دوستش داشتم. در نوجوانی نامش را شنیدم و همان سالها بر مزارش حاضر شدم تا بیشتر درباره غربت شاعر، آن هم شاعر در وطن بفهمم. از دوران دبیرستان با من یادگار این بود که شاملو شاعری سیاسی بود که به شعر رنگ سیاست زد و این بود رمز ناشناخته ماندنش. بعدا بیشتر با مفهوم آیدا در اشعارش خو گرفتم و ابراهیم در آتش، سوزاند تصاویر نامربوطی که از شاملو در ذهن من جای داده بودند.

شاملو در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد. پدرش حیدر و مادرش کوکب عراقی نام داشت. به خاطر شغل پدرش که نظامی بود دایما در سفر بودند و برای همین هم شناسنامه اش را در رشت گرفت و محل تولد او در شناسنامه رشت ثبت شده است. دوران تحصیل او با فعالیت های سیاسی اش در شمال کشور پیوند خورد و دستگیری های او مانع از روند ادامه تحصیلش در دبیرستان شد تا اینکه بعد از آزادی از زندان در آذربایجان برای همیشه درس را رها کرد.

در سال ۱۳۲۶ برای اولین بار ازدواج کرد که حاصل آن چهار فرزند بود. سیاوش، سامان، سیروس و ساقی همه حاصل همین ازدواج احمد شاملو بودند.

پس از کودتای بیست و هشت مرداد و بسته شدن فضای نسبتا آزاد، که پیش روی شاعران و فعالان سیاسی قرار گرفته بود احمد شاملو دستگیر و به زندان افکنده شد. در همین زمان بود که بسیاری از نوشته جاتش از جمله شعر، ترجمه و داستان بلند و کوتاه از بین رفتند که عمدتا توسط نیروهای امنیتی بود.

در سال ۱۳۳۶ برای بار دوم ازدواج می کند. در همین سالها نیز پدرش را از دست میدهد. ازدواج دوم او مانند مرتبه اول زیاد به طول نمی انجامد و پس از چهار سال نتیجه ای جز جدایی ندارد.

آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو، به ویژه در دو دفتر آیدا، درخت و خنجر و خاطره و آیدا در آینه به عنوان معشوقهٔ شاعر، جلوه‌ای خاص دارد. شاملو درباره تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله فردوسی گفت: «هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او… من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم»

شاملو با آیدا، دو سال بعد از آشنایی ازدواج می کند و در شمال کشور با او زندگی می کند. آیدا آخرین همسر شاملو بود که تا پایان عمر با یکدیگر زندگی کردند.

شاملو که سالها از وطن دور بوده است، چند هفته بعد از پیروزی انقلاب، به ایران باز میگردد اما وضعیت برای او  و دیگر هنر مندان هم عصر و هم نسلش نه تنها بهتر از پیش نمیشود که در رخی زمینه ها فشار بر روی آنها بیش از گذشته می شود. در سالهای ابتدایی انقلاب بود که یکی از مجلات شاملو هنوز به چهلمین شماره نرسیده توقیف می شود. در دهه شصت نیز شاملو کمتر مجال می یابد تا آثارش را منتشر کند.

در دهه ۷۰ با بازتر شدن فضای سیاسی شاملو فرصت پیدا می کند تا آثارش را به صورت محدود منتشر کند در همین سالها نیز به آلمان می رود و در نشست های ادبی به سخنرانی میپردازد که یکی از معروف ترین آنها “من درد مشترکم! مرافریاد کن!” نام داشت.

سالهای پایانی عمر شاملو حکایت غریبی برای ما نیست. حکایت انزوای شاعر در وطن است. او تمایلی به خارج شدن از ایران نداشت و در این زمینه می گفت:

راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.

او مجال فعالیت در خانه نداشت، تاب دوری از وطن هم نداشت و در سالها میانی دهه هفتاد بیماری به شدت آزارش میداد تا آنکه در سال ۷۶ در بیمارستان ایرانمهر، پای راست او را از زانو قطع کردند.

روز ششم مرداد ماه سال ۷۹ انجمن قلم آلمان، سوئد و چندین انجمن داخلی و خارجی به مناسبت درگذشت یکی از نو پرداز ترین شاعران ایرانی که ۴ روز قبل از آن در گذشته بود پیامهای تسلیتی ارسال کردند.

یکی از مهمترین آثار احمد شاملو که تا سالهای پایانی عمرش به تکمیل کردن آن همت گمارد “کتاب کوچه” است. این دایره المعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران را آیدا شاملو پس از مرگ شاعر ادامه داد و به سر انجام رساند.

*          *          *

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد / قطعه ای از آیدا در آینه

*          *          *

پ.ن: فردا، بیست و یکم آذر برابر است با میلاد شاعر. برای تمام ثانیه هایی که نفس کشیدم در حالی که شاعر نیز تنفس میکرد اما من آنقدر کوچک بودم که او را درک نکردم و او رفت.

منابع: دانشنامه ویکی پدیای فارسی
سایت رسمی احمد شاملو

روانشناسی میخواهد از جنگ های آینده پیشگیری کند

چهارشنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۷

رابرت زایونس، روانشناس اجتماعی برجسته آمریکایی را با این مقاله بیشتر شناختم. او هم یکی دیگر از بزرگانی است که خود قربانی فاجعه جنگ شد. او در لهستان زندگی می کرد و مثل تمام دانشمندان و هنرمندانی که در اواخر دهه ۳۰ تا میانه دهه ۴۰ در آن کشور زندگی می کردند جنگزده شد. او هم مورد غضب نازیهای آلمانی قرار گرفت و او هم اردوگاه های کار اجباری را تحمل کرد.

بعد از این اتفاقات به آمریکا رفت و پیگیر روانشناسی شد تا مصداق آن شعار پر معنی یونسکو باشد:

از آن‌جایی که جنگها ابتدا از ذهن انسانها آغاز میشوند، پس برای دفاع از صلح هم باید به تربیت ذهن پرداخت

او علاوه بر این نظریه، نظریات دیگری هم دارد که شاید در روزگار ما مفهومش دیگر مسلم شده. در خلال خواندن همان مقاله که در بالا به آن ارجاع دادم ، نظری دیگر از رابرت زایونس خواندم:

فرزند دوم یک خانواده نسبت به فرزند اول ضریب هوشی کمتری دارد. در تبیین این فرضیه، زایونس به این نکته اشاره میکند که فرزندان بزرگتر، بیشتر مورد توجهوالدینشان بودهاند، در حالی فرزندان کوچکتر، به دلیل توجه تقسیم شده والدین بین آنها و فرزند بزرگتر، از توجه کمتری بهرهمندند و این عامل تأثیر مهمی در رشد ضریب هوشی کودک خواهد گذاشت.

…!…! همین!

ارزش انسان

دوشنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۸۷

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

مطرب مهتاب رو!

یکشنبه, آذر ۱۷م, ۱۳۸۷

شعرش را که خواند، چیزی مثل دل پیچه در وجودم احساس کردم. نه اینکه شعر نوشته هایش مسهل باشند، نه. اتفاقا دل پیچه از اضطراب و تشویش ناشی می شد. خوب بود. این را بهش گفتم هم برای اینکه خوب بود و هم برای اینکه انگیزه پیدا کند. همتش در سرودن و جراتش در برای دیگران خواندن را می ستایم حتی اگر شعر هایش چنگی به دل نزند که گاهی میزند.

آب، آبی نبود

جمعه, آذر ۱۵م, ۱۳۸۷

- حالا یک کار برای انجام دادن دارم، هیچ. هیچ دارایی نمی خوام. هیچ خاطره ای، هیچ دوستی، هیچ عشقی. همه اینها تله هستند.

آبی/ کیشلوفسکی، ۱۹۹۳