آرشیو شهریور, ۱۳۸۷

چه خوش بوی گل در قفس می زند موج

شنبه, شهریور ۳۰م, ۱۳۸۷

ای امید ناامیدی های من، میلاد با شکوهت تکرار دوباره و چند باره نام والای آزادی و بهار است. تکرار و زمزمه ی ترانه ها و غزل سروده هایت پیکر تاریک شب را میشکافد. در این ظلمتکده که هیچ چشمی سویی ندارد نوای نورانی ترانه هایت دلگرمی ماست. مایی که نه بویی از تو برده ایم و نه از روح آثارت.

بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

کاریکاتوری از فریدون مشیری در نشریه گل آقا
فریدون مشیری در ویکی پدیا
آلبوم عکسهای فریدون مشیری

سرویس های جدید

جمعه, شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷

مدتی بود که در فکر این بودم که قالب این جا را تغییر دهم اما وقتی باز می کنم صفحه اصلی را ابدا دلم نمی آید که دستی ببرم. به بدی و خوبی اش کاری ندارم اما بیشتر از هر قالبی دوستش دارم. احساس می کنم که نورلند با این شکل دوست داشتنی است. به خاطر همین هم از تصمیمم منصرف شدم. در آیکن های انتهای صفحه هم تغییراتی صورت گرفت و اکانت های فیس بوک و فرندفید به باقی سرویس ها اضافه شد. نوشتم تا باشد بیش از پیش دستم به نوشتن آشنا شود…

آیینه شکستن خطاست

چهارشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۸۷

حالا گیرم که سریالی هم ساخته نمیشد و هیچ مراسم عزاداری هم زیر سوال نمیرفت. واقعا خود ما نمیخواستیم فکری به حال این آداب و رسوم … عزاداری بکنیم؟ مراسمی که به جای آنکه مرحمی باشد برای بازماندگان داغی است بر داغ دلشان. تا جایی که میدانم ملامتی برآینه نیست…

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

دوشنبه, شهریور ۱۸م, ۱۳۸۷

ترس شاید پاکترین حس باشد. حداقل اگر نخواهم خیلی تند پیش بروم باید اصلاح کنم که یکی از احساسات خالص انسانی ترس است. ترس و وحشت را نمی شود تقلید کرد نمی توان بازی کرد اگر ترس را بازی کنی دستت رو می شود لو میروی و مچت را میگیرند. ترس و وحشت با تو شوخی ندارند نمی توانی وقتی ترسیده ای بگویی نه من شجاعم.

حالا گاهی فیلمهایی میبینی که شاید خود را در دسته وحشت و دهشت میگذارند اما برای تو در واقع “پخ”  بچه گانه ای است که پیش از ترس خنده را برای تو به همراه دارند. در میان فیلمهای ترسناک هستند آثاری که در پس دلهره هایشان حرفی از جنس غیر از وحشت دارند. این آثار که اتفاقا هم در بالای جدول ها و آمار ها و نمودار ها خود نمایی می کنند همه ترس را بازیچه ی خود کرده اند تا از این نردبان مخوف برسند به بام آفتاب دیده و نورانی. اما همه فیلمها از این دسته و قماش نیستند هستند آثاری هم که فقط میخواهند طپش قلبت را از این که هست تند تر کنند ولی این مورد هم محترم است و بر آن ایرادی نیست به شرطی که…

گاهی تو را کودکی فرض می کنند که از لولو میترسی. گمان می کنند که با دربی بر هم خوردن هم میترسی. صحبت از کلیات کافی است کمی هم باید آبرو برد و با اسم نام برد!

یادم می آید وقتی سری فیلمهای “مقصد نهایی” را که دیده بودم از هر گام و قدمی هراس داشتم. نمیگذاشت راحت قدم از قدم بر دارم. اما فیلمهایی هم هست که میخندانند و حتی دیده ام گاهی گریانت می کنند اما دریغ از یک آه وحشت…!!

خدایا وحشت تنهاییم کشت

جمعه, شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷

گاهی اوقات فیلمهایی میبینم که شاید خود فیلم آنچنان گیرا نباشد آنقدر معتبر نباشد اما همان کارگردانی که من آن را نابلد نامیده بودم در به تصویر کشیدن معنا ومفهومی آنقدر قوی عمل می کند که تمام بدی فیلم را میشود نادیده گرفت. حالا این که گفتم، درباره فیلم بد بود گاهی میشود که فیلم هم، فیلم بدی نیست و آنچه به تصویر میکشد و زیبایی هایش خوبی فیلم را دو چندان می کند.

این اتفاقاتی را که شرحش را دادم من با دو فیلم از کارگردان جوان، فرانسیس لارنس تجربه کردم. لارنس، کارگردان موزیک ویدیو های معروف خوانندگان پر طرفدار جهان است. کلیپ هایی از بریتنی اسپیرز و ویل اسمیت را کارگردانی کرده است. تجربه کارگردانی در تلویزیون را دارد و در عرصه سینما دو فیلم پر سر و صدا دارد که هر دو در دسته فیلمهای ترسناک جای میگیرد.

نمی خواهم درباره کارگردان و کارنامه اش و دیگر مسائل مرتبط با او بنویسم که این کار را در سرزمین سینما می کنم و می کنیم. اینها را گفتم تا نشان دهم که لارنس در سطح کارگردانی ، هنرمند آنچنان پر سابقه و دارای هویت هنری قدرتمندی نیست اما…

پیش از این کنستانتین و اخیرا هم فیلم “من افسانه هستم” را تماشا کردم. در هر دوی این فیلم ها احساس مشترکی را داشتم که به نظرم کارگردان به خوبی توانسته بود آن را خلق کند.

تنهایی…

تصاویری که در آن جان کنستانتین به خاطر حرفه اش (جن گیری و رابطه با ارواح خبیث و ستیز با شیطان) نمی توانست مانند دیگران زندگی کند، نمی توانست همانند دیگران متنفر باشد و مثل باقی انسان ها عشق بورزد ناخود آگاه مرا به یاد صحنه های تنهایی رابرت نویل “من افسانه هستم” می انداخت.

این حس تنهایی حس مشترک انسانهای لارنس است که من خیلی خوب با آنها آشنا شده ام و خیلی خوب می توانم در بدترین آثار هم آنها را بیابم. سکانس های شهر خلوت در من افسانه هستم را میتوان بخشید به هر چه جلوه های ویژه بد و ناشیانه.

ماهی سیاه کوچک

یکشنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۷

یادش بخیر زمانی بود که “حتی ماهی ها، ماهی های کوچک سیاه رنگ هم دلشان میخواست بروند و ببینند که این جویبار آخرش به کجا میرسد” اما امروز ما مانده ایم در یک جا و گندیده ایم و هرگز هم به ذهنمان خطور نمی کند که می شود رفت، می شود دید، می شود بود.

لحظه دیدار نزدیک است

دوشنبه, شهریور ۴م, ۱۳۸۷

مهدی اخوان ثالث را با باغ بی برگی از بر کردم و به لذت ناشی از شعر و ترانه رسیدم و تا امروز که از اولین دیدارمان سالها میگذرد نمیتوانم خودم را فریب دهم که او را از نیما بیشتر دوست دارم و نمیتوانم نگویم که گاهی بیش از سهراب مرا سر ذوق می آورد. شعر بیدار و به روز م.امید همیشه با زندگی عصر ما همراه است و یاری گر لحظه های پر خمیازه مان میشود.

سه سال پیش برای اولین بار بود که به دیدارش در آرامگاه ابدیش رفتم و این اولین دیدار فیزیکی با م امید بود. دلم گرفت وقتی بارگه با شکوه و جلالش را آنگونه دیدم. این که میگویم شکوه وجلال به واقع اینچنین است زیرا آن خاک و مزار، بسیار با عظمت تر است از گنبد و گلدسته های دروغین که با رنگ طلایی بخواهی دیگران ا بفریبی.او در زندگی هم با تزویر و ریا ستیزه کرد و امروز هم آرامگاه او مصداق همین مبارزه است.

م.امید اهل ساز بود. نواها را میشناخت و با آنها نزدیکی داشت و از همین هم بود که کلامش آهنگ دلنواز خاص خودش را دارد و هر گاه که صدایش را میشنوی گویی که موسیقی هم با آن در حال اجراست. در جوانی آهنگری کرد. شاید بتوان گفت که شغل آبا و اجدادی اش را ادامه داد. آخر بی شک او از نسل کاوه بود که اینچنین با بیدادگران در نبرد و کشاکش بود. او باشغلش قد کشید و راه رشد پیشه کرد. بعد از همین آهنگری بود که چون پیامبران آموزگار شد و معلمی کرد.

از شعر های او که توسط خوانندگان بزرگ خوانده شده است میتوان به، “تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم” و “لحظه ی دیدار نزدیک است” اشاره کرد که به ترتیب توسط زنده یاد فرهاد و شهرام ناظری خوانده شد. البته شعر های او بارها و بارها توسط افراد و خوانندگان مختلف خوانده شده است.

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک  هان، ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند