زعفرونی باش مرد
شنبه, تیر ۲۹م, ۱۳۸۷لحظه ها با تو بودم و با تو خوش گذراندم. شبهای پر دغدغه خرد سالی، مینشستم پای برنامه زیبای تو و میدیدم که با صدای گرمت چه حرف های قشنگی میزدی اصلا همین تو بودی که اولین بار من را به صرافت وکیل شدن انداختی از بس که خوب وکالت میکردی.
“گوشه دلم” آنقدر دوستت داشتم که هیچ قسمتی را از دست نمیدادم. حتی وقتی سالها بعد دوباره از تلویزیون خانه سبزت را پخش کردند بی کم و کاست نگاه کردم و هر بار با تو سبز شدم.
وقتی امروز در خبر هایم نگاه میکردم دیدم نشانی تو را در دانشنامه ویکیپدیا گذاشته اند مشکوک شدم و گفتم که این جماعت بیهوده سراغ از کسی نمیگیرند جستجویت کردم خیلی زود رسیدم به آنچه از آن میترسیدم. تو رفته بودی تو”خاطره شده بودی و مانند قاب عکس روی دیوار شده بودی” و ما ماندیم و بغض در گلو برای آن همه پریشانیت آقای هامون.


