آرشیو خرداد, ۱۳۸۷

جمعه از لهجه دریا خیس خیس

شنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷

مدت ها پیش در وبلاگی، که نسبت به ترانه نوین روی خوش نشان داده بود و همچنان علاقه مند و پیگیر بود،

کامنتی گذاشتم.یادم هست آن کامنت در رابطه با پستی بود که درباره ترانه های شهیار قنبری نوشته شده بود

و البته کمی تا قسمتی گلایه بود. گلایه از اینکه چرا در این سالها، لحن ترانه های شهیار اینقدر سیاه شده، چرا

حتی در عاشقانه هایش صدای لطیف نمیشنوی و بیشتر شبیه شب ناله است تا عاشقانه! البته این توصیفات

واقعیاتی است که من تنها نقل به مضمون می کنم و دقیقا کلام نویسنده این نبود.اینها گذشت تا اینکه امروز

کلیپ ترانه ی مورد بحث را دیدم. هفته سیاه سپید…

حالا از آن ماجرا فاصله گرفته ام و شاید نوشتارم چندان مرتبط با آن ترانه نباشد.اما چیزی که مشخص است این که

آن بحث و این ترانه ، این حس را در من بیدار کرد . مگر ترانه جز این کار دیگری دارد؟

گاهی دیده ام کسانی را که در گذشته سیر می کنند. این اتفاق مختص کسانی که سن بالایی دارند نیست.

شاید اتفاقا کم سال هم باشند اما همیشه اسطوره سازی می کنند و همیشه با کلاسیک ها خوش اند. شاید

دیده باشید کسانی را که فیلم های مسعود کیمیایی را دوست دارند. اما همین آدمه وقتی کیمیایی فیلمی

جدید میسازد ندیده می گویند فیلم جالبی نیست (البته این مسئله در باره طرفداران این کارگردان صادق نیست)

و کیمیایی قیصر و گوزن ها تکرار نشدنی است. اینها با کیمیایی هیچ مشکلی ندارند، فیلم جدید را هم که ندیده

اند پس نتیجه میگیریم که تنها شیفته آن کلاسیک ها هستند.اگر هم به دیدن فیلم جدید بروند معیار و محک آنها

گوزن ها و قیصر است!

این حکایت درباره تمام هنر و ادبیات ادامه دارد. برگردیم به همان بحث اولیه که ذکر کردم. آن صحبت در باره هفته

خاکستری بود. هفته خاکستری خاطره نگاری تصویری و چند بعدی هر روز ماست اما حرف من این است که این

وقابع نگاری خاکستری نباید و نمیخواهد جا را برای کسی یا ترانه ای تنگ کند که اگر این طور باشد با ذات خود

ناسازگار است. و از نظر من هفته سیاه و سپید وقایع نگاری و خاطره سازی امروز ماست و شاید فردا. اما بگذاریم

درباره ی فردا، فردا صحبت کنیم.

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی/ وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی

شنبه من بد بد روز عشق سرسری / گریه های بیخودی خنده بیخبری

ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم/ همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم

روز یکشنبه میاد،مثل یک قهوه ی سرد/ شکل بی شکل کشیش، بر سر صلیب درد

صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می‌گه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه

دفتر دوشنبه های بی کسی/ میگه تار موی یارم کم شده

روی روسریش باید خط بکشم/ وقتی رخت خونه مون پرچم شده

غروب سه‌شنبه خاکستری بود/ همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از این‌جا برو!/ اما موش خورده شناسنامه‌ی من!

از سر سه شنبه های موج و کف/ هر پناهنده یه قایق می خره

ساحل از شکسته های ما پُره/ تا بخواهی صدفای بی سره

عصر چارشنبه‌ی من، عصر خوش‌بختی ما/ فصل گندیدن من، فصل جون‌سختی ما!

عصر چهارشنبه هنوز میگه یک بیرق بدوز/ بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز

روز پنج‌شنبه اومد مث سقاهک پیر/ رو نوک‌اش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر!

روز پنج شنبه میاد جوری که نیومده/ سرخ و سرخ و داغ داغ مثل یک آتشکده

جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت/ هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته ‌بود!

جمعه از لهجه ی دریا خیس خیس/ میگه قصه ی دو ماهی بنویس

حالم بهم میخوره از فرشته های الکی!

چهارشنبه, خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

درباره فیلم جدید اکران سینماهای ایران: زن ها فرشته اند.

زن ها فرشته اند را شهرام شاه حسینی ساخته است. شاه حسینی پیش از این فیلم کلاغ پر را ساخته بود فکر

کنم اگر فیلم را ندیده اید تکلیفش برایتان روشن شد!

زن هایی که در این فیلم فرشته هستند بیش از حد مهربان خوب و دوست داشتنی هستند که حاضرند از بزرگ

ترین گناه ها هم بگذرند اما این روح پلید و سیاه مرد حاکم بر سینمای ایران حالا حالا ها قرار نیست شرش را کم

کند و کمی ما را به حال خود بگذارد.

فیلم به شدت غافلگیر کننده ای است که اگر به هر دلیلی فکر کرده اید که داستان درباره مردان هوس باز که چند

زن میگیرند نیست باید بگویم اشتباه کرده اید و این فیلم حسابی غافلگیرتان می کند چون دقیقا مثل اکثر اکران

های این روزهای سینمای ایران درباره همین موضوع مهم و پیرامون همین مسئله حیاتی است.

اصلا بگذریم به نظرم بهتره درباره این فیلم صحبت نکنیم. درباره این داستان حرف زدن بهتر است که انگار کم کم

قصه مشکلات و ضعف های فیلم نامه در ایران دارد تبدیل می شود به سرطان فیلمنامه. انگار فیلمنامه نویس های

شهیر ایرانی در اسارت و غل و زنجیرند و یا ترک کرده اند. انگار آنها خوابیده اند تا هر کس هر چیزی را خواست به

تصویر بکشد بی آنکه مشکلی داشته باشد از نظر وزارت معظم ارشاد!

این پست را نوشتم و گفتم تنها برای اینکه اگر این فیلم را ندیده اید اصلا طرفش هم نروید. اصلا گور بابای حمایت

از سینمای ملی! سینمایی که برای مخاطبش ارزش قائل نمی شود ما چرا بنجل های فیلم نما را تحمل کنیم؟

فایر فاکس استعمار می کند

یکشنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷

تا چندی دیگر نرم افزار محبوب فایر فاکس ورژن جدیدی را عرضه می کند. کاربران مشتاق زیادی هم تا به حال

منتظر رسیدن چنین روزی بوده اند. مدت ها پیش از این هم شرکت مایکرو سافت که کلمه شرکت برای نشان

دادن وسعتش کوچک است سیستم عامل جدید خود ویستا را روانه بازرا کرد. درباره آن هم اتفاقی مشابه اما

در مقیاس کوچک پیش آمد اما در آن زمان انتقادات فراوانی از سیل مشتاقان شد که مضمون آن به این شکل

بود که سودش را کس دیگری می برد جیغ و دادش مال شماست؟ این اتفاق باز هم در زمان به بازار آمدن آیفون

افتاد و باز هم این انتقادات مطرح شد و علاوه بر اینکه حرف از سود مالی بود این بار ایرادات خود محصول هم قبل

از عرضه مطرح شدند. مثلا می گفتند مطمئنا گوشی هایی با ظاهری مشابه و کار آیی حتی بهتر از شرکت های

دیگر و مارک های گوناگون وجود دارند که قیمتشان اینقدر ها هم نیست و این انتقادات تا روزی که محصول به

دست کارب ر رسید هم ادامه داشت. حالا و در ماه ژوئن سال ۲۰۰۸ هم کم کم زمان عرضه فایر فاکس سه از راه

می رسد و ما شاهد چیزی فراتر از انتظار کاربران هستیم که از نظر من عمدتا محسور این محصول شده اند تا

مبهوت. درست است که این نرم افزار نرم افزاری کد باز یا اپن سورس است و برای کاربر این شبه را ایجاد می کند

که خود در تکامل این محصول دخیل بوده و باز هم درست است که تولید کنندگان از عرضه این محصول سودی

نمیبرند اما چیزی که واضح است ترفند تبلیغاتی سازندگان برای همسو کردند جمعیت جهان برای رسیدن به اهداف

خود و از نظر من این به معنی سو استفاده از احساسات کاربران برای رسیدن به اهداف خود است. سایت تولید

کننده اعلام کرده بود که قرار است برای روز عرضه عمومی این محصول تدارکی ببیند و دنیایی را با خود همراه کند

تا رکورد دانلود یک نرم افزار در یک روز را بشکند و نام خود را در کتاب رکورد های گینس ثبت کند و برای این کار

ثبت نامی به عمل می آورد که در آن از متقاضی تضمین اخلاقی میگیرد که در روز معین این نرم افزار را دانلود

خواهد کرد! این برای من یعنی آغاز فاجعه ماجرا وقتی وخیم تر می شود که کاربران گویا به شکل خود جوش

در صدد این بر آمده اند تا در روز انتشار در گوشه گوشه ی دنیا مهمانی روز انتشار بگیرند. این که از این اتفاقات

مانند دیگر وبلاگ نویسان و آی تی دوستان به عنوان یوم الله! یاد نمی کنم برای این است که تمام این اتفاقات

را سود برای شرکت سازنده بدون کمترین منفعتی برای کاربران میبینم و این یعنی مبادله ی نابرابر. من نمی

توانم درک کنم که این همه غوغا و شلوغی برای یک browser ناقابل است که تنها می تواند دیدن صفحات

اینترنت را برای کاربر لذت بخش تر کند همین. خلاصه این حرف ها همه نظرات شخصی من بود و غمی که از

دیدن این جماعت بزرگ میکشم که چگونه خود را پلی برای به هدف رسیدن دیگران می کنند بدون آنکه عمدتا

خود آگاه باشند. به هر حال قصد توهین و یا زیر سوال بردن هیچ نهضت و مکتبی را نداشته ام و تنها انتقادی بود

از حرکتی!

پیاده روی با پاشنه بلند بر لبه جدول!

جمعه, خرداد ۱۷م, ۱۳۸۷

همیشه شب ها با هم صحبت می کردیم. البته پیش می آمد که در روز هم صحبت کنیم ولی بیشتر زمان ها

در شب بود. صحبت هایمان درباره همه چیز بود. حتی وقتی تصمیم میگرفتیم تا روی موضوع خاصی تمرکز کنیم

باز هم از دستمان در می رفت و بد جور به بی راهه می رفتیم. گفتم صحبت می کردیم و نباید اشتباه کنید و

منظورم را بد برداشت کنید. ما صحبت میکردیم اما از آن گفتگوهای دنیای مدرن از آنها که فرسنگ ها با اصالت

بیگانه است. از آن نوع صحبت ها که ساعت ها روبروی جعبه رنگی مینشینی و تنها دستانت را بر روی کلید ها

فشار میدهی بدون آنکه لب از لبت بجنبد مگر لبخندی مختصر، مگر اخمی گذرا. اصلا نوعی بادی لنگوئج است

برای خودش. گاهی می شود نگران می شوم که نکند حرف زدن یادم برود نکند دیگر تلفظ لغات را فراموش کنم.

برای همین هم گاهی پیش می آید تا برای مبارزه با این فکر، نوشته هایم را با صدای بلند می خوانم تا بدانم

صحبت کردن چه شکلی است. با او حرف زدن هم دقیقا برایم همین شکل و شمایل را داشت دقیقا مثل دوران

سینمای صامت بود اصلا تصوری از صدایش نداشتم. اصلا هر وقت او را در نظرم مجسم می کردم لبخندی داشت

و هر چه میخواست بگوید را از طریق دو دریچه چشمانش منتقل می کرد. خلاصه دنیای ما هم خلاصه میشد در

همان پنجره و صفحه کلید و فشردن آنها. وگرنه غیر از این رابطه مان هیچ عینیت بیرونی نداشت. اما باز هم این

رابطه بی عیب و نقص نبود. در این نوع ارتباط نوشتاری سو تفاهم های گفتاری جایشان را می دهند به سو تفاهم

ها نگارشی و کافی است یک علامت سوال از دستت در برود و یا علامت سوالی را اشتباهی نگذاری، ویرگولی

جابه جا بشود و علامت تعجب بی مورد بگذاری همه این ها می تواند به منزله شکلیک گلوله ای هوایی باشد

برای شروع یک جنگ حقیقی.

اما یکم سری از این ایراد ها و مشکلات در طول زمان آشنایی برطرف شده بود و ما به آنها عادت کرده بودیم و

می توان گفت که برای ما از حالت خطا خارج شده بود و به نوعی غلط رایج شده بود. یکی از آنها تایپ کردن من بود

با حروف بزرگ که هر کس برای اولین بار ببیند به خیالش می رسد که طرف گفتو از عصبانیت رنگش سرخ است و در

حال داد کشیدن است اما او این را باور داشت که دست من در حین نوشتن ناگهانی و نا خود آگاه روی دکمه کپس

لاک میخورد و آن اتفاق حادث می شود! ولی من همیشه فکر می کنم که این خطا قابل چشم پوشی است ولی

خطایی که من از آن گذشته ام و تقریبا به آن عادت کرده ام بزرگواری میخواهد که هر کس نمی تواند انجامش دهد.

از آن بزرگواری هایی که وقتی کلمه ای را در حضورت اشتباه میگویند خیلی با آرامش از کنارش بگذری و کم دانشی

اش را بر فرقش نکوبی. این اشتباه از آن دست چشم پوشی ها میخواهد. مشکل اینجا بود که طرف صحبت من

استفاده به جا و با معنی از شکلک های مجازی را نمی دانست! فرق شکلک ذوق را با چپ چپ نگاه کردن نمی

دانست، حالت تهدید در چشمان شکلک کوچک را با غم و اندوه تشخیص نمیداد و همیشه از شکلک های بی ربط

در جایگاه بی مورد استفاده می کرد و البته من معنای حقیقی مد نظرش را میفهمیدم ولی همیشه نگرانم که اگر

این اشتباه را در گفتگو با دیگری انجام دهد چه فاجعه ای به بار خواهد آورد!

دنیای ما پر از شغال و گرگه

سه شنبه, خرداد ۱۴م, ۱۳۸۷

با وجودی که جنون نهفته در زنای با محارم در نظرم بینهایت تکان دهنده است، اما در هر حال برایم پذیرفتنی

تر از  واقعه ی هیروشیما و بوخنوالد، جوخه های اعدام، شکنجه ای که توسط پلیس انجام می شود، اردوگاه

های کار اجباری و میلیون ها انسانی است که گرسنگی می کشند. شر این جنون هزاران بار ازتحقیقات

هسته ای دانشمندان نابغه ما کمتر است که در مسوم کردن ژن های جنین انسان وظیفه ی سیفلیس را بر

عهده گرفته اند. هیچ گاه کسی نخواهد توانست متقاعدم سازد که رفتار جنسی معیار نهایی خیر و شر است.

قیافه مشئوم یکی از ابلیسی ترین پدران بمب هیدروژنی، در حالی که به طرفداری از انفجار هسته ای بهتر و

بیشتر جار و جنجال راه انداخته در نظرم بینهایت تهوع آور تر و نفرت انگیزتر از عقیده ی نامطبوع و زننده ی

پسری است که با مادرش رابطه جنسی دارد. در قیاس با انحرافات فکری علمی و سیاسی قرن حاضر کلیه

انحرافات جنسی در نظرم یکسره بی اهمیت جلوه می کند. چون از هر چه بگذریم آنان تنها تختخواب را به لرزه

در می آورند، نه جهان را. فاحشه تیره روزی که به اکراه تسلیم مشتری ها می شود. در قیاس با دانشمندان

بزرگ ما که پیوسته مایلند اشتهای سیری ناپذیر دولتمردان را ارضا کنند و در فراهم آوردن سموم ژنتیکی و وحشت

اتمی به یاریشان بشتابند، به صورت روح معصومی جلوه گر می شود که تنها به خاطر نان روزانه تن به پستی

می دهد.

بخشی از کتاب میعاد در سپیده دم/رومن گاری/ترجمهمهدی غبرایی

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

یکشنبه, خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷

همیشه وقتی اتفاقی بیوفتد که از ظرفیت فرد بالاتر باشد منجر می شود به فرو پاشی شخص. بدترین صحنه ها

رقم می خورد. شخصیت فرد از داخل متزلزل و پوسیده می شود و مثل رنگ خشک شده ی چندساله ی روی دیوار

فرو می ریزد و از آن بدتر اطرافیان آنها هستند که کم کم روحشان خرده می شود و چقدر دلواپسند و چه تلخ ثانیه

هایی را رقم می زنند. در طول زندگی، هر فرد کم و بیش این حادثه را تجربه کرده. اصلا عصبانیت نوعی از همین

حس است البته بسیار خفیف. وقتی از چیزی عصبانی می شویم به این معناست که ظرفیت تحمل آن اتفاق را

نداشته و در نهایت کنترل خود بر اعصاب و شرایط معمولی را از دست می دهیم و در این حالت ممکن است دست

به کار هایی بزنیم که صد سال سیاه هم در شرایط معمولی آنها را انجام نمی دادیم. درست ست که کلی از جرایم

و قتل ها و جنایات حاصل همین عدم کنترل است اما من باز هم روی حرف خودم پافشاری می کنم که این نوع

ظرفیت پایین مدل خفیف است و از این وحشت ناک تر هم در دنیا وجود دارد.

مرتبه بالاتر این مسئله از نظر من همانا رسیدن به بن بست ها فلسفی و یا سرگیجه در میان هستی است. حتی

گاهی می شود که فرد به نتیجه ای در زمینه اعتقاداتش میرسد و البته این نتیجه، ثمره تفکر و دیدگاهی تازه است

و ناتوانی در کنار آمدن با آن مسئله در نهایت منجر می شود به فروپاشی و در واقع این فرو پاشی از ابتدا به دلیل

ظرف کوچک فرد است. او نفهمیده است که قبل از طلب مثلا معرفت باید ظرف مورد نیاز را مهیا می کرد تا با این

مشکل مواجه نشود.

همه این ها را گفتم تا برسم به چنین شخصیت ها و افرادی که در عالم ادبیات ما وجود دارند. آنان حقایق را دیده

اند. توجه داشته باشید که فقط حقایق را دیده اند و دیدن و درک کردن با هم تفاوت بسیار دارند. گاهی می شود که

شیری را در باغ وحش در قفس می بینیم و این همانا تماشای خالص است ولی گاهی می شود که با آن شیر

درنده و سلطان در کاروزار روبرو می شویم و آن همان درک عمیشق از واژه شیر است. حقیقت هم درندگی دارد

مانند شیر و اگر آن را با واسطه در فیلم و کتاب ببینی بی شک تماشاییست و شاید آنچنان ارزشمند نباشد

( البته قبول دارم که دیدن و روبرو شدن از طریق تماشا می تواند مقدمه ای باشد برای درک عمیق و دقیق) خلاصه

می گفتم که در ادبیات بسیارند افرادی که دیدند و بینایی شد آغازی برای رهیافتن به سمت معرفت.

این روزها و هوای آن روزها

جمعه, خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷

اول خرداد که می شد گه گیجه سنگینی داشتی.م از طرفی شر صبح بیدار شدن ها و هر روز مدرسه

رفتن ها کم میشد و از طرفی هم غوغای امتحانات بود. این ماجرا در طول امتحان ها هم بر قرار بود مثلا

بین امتحانی با امتحان بعدی که معمولا هم ریاضی بود ۴ روز تعطیلی گنجانده شده بود که هر روزش را سالی

می مانست! الان هم که به یاد آن تعطیلی ها می افتم ناگزیرم که بگویم لعنت به اون ثانیه ها.

امتحان ها هر چه بیشتر به سمت پایان می رفت بیشتر رنگ و رویمان باز میشد خنده هایمان طبیعی تر می

شد از ته دل می خندیدیم. وای که چه رستاخیزی بود روز امتحان آخر که می رفتیم و بر میگشتیم و انگار که روح

از بدنمان خارج شده پر می زدیم در هوای آزاد و آزادی را مزه می کردیم و چه شیرین بود. حالا در پس این سال

ها نه تعطیلی هایمان تعطیلی است نه خنده هایمان قهقهه ی مستانه. این روز های میانه خردادی بد جور مرا

به آن روز ها پرتاب کرد…

مثل حادثه، آرامش ندارم

سه شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۷

من عروسک کدوم بازی وحشت

من صدای قحطی کدوم تبارم

که مثل تولد فاجعه سردم

که مثل حادثه ، آرامش ندارم

سرد و ساده و شکسته

آینه ی قدیمی ام من

با چراغ و گل غریبه

با غبار صمیمی ام من

پی نوشت: بعد از ظهر سگی بود…حالا نصفه شبشه برای من…

پی نوشت ۲: این شاهکاره ایرج جنتی را بشنوید.

مرگ تدریجی یک رویا!

سه شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۷

در سرزمین من نرخ رشد به گونه ای عادلانه بالا و پایین می شود. در ازای هر مرگ یک نفر متولد می شود.

در چنین سرزمینی حال عمومی همیشه ثابت است خوبه همیشه خوب مایل به بد. در ازای هر اتفاق خوب

یک اتفاق بد می افتد و این حالت همچنان پابر جاست و ادامه دارد. البته برای اتفاقات بد هم چنین شرایطی

هست یعنی اتفاق خوب زود جبرانش می کند.

یادم هست یکی دو سال پیش که یک سایت سینمایی راه اندازی کردیم در مطلب افتتاحیه ان نوشتم که مثل

شوق دویدن به دنبال بادباک است رسیدن به آرزوهای دیرینه. آن رویا آن روز برای من تعبیر شده بود و اما امروز

شاهد مرگ تدریجی آن رویا بودم و این مسئله هیچ ارتباطی با سریال فریدون جیرانی ندارد! امروز من شاهد این

مرگم اما بر اسا همان قانون مذکور یک رویای دیگر در حال شکل گیری است. آن هم البته مشکلاتی دارد بعضی

هایش حل می شوند و خلاصه این سریال قسمت آخر نخواهد داشت و این است آیین سرزمین رویاهای من…

آورام گرانت

پنجشنبه, خرداد ۲م, ۱۳۸۷

وقتی دیشب بازی را دیدم (فینال باشگاه های اروپا) حتی زمانی که در نهایت بد شانسی و برتر بودن، چلسی

بازی را به منچستر واگذار کرد، نتوانستم به این تیم و مربی بی ادعایش ادای احترام نکنم. درست است که

انگلیسی ها هم او را آوریج گرانت یا گرانت معمولی نام می برند اما چیزی که مسلم است توانایی بالای او در

برقراری ارتباط با یاغی های چلسی بود که از بحران دوری مورینیو رنج می بردند. گرانت توانست این کشتی

طوفان زده را هم پای تیم منسجم و آماده من یو حفظ کند. حتی او از این فراتر رفت و تا دقایق پایانی هر دو جام

با آنها رقابت کرد با فرگی بزرگ. اما سیاست های صدا و سیمای ایران به واقع خصمانه و به دور از انسانیت بود آن

جایی که در بین تمام نیمه های بازی های چلسی مجری برنامه می گفت این مربی اصلا مربی بزرگی نیست

ابدا کار خاصی نکرده اگر درخششی هم هست کار ستارگان چلسی است. همه این ها برای چیست؟ تنها برای

محل تولد این مربی از نظر من تواناست. او متولد اسرائیل است. در تیم های اسرائیلی مربیگری کرده و دوست

صمیمی آبراهمویچ است و البته یهودی. فکر می کنم، تمام اینها دلایل خوبی است تا گرانت را مربی بدی بدانیم.

اما واقعیت این نیست تیم بحران زده چلسی در لیگ ابقا شد حتی در کورس قهرمانی تیمی که نام آرسن ونگر با

آن عجین است را جا گذاشت. همان تیم هایی که کارشناس شبکه سه آقای صدر آنها را تیم های شناسنامه دار

می نامد و از چلسی با عنوان تیم بی هویت اسم می برد. اما چیزی که برای من مسلم است این است که هیچ

تیمی صرف ستاره داری نمی تواند موفق باشد بارسلونا و رئال را دیده اید؟ چیزی که تیم ستاره دار لازم دارد مربی

ستاره گونه نیست یک مربی کاردان است که گرانت نشان داده که هست.

عادتی که این روزها ما نداریم و باید به دست بیاوریم این است که تعصب در لایه های فکرمان رخنه کرده و نسبت به

نام ها حساسیم وگرنه چرا باید با شهروند و ورزشکار و هنرمند مشکل داشته باشیم؟ حتی اگرش نامش با

اسرائیل پیوند خورده باشد. در شب قهرمانی منچستر یونایتد من به گرانت احترام گذاشتم.