آرشیو تیر, ۱۳۸۷

زعفرونی باش مرد

شنبه, تیر ۲۹م, ۱۳۸۷

لحظه ها با تو بودم و با تو خوش گذراندم. شبهای پر دغدغه خرد سالی، مینشستم پای برنامه زیبای تو و میدیدم که با صدای گرمت چه حرف های قشنگی میزدی اصلا همین تو بودی که اولین بار من را به صرافت وکیل شدن انداختی از بس که خوب وکالت میکردی.
“گوشه دلم” آنقدر دوستت داشتم که هیچ قسمتی را از دست نمیدادم. حتی وقتی سالها بعد دوباره از تلویزیون خانه سبزت را پخش کردند بی کم و کاست نگاه کردم و هر بار با تو سبز شدم.
وقتی امروز در خبر هایم نگاه میکردم دیدم نشانی تو را در دانشنامه ویکیپدیا گذاشته اند مشکوک شدم و گفتم که این جماعت بیهوده سراغ از کسی نمیگیرند جستجویت کردم خیلی زود رسیدم به آنچه از آن میترسیدم. تو رفته بودی تو”خاطره شده بودی و مانند قاب عکس روی دیوار شده بودی” و ما ماندیم و بغض در گلو برای آن همه پریشانیت آقای هامون.

جنگ خونین انار و دندان!

دوشنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۸۷

گزارش نویسی سابق بر این درباره یک برنامه تلویزیونی و یا هر چیز دیگر آداب و روشی داشت که دوست و دشمن آن را رعایت می کردند. از نخستین چیز هایی که مطرح بود هم این مسئله بود که صفحه گزارش میدان جنگ و انتقام گیری نیست اما انگار در روزگار ما خنجر و پشت حکایتش خریدار دارد باز!

مصاحبه اخیر مهناز افشار و فریدون جیرانی در برنامه دو قدم مانده به صبح را ندیده بودم. منتظر فرصت برای دیدن بودم که خبرگزاری برنا و فردا دست به دست هم دادند و مرا کنجکاو کردند تا ببینم آن شب مصاحبه ای در کار بوده یا کتک کاری بر صفحه تلویزیون نقش بسته.

خدا را شکر که پیش از این که مصاحبه را ببینم دوستی گفت که این ها زایده فکر نویسنده گزارش است و حرف آن دوست برایم حجت بود وگرنه حاضر به دیدن چنین درگیری خونینی نمیشدم. چیزی که بعد از تماشا به آن فکر می کردم فقط و فقط روح جوانمردی در بزرگ ترین رسالت روزگار ما بود. بزرگ ترین رسالت یا همان پیامبری و خبر رسانی را منظور دارم. چه می شود که کسی سلیقه و نظر شخصی را (اصل را بر خیر خواهی میگذارم و نمینویسم نفرت شخصی) مخلوط به حرفه اش می کند و نتیجه را تحویل ملتی می دهد که شاید آن برنامه را ندیده اند و چه تصویر زشتی ارائه میدهد از آن بازیگر…

کاش من جای تو بودم

شنبه, تیر ۲۲م, ۱۳۸۷

وقتی امروز داشتم فیلم تاثیر پروانه ای را میدیدم  و این که شخصیت اصلی روال زندگی را نمی پذیرفت و دایم در پی تغییر بود یاد فیلمی افتادم که در کودکی دیده بودم و الان تنها تصاویری گنگ و دیالوگ های اندکی از آن توی ذهنم هست. حتی نه اسم فیلم را میدانم و نام بازیگری از آن را فقط همین که در آن فیلم هم شخصیت زن داستان از زندگی  و روند آن نالان بود من را به یاد تاثیر پروانه ای انداخت در آنجا این شخصیت زن دوست داشت که جای دیگری بود و وقتی جای آن قرار گرفت دید که مشکلات او ماورای توان و تحمل اوست پس سودای دیگری را داشت با نفر بعدی هم تاخت زدن زندگی فایده ای نداشت و در پایان او از طلا بودن پشیمان گشت و خواست همان مس باشد.
آن زمان و در پس کودکی خام خودم این را فهمیدم که آرزوی “کاش من جای تو بود” حرفی است مفت که حتی بر زبان جاری کردنش هم روا نباشد.

اگر نوروزم نیاد؟

سه شنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۸۷

نصفه شبی هوای عید به سرم زده بود. بوی عید هم بر خلاف دیگران که با سبزه و سکه و “اسکناس تا نخورده لای کتاب” گره خورده برای من با بوی رنگ و موکت نو و چسب موکت! پیوند ناگسستنی دارد. حالا ساعت ۱ بامداد که شهر را خواب گرفته هوای عید کرده ام.

هوس کرده ام که تو دل همین تاریکی توپ در کنند و هوار بکشن که سال تحویل شده و روبوسی کنیم با هم و به این هوا تو سیزده روز عید به شکل فشرده بیشتر ببینمت و ببینمت. دلم هوای اینو کرده که صبح روز اول عید همه کاسه و کوزه را جمع کنیم و بریم خونه ی خانجان. خونه خانجان روز اول عید در زدن لازم نداره. در بازه و همه یالله یالله گو میان تو و همین که وارد میشن هم دست میندازن و اولین نفری که دم دستشون باشه را بغل می کنن و ماچ می کنن. عینهو صید ماهی که دست میندازی تو رودخونه پر آب و سفت میچسبی قزل آلای رنگین کمانی را… دلم هوای گلابدان آقابزرگ را کرده که وقتی مهمونای تازه وارد میرسیدن و به صف میشستند تو اتاق، چند قطره ای مینداخت کف دستشون و بلند بلند صلوات میفرستاد.

دلم هوای همه اینا را کرده فقط به بهانه تو، که با هر بار یالله گفتن گوش گوش میکردم که نکنه صدای بابات باشه و رو دوزانو بلند میشدم تا بتونم در حیاط را ببینم که آیا تویی یا نه. حالا تا عید خیلی مونده و تو این روزهای داغ خورده تابستان چند روز و هفته را شماره کنم تا نوروز، که چشمم به رخت بیوفته. اصلا ببینم تو هم هوای مراسم و مناسبتی را می کنی؟

تحمل کن عزیز دل شکسته

شنبه, تیر ۱۵م, ۱۳۸۷

چهره های معصومی دارند بچه ها، چهره های  پاک و خالص. غم تمام دنیا در سینه ات تلمبار می شود

وقتی میبینی یکی از آنها ناراحت است. دلت آتش میگیرد وقتی اشک را در چشم یکیشان میبینی و

چقدر شادی آنها شیرین است حتی اگر هیچ نسبتی با تو نداشته باشند این اهالی سرزمین دور دست

محبت روزگاری است با ما غریبه اند آنها واقعا  غریبند در دنیای سیمانی ما. این دنیا عظمت روحشان را

درک نمی کند هرچند بزرگی دروغین اینجا کوچکی جسمشان را خرد می کند.

گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم

سه شنبه, تیر ۱۱م, ۱۳۸۷

زیر دوش وقتی آب به سر و رویم میزد به نظرم هر قطره مثل تیغ می آمد حتی آبهای روان به سمت چاه هم

گهگاهی به نظرم قرمز می آمدند. درد می کرد جای هر قطره حرفهایی که شنیده بودم. دوش گرفتن چه با آب

سرد و چه با آب گرم علاجم نبود و نشد. حرف هایت انگار روی تکرار بود که توی فضای سرم اکو میشد و

خاموشی نمیگرفت. بیرون از فضای مرطوب حمام هم انگاری چیزی عوض نشد. همه اش احساس میکردم

که باید از خودم دفاع کنم این حرفها را تهمت می شمردم و فکر می کردم که در حال پذیرفتن توهین هستم

فکر می کردم باید کاری کنم، عکس العملی. چند بار صفحه سفید را باز کردم تا ایمیلی بفرستم اما پشیمان

شدم تلفن را بر میداشتم که شماره را بگیرم اما اعداد زیر انگشتانم جا خالی میدادند و اصلا انگار تمام

راه های ارتباطی با تو مسدود بودند. ساز ناکوکت آهنگ ترانه ام را بر هم زد و این شد که حالا سرگردانم

میبینی.

منو رها کن به منو …

پنجشنبه, تیر ۶م, ۱۳۸۷

نوشتن ندارد که… بنویسی مبارک باد روز زن،  یا قطعه ادبی بنویسی که مادر ای… چه فایده داره وقتی که،

حامیان حقوق دسته ای انسان را به قید هیچ مذهبی ناپاک و هرزه می شمارند و دهان ها را با کاه پر می کنند

 کدام زن، کدام مادر؟ استفاده ابزراری از شخصیت  آن نیست که جنسی را در آگهی بازرگانی نشان دهی استفاده

 ابزاری آن است که خود نفهمد بازیچه دست جماعتی اهریمنی است…

جای خالی ترانه

دوشنبه, تیر ۳م, ۱۳۸۷

یکی میگه خیانته…گوشی را بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه…همشدارم فکر میکنم، دست یکی تو دستته…

دارم میمیرم ای خدا فکر می کنم حقیقته…

این ترانه ها را صدای گرفته خواننده اصلی نمیخواند. صدایی که شنیدم، صدای یک دختر بچه چهار، پنج ساله بود.

تازه به حرف افتاده است و این مصرعهای در هم و بر هم را کرده موسیقی متن بازی شاد کودکانه اش. شادی با

چاشنی خیانت و نیرنگ. کاری به خوب یا بد بودن ترانه ندارم. چیزی که من را به فکر و نوشتن وادار کرد، جای خالی

ترانه بود. جای خالی و خلوت حضور صدا و آواهای مناسب و متناسب با دوران هایمان. غصه دار شدم که بچه

کوچک، داشت از درد لاعلاجی با خیانت بازی می کرد. او جای خالی صدا را درک کرده بود برای لحظه هایش ترانه

کم آورده بود اصلا بهتر است بگویم ترانه برای او ته کشیده بود. تا بخواهی ناله بلد بود. آه یادش داده بودند و تازه

ترانه ی بازی های کودکانه اش تم خیانت داشت. “دلم اندازه یک ابر گرفت” وقتی دیدم چقدر معصومانه و راحت با

خیانت کنار آمده بود و چقدر منطقی آن را پذیرفته بود.