آرشیو اردیبهشت, ۱۳۸۷

تو ای پری کجایی؟

سه شنبه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۷

اولین بار که از سالینجر داستانی خواندم و با اسمش آشنا شدم، خیلی سنم کم بود. نه، نمیخوام بگم

خیلی اهل کتاب و این حرفا هستم و از بچگی با اینا بزرگ شدم نه. اتفاقا از طرح روی جلدش خیلی

خوشم آمد که نارنجی بود و کتاب هم که نو بود و بوی تازگی میداد. به دستم که گرفتم به سختی هر ده

دقیقه ورق میزدم. اینقدر سخت بود که کتاب به صفحه ۱۰ نرسیده بسته شد و هرگز باز نشد. تازه ماجرا

به همین جا هم ختم نشد این حادثه خاطره زیاد خوشی از جی . دی . سالینجر برای من باقی نگذاشت.

تا مدت ها وقتی اسمش را می شنیدم یاد ثانیه های کش دار بی حوصله آن غروب می افتادم با خمیازه

های پی در پی. این اتفاق در باره ریموند کارور و داستان هایش هم افتاد و ناتوانی از درکش آن را به زاویه ای

کسالت بار در ذهنم برد و همان جا ماند. اما این ماجرا در باره سالینجر کمی تفاوت کرد. زمانی که فرانی و

زویی را به دست گرفتم و پیش تر از آن فیلم اقتباس شده ایرانی پری را دیدم. واقعا حس خوبی بود و اکنون

در حال اوج گرفتنم با این کتاب. ملموس بودن وقایع و دلمشغولی های سطح کتاب، می برد مرا تا عمق تا

آنجایی که آن بعد از ظهر سنگین هیچی از سالینجر نفهمیدم.

پی نوشت: برای سومین بار در کمتر از دو ماه هاست را عوض کردم و این که گهگاهی وبلاگ بالا نمی آید برای

درد مستاجری است. شاید ثبات پیدا کنم این بار…شاید.

پر کن قدح باده

شنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۷

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

پی نوشت: امروز روز بزرگ داشت خیام بود…هر چند که میگویند رباعیات زیادی هست که منسوب به

خیام است اما او آنها را نسروده.

غول بزرگ مهربان

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷

خیلی ها را دیده ام و میشناسم که می ترسند یکسری کتاب دست بگیرند و هراسانند که عنوان

های خاصی از فیلم ها را ببینند. این افراد به وحشتناکی کسانی که همیشه مواظبند تا کتابی کمتر

از فلان نویسنده نخوانند نیستند اما معتقدند که دیده ها وخوانده های هر فرد نمایانگر شخصیت اوست

ولی غافلند که انتخاب ها همیشه آنطور که فکر می کنند نیست.

از وقتی که از لحاظ فیزیکی نمیشد عنوان کودک را به من گفت حریص و علاقه مند بودم تا عناوین کودکانه

را بیشتر بخوانم و ببینم. چون احساس می کنم این جاده تنها راه بازگشت به آن دوران است. اخیرا هم از

سیر و سلوکی عارفانه به سبک کودکان بازگشته ام.

روالد دال را از زمانی که چارلی و کارخانه شکلات سازی اش را دیدم می شناسم بعد از آن بود که به دنبال

دیگر آثار و فیلم هایی که از روی آثار او ساخته شده بود رفتم. خوشبختانه چون این یکی مربوط به کودکان

بود اکثر آثارش به فارسی ترجمه شده است. کتاب غول بزرگ مهربان یکی از آثار این نویسنده تواناست که

انتشارات چشمه آن را چاپ کرده است.

داستانی سر راست و گیرا و کودکانه که به محض خواندن خود را در رختخواب فرض می کنید که صدایی

مهربان دارد برایتان میخواند تا شما آسوده بخوابید. داستان علاوه بر ساده بودن به شدت گیراست که

مطمئنا اگر سلیقه کودکانه قوی داشته باشید چند ساعته این کتاب دویست و شانزده صفحه ای را تمام

می کنید. در جای جای این کتاب کلمات و جملاتی را میخوانیم که در این عصر بی مروت دود و آهن به نظرم

مهم تر از نان شب است برای کودک امروز که از صبح تا شب به جای کارتون اخبار جنگ میشنود.

در متن این کتاب می خوانیم:

غول ها همدیگر را نمی کشند، غول ها زیاد دوست داشتنی نیستند اما یکدیگر را نمی کشند. تمساح ها

هم تمساح ها را نمی کشند، بچه گربه هم بچه گربه را نمی کشد.

سوفی گفت: اما آنها موش ها را می کشند.

غول بزرگ مهربان گفت: بله اما هم نوع خودشان را نمی کشند. آدمیزاد تنها حیوانی است که همنوع خود

را می کشد…

غول مهربان گفت: آدمیزاد ها تمام مدت دارند همدیگر را له و لورده می کنند. آنها تفنگ ها را شلیک می کنند.

سوار همواپیما می شوند تا بمب هایشان را روی سر هم بریزند . آدمیزاد همیشه دارد آدمیزاد دیگر را می کشد!

کن۶۱!

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷

جشنواره کن همون طور که دیشب نوشتم از ۱۴ می آغاز به کار کرده و تا ۲۵ ام همین ماه هم به کارش

ادامه خواهد داد. این سال های اخیر کن، نسبت به سینما ایران زیاد روی خوش نشان نداده و چند سالی

هست که اثر قابل توجهی از ایران در این ضیافت سینمایی حاضر نیست. حتی امسال هم که گفته می شد

آخرین ساخته کیارستمی در جشنواره هست اوضاع به شکل دیگری رقم خورد. البته امسال فیلم ترانه

تنهایی تهران ساخته سامان سالور در جشنواره و در بخش مسابقه حضور دارد.

خلاصه این که علاوه بر مسئله حضور کمرنگ ایران در این جشنواره مسایل جالب دیگری هم هست که

جلب توجه می کند. یکی از این مسایل حضور فیلمهای بسیار مطرح از کارگردانان بزرگ است و دیگری

هیئت داوران این دوره که حداقل برای من بسیار جالب بود: مرجان ساتراپی از فرانسه وجین بالیبال بازیگر

فرانسوی، ناتالی پورتمن بازیگر آمریکایی، رشید بوشارب کارگردان فرانسوی، سرجیو کاستلیتو فیلمساز

ایتالیایی، و آلفونسو کوآرون کارگردان مکزیکی. در راس این هرم هم شان پن بازیگر آمریکایی قرار دارد.

ناتالی پورتمن به عنوان جوانترین عضو هیئت داوران امسال در این جمع جای دارد.

پاچینو به دنبال یک قاتل می گردد!

سه شنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷

همیشه گفتم که زمان تماشای یک شاهکار توقع شاهکار داریم حالا اگر این سوژه مورد نظر به واقع

شاهکار باشد لذت میبریم و اگر نباشد لعنت می فرستیم و این خیلی بد است از فیلم و یا کتابی که

درگیرش هستی توقع داشته باشی و از آن بدتر اینکه آن محصول نتواند توقع تو را بر آورده کند. این

مسئله تنها در باره شاهکار ها مصداق دارد و در باره محصولات ناشناخته وضع فرق می کند.

کارگر معدنی را فرض کنید که کلنگ به دوش در صحرایی راه می افتد تا طلا و یا هر چیز ارزشمند و

گرانقیمتی پیدا کند او هدفمند بر صخره ها و زمین ها می کوبد و حفر می کند. طبیعی است از هر

چند هزار متری که می کند تنها یک مروارید کوچک بیابد اصلا خاصیت حفاری این است. مخترع و

مکتشف ها هم با اولین نظریه و آزمون به نتیجه نمی رسند آنها از هر هزاران آزمون و خطا تنها در

یکی دو مورد موفق می شوند.

درباره نویسندگان و کارگردانان هم وضع به همین منوال است و روده درازی ام هم از سر همین

مسئله بود. اگر بدانی که اثر را مثلا کوبریک ساخته دیگر با اکراه می توانی بگویی فیلم بدی بود

و اصلا اگر هم بد باشد به تنها چیزی که شک نمی کنی خود فیلم است. حتی دیده ام کسانی را

که به خود شک می کنند اما به ستاره عالم کارگردانی هرگز.

امشب فیلمی از آل دیدم. پاچینو را وقتی می بینیم یاد لیست بلندی از بهترین های تاریخ سینما

می افتیم اما اگر لیست کامل کارهای او را ببینی چندین و چند فیلم میبینی که نامش به گوشت

نا آشناست و تا به حال از آنها چیزی نشنیده ای. اما از من به تو نصیحت که عالمی دارد کشف این

زمین های بایر که چه بسا طلا و الماس در دل دارند!

فیلم Crusing کاملا اتفاقی و تصادفی به دستم رسید. وقتی فیلم را دیدم تمام نوشته های بالا به

ذهنم رسید. داستان فیلم از این قرار است که در جماعت همجنس گرای زیر زمینی یک قاتل زنجیره

ای پیدا می شود که در شب مربوطه پارتنر خود را به قتل می رساند آن هم به یک شکل خاص.

داستان کلیشه ای از این جا آغاز می شود که پلیس برای پیدا کردن این قاتل ماموری (پاچینو) را

انتخاب می کند که خود را به هیئت آنان در آورد و هم کاسه شان شود تا شاید قاتل را به چنگ آرد!

داستان در زمان تماشا من را به یاد دانی براسکو انداخت. تنها تفاوت این دو فیلم در این بود که دانی

براسکو محترمانه ومودبانه Crusing بود. همان طور که تعریف کردم داستان این فیلم تکراری و

کلیشه وار بود و روند داستان هم معماهای همیشگی و پیچ و خم های معمول را داشت. اما چیزی که

نظر من را به سمت این فیلم جلب کرد یکی نگاه کارگردان و نویسنده در باره دگر اندیشان زیر زمینی

نیویورک بود و دیگری هم بازی آل پاچینوی سال ۱۹۸۰٫

درباره مورد اول به نظر من نگاه فیلم به مسئله همجنس گرایی پارادوکسی خفیف داشت. در جای جای

فیلم می بینیم که عامه مردم که البته انسان های شریف را در بر میگیرد این گونه رفتار ها را رفتاری

شرم آور و کثیف می دانند مامور پلیس از اینکه چنین فردی تلقی شود ناراحت است و در کل نگاه

جامعه به این گروه نگاه موجهی نیست. اما گاهی هم در همین فیلم صدا از جانب دگر اندیشان بلند

می شود و برای آنها حق انسانی طلب می کند. در سکانسی که جوانی را به اشتباه به جای قاتل

به دام می اندازند می بینیم که رفتار پلیس با او حیوانی است و استیو یا همان پاچینو از این رفتار

دلگیر می شود و می گوید که نباید با او به خاطر اینکه همجنس خواه است این گونه رفتار شود. در

عوض فضای ساخته شده در بارهای زیر زمینی فضای تاریک و خفه همراه با دود و مه مرموزی است

که نشان از پلیدی این کار دارد. به هر حال جسارت پرداختن به این موضوع آن هم در آمریکای دهه

۸۰ چیزی بود که توانست من را تا پایان فیلم همراه سازد.

اگر این فیلم را ندیده اید و از نظر دادن در باره شاهکار ها هم هراسانید پیشنهاد امشبم تماشای

این فیلم است.

هوای جهان بی عمو شلبی آلوده است

شنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷

اولین بار وقتی ترانه ای از او خواندم احساس شعف کردم.

ذوقی شفافی درونم حس کردم و به نظرم آمد این مرد، این

بزرگ مرد چقدر خوب ما را می شناسد. یکی از بزرگترین

شانس هایم این بود که در کودکی با این عموی دوست داشتنی

آشنا شدم. برخی از ترانه هایش واقعا همان روح ساده و معصوم

کودکی را میخواهد که امروز و در بزرگسالیه پوشالی دیگر خبری از آن نیست.

وقتی عمو می گوید ورود بالای ۱۸ سال ممنوع حقیقتی است که باید محترم شمرده

شود نه صرفا حرفی شعاری.

امروز دلگیرم ، از دست حادثه ها که پشت سر هم میگذرند و میگیرند آنها را که نباید بگیرند. غصه دار

می شوم وقتی کتابهایش را میخوانم اما می دانم او دیگر نیست تا هوای پاک و اکسیژن خالص را برایمان

ترجمه کند.

اگر پیتر پن تنها کودک افسانه ای بود که هرگز بزرگ نشد باید گفت که شل سیلور استاین تنها کودک

حقیقی دنیای ما بود. ما دیدیم که تا روزهای آخر زندگی اش هرگز بزرگ نشد و به دنیای کودکانه خیانت نکرد.

بچه ها میخوام براتون قصه بگم

قصه های تلخ و شیرین

از آدمای خوب، آدمای بد، چاه ها

لالایی ها، افسانه ها و دروغ ها

دخترا! بیاین اینجا کنار من

میخوام آواز بخونم از آسمونای بی ابر و آفتابی

از پری های دریایی، چیز های بی ارزش، چیز های با ارزش

در لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

یه آواز میخونم و بعد میرم

با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

شاید ناراحتتون کنم، شاید شاد

شاید هم اشکتون را در بیارم

اما همین که رفتم میگید کاش اینجا بود

با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

حالا که اینطوره گیتار را بدین به من

به چشمای من نگا کنین

شما را به جاهایی میبرم که تا حالا نرفتین

با لالایی ها افسانه ها و دروغ ها

میوه تاریک

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۷

باغ باران خورده می نوشید نور

لرزشی در سبزه های تر دوید

او به باغ آمد درونش تابناک

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید

شاخه خم می شد به راهش مست بار

او فراتر از جهان برگ و بر

باغ سرشار از تراوش های سبز

او درونش سبزتر سرشار تر

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد همرنگ هراس

پرتویی افتاد در پنهان او

دیده بود آن را به خوابی ناشناس

در جنون چیدن از خود دور شد

دست او لرزید ترسید از درخت

شور چیدن ترس را از ریشه کند

دست آمد میوه را چید از درخت

پی نوشت: در اردیبهشت همیشه ذهنم سراغ سهراب را میگیرد دمادم!

در چنین سرزمینی…

دوشنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷

…آنها در سرزمینی زندگی می کردند که کسی اجازه نداشت آنچه را فکر می کند بیان کند.

یا آنچه را تجربه می کند بیاموزد. از این رو کسی نمی توانست در باره ی چیزهایی که در آن

سرزمین بد بود، حقیقت را بگوید. هر کس درباره ی این مسایل صحبت می کرد به زندان

می افتاد. مردم این سرزمین از کسانی که حکومت می کردند، می ترسیدند. و کسانی هم

که حکومت می کردند از حقیقت می ترسیدند. زیرا آنها بد و غیر عاقلانه حکومت می کردند.

در چنین سرزمینی داشتن دشمن خطرناک است. در چنین سرزمینی داشتن دوست هم

می تواند خطرناک باشد…

روزنامه ها دروغ می گویند. آنها در باره ی آزادی واقعی مطلبی نمینویسند. نترسیدن آزادی

واقعی است. در این سرزمین کسی نیست که نترسد.

متن بالا بر گرفته از داستان کوتاه “در چنین سرزمینی” نوشته اورسولا ولفل از مشهورترین رمان نویسان

آلمانی است. او در زمینه ادبیات کودک و نوجوان و جوانان بیش از سی جلد کتاب دارد. بسیاری از نوشته

های او تا کنون برنده جوایز متعدد شده است.

حال خوبم را ببین.

یکشنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷

کاش حداقل مثل داستان مسخ وقتی صبح از خواب بیدار می شدم می دیدم که تبدیل به یک مگس شده ام

آنوقت راحت تر می شد زندگی کرد. الان به جای مگش شدن در حال تغییر چهره هستم. مثل زمانی که معجون

تغییر را میخوری، می دانی که درد دارد. برای این می گویم می دانی چون می دانم که حد اقل یک بار هم که

شده این معجون را امتحان کردی چهره عوض کردی و پوست انداخته ای و حال روز من بی شباهت به آن لحظات

تو نیست. در حال پوست انداختنم. استخوان هایم تا مغز  درد می کند و در این گرمای تن سوز دارم می لرزم.

اینها هیچ کدام نشانه های خوبی نیست.

دیروز روز جهانی آزادی بیان بود و میخواستم در باره اش امروز بنویسم اما وقتی خودمان از خودمان دریغش

می کنیم چه توقع از گرگ بی رحم همسایه …

روز جهانی بدون کامپیوتر!

شنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۷

امروز سوم می است. روز جهانی بدون کامپیوتر اما من هنوز پشت این مانیتور و تشکیلات لعنتی نشسته ام

و دارم می نویسم. امروزه کامپیوتر عملا برای من تبدیل به یک عضو از خانواده ام شده حتی روزهایی می شود

که بیشتر از اعضای خانواده ام با کامپوتر سپری می شود. پیش از این با کامپیوتر بودن به معنی آنلاین بودن نبود

اما یک سال و نیم است که این دو با هم پیوند خورده اند و من تقریبا تمام روز را در معرض اطلاعات قرار میگیرم و

دقیقا مانند آن صخره لب ساحل شده ام که امواج پیاپی و بدون مکث با آن بر خورد می کنند تنها تفاوت من با آن

صخره در این است که من استقامت آن را ندارم و عنقریب از هم بپاشم و این بسیار نگران کننده است.

امسال و این روز نمادین که توسط گروهی در کانادا و از سال پیش برگزار می گردد نیز در حال گذشتن است و من

و خیلی های دیگر کماکان با کامپیوتر هستیم و توان و یارای این را نداریم تا دکمه پاور را برای یک روز هم که شده

فشار ندهیم. این روند، جهت خوبی ندارد و من تنها نگرانم!

روز خاموشی کامپیوتر توسط یک سازمان غیر رسمی و دولتی و بدون منفعت مالی در کبک کانادا بر پا شده.

این روز برای دوری بیست و چهار ساعته از وسایل پر خطر در نظر گرفته شده است. وسایلی مانند کامپیوتر

تلویزیون دستگاه های پخش موسیقی و کنسول های بازی و البته محتوای سایت ها به خصوص سایت های

اجتماعی. یکی از اهداف امروز، آن است که مردم را  وادارد که متوجه شوند زندگی آنها چقدر تحت تاثیر

کامپیوتر و مظاهر تکنولوژی قرار گرفته و چقدر از رفتار های آنها تغییر کرده و…

شات دان دی ، روزی است که باید در آن بیست و چهار ساعت از کامپیوتر و وسایل مدرن زندگی امروزی دست

کشید و به کارهای دیگر پرداخت به فعالیت های بیرون خانه و ورزش و پیوندی بیشتر با طبیعت ، تفریح و با

دوستان و خانواده بودن خلاصه هر کاری غیر از پای کامپیوتر نشستن.

مایکل تایلور یکی از بنیانگذاران اصلی این ایده می گوید:

من مطمئنا نمی توانم بدون کامپیوترم زندگی کنم. من بیشتر اوقاتم را در مقابل مانیتور نشسته ام و در حال چت

کردن با دوستانم از طریق MSN هستم چون بیشتر دوستان من آنلاین هستند و من کمتر آنها را میبینم. معمولا

من وقت به اندازه کافی ندارم تا شام آماده کنم چون که میخواهم که آخرین خبر ها را در سایت دیگ دنبال کنم ی

ا در یوتیوب ویدیو ببینم. من می دانم که والدینی که بیشتر زمانشان را با کامپیوتر می گذرانند  برای بچه هایشان

وقت ندارند به اینترنت و کامپیوتر معتادند. همچنین این مورد درباره بچه هایی که بیشتر با کامپیوتر هستند تا

خانواده شان نیز درست است.

ما کسی را نصیحت نمی کنیم که کامپیوترتان را خاموش کنید. فقط پیشنهاد می کنیم که این تجربه را با ما داشته

باشید تا ببینید که چه اتفاقی می افتد!

Shutdown Day عمر طولانی ندارد این روز تنها یک سال است که به وجود آمده از زمانی که Denis Bystrov،

برنامه نویس کامپیوتری بعد از کار طولانی مدت تصمیم گرفت که وقتی هم به خانواده اش اختصاص بدهد. او این

تصمیم را گرفت و با دوستان خود در نقاط مختلف جهان در میان گذاشت مثلا این ایده را با مایکل تایلور که در این

انگلیس بود مطرح کرد. سپس آنها با هم سایتی را راه اندازی کردند با همین نام.

“شما میتوانید ۲۴ ساعت بدون کامپیوتر زندگی کنید؟ اگر بله می توانید تضمین کنید که این کار را انجام می دهید؟”

حالا کمی آمار و ارقام در باره این روز در سال گذشته:

•۱٫۶ میلیون نفر سال گذشته از سایت Shutdownday بازدید کرده و اعلام آمادگی کردند که در این پروژه شرکت

می کنند.

•شصت و پنج هزار نفر هم اعلام کردند که واقعا در آن روز کامپیوترشان را خاموش می کنند.

•کلیپ تبلیغاتی از این روز در سایت یوتیوب قرار گرفت که بیش از یک میلیون بار دیده شد.

•۴۵۰۰۰۰ نفر از کشور ها و مکان های مختلف برای این روز و در سایت آن ثبت نام کردند.

•این ایده در بیش از ۲۰۰۰۰۰ سایت و فاروم آنلاین مورد بحث و بررسی قرار گرفت و حتی مصاحبه های تلویزیونی

هم در باره انجام گرفت. که از آن جمله می توان به گلاب اند میل، فاکس نیوز، سی ان ان و شبکه ۵ فرانسه اشاره کرد.

امسال که گذشت قول بدهید که سال دیگه روز  shutdown واقعا  Shutdown باشید!