آرشیو مرداد, ۱۳۸۷

ای قافله سالار کجائی که ببینی

پنجشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

وقتی که شنیدم که تورج نگهبان درگذشت فهمیدم که عزراییل هم معنی هنر و فرهنگ را میفهمد اما اینها… تورج نگهبان را با ترانه هایی که داریوش اجرا کرده بود میشناختم و برخی از ترانه هایش میبرد مرا تا ناکجا. با صدای نغمه هایی که ساخته بود دیگر از طعنه دشمن گله ای” نداشتم. حالا بی هوا شنیدم که او هم رفت با آن چهره پاکیزه…

یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
زان عهد که بستیم رفیقان بشکستند

افسوس همه سلسله داران به غلولند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند

افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند

روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

سه شنبه, مرداد ۲۹م, ۱۳۸۷

رضا حجازی پسر بچه ای بود که مطمئنا در سن سیزده سالگی آنقدر رشد نکرده بود که خوب  را از بد بداند و فرقش را بفهمد و با آینده خود اینگونه بازی نکند. تصدیق می کنند همگان که او قربانی فرهنگ غلطی بود که او را تا آن سن رسانده بود. بی شک او قربانی فرهنگ نادرستی بود که تحت تاثیرش قرار داشت. قانون هم این را می داند. اگر اینگونه نبود آنچه امروز با او کردند را ۵ سال پیش می کردند. او سیزده ساله بود که جرم را مرتکب شد. جرمی که شرط اولش تکامل است تا مجرم شناخته شوی. اما او خیلی زودتر از آنکه از دنیای ما سر در بیاورد اسیر شد.

امروز وقتی فارغ از تمام بازی های سیاسی شنیدم که برگ آخر داستان او را رقم زدند قلبم به طپش افتاد. او سیزده ساله بود ۵ سال را در زندان بود و امسال هم که هجده ساله شد.، داستانش به سر رسید. از دنیا و لذت هایش از زندگی و شیرینی هایش هیچ نفهمید هیچ نچشید و عشق نکرد، حتی قصه تلخی دنیا به کام او تلخ تر از ما بود…

خاطرات عصر کودکی اش هنوز برای خانواده اش تازه و ملموس بودند که گرفتار یک فاجعه شد. او در زمان ارتکاب جرم سنش قانونی نبود بد را نمیدانست، خوب را نمیشناخت و مقصر دیگری بود. مقصر کسی بود که امروز و در غیبت او، حاضر و سالم است و فرداها دیگران را به فاجعه میکشاند بدون آنکه هیچ دستگاه قضایی و هیچ مقام آگاه و مسئولی در پی آن باشد که جلبش کند دستگیرش کند و این عفریت نادانی را به زندان دانایی بکشاند.

او را به دار نادانی ما آویختند. او را به خاطر جرم ما مجازات کردند تا ما باشیم و نظارت کنیم، هر روز سیزده ساله هایی را که نشکفته پرپر می شوند. کاش روحش در آرامش باشد احساسی که او یک لحظه در اینجا نداشت…

“مثل یک باکره”

دوشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۷

این روزها تولد یکی از اسطوره های بزرگ موسیقی پاپ است چه من و شما او را دوست داشته باشیم و بستاییم و چه او را روسپی و بدکاره بدانیم! به هر حال او به دنیا آمده و خود را به جهان شناسانده و حالا پنجاه سالگی را در اوج شهرت و اعتبار سپری می کند. همیشه وقتی نام مدونا را میشنوم ذهنم ناخود آگاه شروع می کند به سرچ و جستجو در پی نمونه ایرانی او اما همیشه این کاوش ناتمام و ناموفق می ماند و من نمی توانم نمونه ی موفقی چون او بیابم. البته این را هم قبول دارم که گاهی افرادی در جهان مطرح می شوند که نمی توان برای آنها نمونه ای پیدا کرد، و اصلا آنها تکثیر ناپذیرند، اما گاهی اوقات هم افرادی در جهان و مخصوصا در زمینه های هنری مطرح می شوند که، بالاتر از هنری که اجرا می کنند هستند آنها را میتوان به نوعی آغاز گر جریانی در فرهنگ و مسیری در هنر دانست. آنها قافله سالار کاروان هنری هستند که خود سرچشمه آنند. و از این روست که می گویم در ایران جای کسی چون مدونا خالی است.

مدونا در طول نزدیک به سی سال با آهنگ‌ها، سبک اجرایی متفاوت، رفتار و حرف‌های غیرمتعارف و رویکرد بی‌پروا و گستاخانه‌اش نسبت به تابوهای مذهبی و جنسی، به جنجالی‌ترین خواننده زن دنیای موسیقی غرب تبدیل شد و عنوان ملکه موسیقی پاپ را گرفت.

اینکه او یک سنت شکن واقعی است انکار ناپذیر است او بزرگترین و مقدس ترین حالات را زیر پا گذاشت و نشان داد که نباید به تقدس ساختگی تن داد  چرا که این تقدس های دروغین می توانند بزرگترین سد در راه پیشرفت باشند وقتی او ظهور کرد جوانان غربی گویی که منجی آخر الزمانی را دیدند که همیشه وصفش را میشنیدند اینگونه شد که او در میان امتش تبدیل شد به نخستین پیامبر زن…

لوئیز ورونیکا (مدونا) نیز مانند همه خواننده ها کارنامه هنری پر فراز و فرودی داشته گاهی بسیار محبوب بوده و بسیار فروخته و گاهی هم زیر تیغ بی رحم منتقدین قرار گرفته و ماه ها به سختی در عرصه هنری زیسته اما او همیشه جریان ایجاد شده توسط خودش را به خوبی روز اول رهبری کرده این جریان طغیانگر جوان گرا هر روز شکوفا تر شده و هر روز مدونا چیز تازه ای بر آن اضافه کرده و هرگز در این رسالت سست نگشته است.

رفتارهای نامتعارف و سنت شکنی های مدونا همیشه برای او خوش یمن نبوده و اتفاقا در ابتدای این رفتارها و تازه مطرح شدن آنها همواره اسباب درد سر برای این ستاره پاپ می شد.

رفتار غیرمتعارف مدونا، محبوبیت و اعتبار او را در رسانه‌ها و نزد عامه مردم کاهش داد. اگرچه بعد از آن مدونا توانست با بازی در نقش ایزابل پرون در فیلم اویتا و خواندن ترانه «برایم گریه نکن آرژانتین»، این بی‌اعتباری را تا حدود زیادی جبران کند.

گاهی که صحبت از مدونا میشود و از او به عنوان خواننده فلسفی یاد میشود، طرفداران حوزه اندیشه و فلسفه بر می آشوبند که یک خواننده و فلسفه؟ اما باز هم چه بخواهیم، چه نخواهیم مدونا و بسیاری از خوانندگان هم نسل و عصر او کسانی هستند که حداقل در پس آثار و ترانه هایشان اگر نگوییم فلسفه، باید اعتراف کنیم که اندیشه و عقیده ایستاده است و یکی از مسایلی که این شمایل زیبا را ستودنی می کند همین است. شاید منتقدین و متنفرینی که اینگونه از مدوناها یاد می کنند به دلیل آنکه همزبانشان را که با اندیشه میخواند را ندیده اند اینگونه حرف میزنند و اینچنین نقد می کنند.

من او را بسیار شنیده ام اما هر گز از طرفداران سر سختش نبوده ام اما همیشه او را ستوده ام، زیرا او هرچند از جانب اسپیرز ها و  اوباشی اینچنینی تقلید شد اما هرگز از قماش و دسته آنها نبود و جای حسرت دارد برای زنان وطنی که در میان خوانندگان نمونه ای مانند مدونا ندارند.

توضیح: بخش های نقل قول شده این متن برگرفته از سایت رادیو زمانه است.

تو سکوت سایه ها

پنجشنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۷

همیشه ابر، سکوت ساز بوده است. همیشه بزرگترین تجمع ها در سایه ابر گم می شود و ساکت می شود و هر صدایی در این هجوم بهمن وار گم می شود و میمیرد. حالا تو در این سایه ها گم شدی رفتی و زمان شد مانند وقتی که نبودی انگار هیچ وقت روی این زمین لعنتی دیده نشدی انگار نه اینکه طپش های قلب چند نفر پشت سرت بود و انگار نه اینکه دیده ی کسانی نگرانت بوده. گویی که چشم و دل خودت دنبال کسی دیگر بود کسی ماورای ما کسی بیشتر از اینجا. رفتی مرد تنها ی تنها و حالا حتی یک نشانیه نا قابل برای ما جا نگذاشتی که در عصر های دلتنگی، شاید بخواهیم و هوس کنیم از سفره آرامشت پیاله ای برچینیم.

که داره تنهایی آبم می کنه

سه شنبه, مرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

دارم از تنهایی دیوونه میشم

چرا هیچ کس به سراغم نمیاد

نمیخوام دیوونه ی تنها باشم

دیوونه همدم دیوونه میخواد

“فریدون فرخزاد”

تو جسارت صدایم

پنجشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۸۷

عادت همیشه ام بوده و اگر قرار باشد سال دیگری هم در کار باشد این روند را ادامه دهم درباره نوشتن در شب مبدا خود صحبت می کنم. درباره این که همیشه میخواهم در نیمه شب که ساعت، لحظه ورود به سال جدیدم را اعلام می کند لحظه تاریخی دنیایی شدن، من در حال نوشتن باشم حتی اگر در باقی عمر چیزی ننویسم. حالا هم طبق این روال می نویسم و  وقایع نگاری می کنم سالی سخت را و تمام حرص و عقده ام را بر سر کلید های زبان بسته خالی می کنم. زبان بسته هایی که زبانم شده اند.

سال پیش آغازم با  شادی همراه شد کسی که حضورش برایم ثابت شده بود بیش از پیش خودش را برایم ثابت کرد به آن نشانی که من در تب بودم و او در تاب و تبم. و خوش احساسی به من منتقل کرد و حالا پایان آن سال هم همراه شد با حادثه ای مشابه… چرا باید ناراحت باشم، از شاید تنهایی، از شاید غصه هایی که می آیند و میروند حتی چرا باید ناراحت باشم که شاید کسی به اینجا سر نمیزند وقتی می دانم که میخواند بی آنکه بخواهم و میفهمد بی آنکه بدانم.

ناراحتی های یک ساله و رنجش ها را مرور می کنم خم ابرویم بیشتر می شود وقتی به خاطر می آورم سختی ها را اما از پس ذهن وقتی تصویر تو را فرا می خوانم یاد میگیرم که نباید نگران بود. حالا و امشب درست در نیمه شب می نویسم به رسم معهود  تا برای سال آینده ام یادگاری از امشب باشد و میدانم که فردا پر است از غم و رنج و غصه چون خاصیت روزها و فرسایش آنها در پی هم اینست اما به یاد می آورم که چقدر خوب است داشتن یک تصویر آرامش بخش در برابر چشم دل تا هر گاه تلخی، اوقاتم را پر کرد شیرین کنم مجرای ذهنم را با خاطرت.

تا تن کاغذ ما جا دارد

چهارشنبه, مرداد ۱۶م, ۱۳۸۷

وقتی به وبلاگ خوانی رو می آورم هوس وبلاگ نویسی هم می کنم خرابی های ظاهری این وبلاگ از جمله فاصله خط ها کمی  انگیزه را از بین برده اما باز تصمیم گرفته ام تا هر روز بنویسم.  همین نقطه سر خط…

مرداد، ماه میلاد تمام غزل و حادثه هست…

دوشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۸۷

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.

سه شنبه, مرداد ۱م, ۱۳۸۷

خاطرم خشکیده انگار…