آرشیو فروردین, ۱۳۸۷

آخرین مرد اروپا

جمعه, فروردین ۳۰م, ۱۳۸۷

اریک آرتور بلر، نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی که در طول زندگی اش شغل های مختلفی را تجربه کرد. و آثار مختلفی را از خود به جای گذاشت. نام او برگرفته از رودخانه ای در منطقه ای در انگلستان است. این رودخانه اورول نام داشت و بنا بر این او نام جورج اورول را به عنوان شهرت ادبی برای خود انتخاب کرد. او را هم میتوان مانند ارنست همینگوی و بسیاری از نویسندگان معتبر دیگر جهان، نویسنده ای جنگ زده نامید. آنها کسانی بودند که زندگیشان با جنگ عجین شده بود اما در نوشتارشان چنان صلح را فریاد می کردند که گویی در بهشت زیسته اند. اورول هم از آن دست نویسندگان بود و عاقبت در سال ۱۹۵۰ بر اثر بیماری سل و جراحات ناشی از جنگ، بعد از تقریبا سه سال تحمل بیماری و بیمارستان خوابی های پیاپی در گذشت.
نقد و نوشتار اورول در دو شاهکارش یعنی مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ چنان ساده و همه فهم است که انگار از ابتدا برای عامه مردم رنجیده از انقلاب های توده ای و حکومت های کمونیستی نوشته شده است.
شناختم پیش از این، نسبت به جرج اورول، منتهی میشد به کتابی با طرح جلدی جلف و البته پاره پاره در گوشه ای از قفسه کتابخانه. هرگز ریسک نکردم و آن را بر نداشتم تا اینکه از دیگران تعریفش را شنیدم بنا بر این خیلی کنجکاو شدم تا از ماهیت اورول پرده بردارم.
۱۹۸۴ او را شاهکار به تمام معنا دیدم. این کتاب برای من همه چیز بود تمام اندیشه های یک مفسر سیاسی آزاد از هر قید و بندی را میشد در لابه لای این ورق ها جستجو کرد. دنیایی که اورول از زبان آقای اسمیت برای ما روایت می کند دنیایی خارج از ما نیست هر چند بسیاری از منتقدان بعد از انتشار کتاب که ابتدا نامش آخرین مرد اروپا بود نوشتند که این کتاب در زمره داستان های علمی تخیلی قرار میگیرد اما با این حال من آن را نه دنیایی شبیه عصر خود که گزارش نویسی از زمانه ی حاضر و وصف الحالی از تمام حکومت های مطلقه روی زمین میدانم حالا چه تفاوت که این حکومت پوسته  و وجهه دینی مذهبی داشته باشد یا رگه های ناسیونالیستی عوام فریبانه. چیزی که مسلم  و بدیهی به نظر می آید ایده ها و نظرات بکر اورول است که به سان پیشگویی عصر و زمان دهه ی هشتاد به بعد را بر اساس مستندات قبلی به تصویر می کشد. او این مطالب را نه با اغراق می گوید و نه با تخفیف همراه می کند البته شاید گاهی به نظر من و ما بیاید که حکومتی که اینقدر ظالم باشد دیگر پابر جا نخواهد بود اما شاید خود ما هم استحاله شده باشیم در این نظام دیکتاتوری که انقلاب برای آن شکل گرفت.
کتاب از سه بخش مختلف تشکیل شده که هر کدام حال هوای خود را دارد. بخش اول به نوعی توصیف آنچه در آن حکومت می گذرد و نوع حکومت بر مردم و باید و نباید های موجود در جامعه ی بسته است. در این فصل است که مانیفیست های یک حزب توتالیتر به خوبی بیان می شود. در اواخر همین بخش هم از نارضایتی شدید شخصیت اصلی داستان مطلع می شویم. او هرچند عضوی از حزب محسوب می شود و کارش سانسور و جعل است اما به هیچ عنوان راضی نیست و کارش را از روی ناچاری انجام میدهد. فصل دوم کتاب کم کم به سمت شکل گیری یک گروه مخالف ضد حزب پیش می رود او دیگر تنها نیست هرچند که جمعیت آنها از دو نفر هم افزون نمی شود اما اورول معتقد است که با اقلیت یک نفره هم گاهی می شود کاری از پیش برد. و در نهایت مخالفت ها و مبارزات زیر زمینی آنها علیرغم تمامی مراقبت هایی که انجام می دهند لو می رود و آنها به چنگال حکومت می افتند! سه شعار محوری این حزب که در حال حکومت کردن بر مردم است عبارتند از :
جنگ صلح است.
آزادی بردگی است.
نادانی توانایی است.
و این ها همه فاکتور های اصلی یک دیکتاتور توانا است که با همین سه جمله کوتاه مردم را خلع سلاح می کند و هر آـنچه دارند را از آنها سلب می کنند. این حکومت ها همواره با استفاده از عنصر خارجی دشمن و جنگ میخ های حکومت نامشروع خود را محکم می کنند و مردم را در فضای رعب آلودی نگه می دارند و هر آن آنان را از رسیدن دشمن به پشت دروازه ها میهراسانند چون میدانیم که ترس نظم می آورد.
آزادی این واژه مقدس و چند پهلوی فرهنگ های لغت هم برای این دسته از حکومت های فاشیستی خطر ناک است و از همین رو در صدد آن بر می آیند که در چاپ های جدید فرهنگ نامه های زبان نو آن را حذف کنند و یا حداقل بار معنایی اصلی را از آن بگیرند و معنی آن را با کلامی بی خطر تاخت بزنند. پس در پی آن می آـیند تا مفهوم آزادی را با بردگی و اسارت تعویض کنند و حالا چه کسی است که بتوانداز آزادی دم بزند.
علاوه بر این دو که ذکرشان رفت دانش و دانایی و علم هم سلاح خطرناکی برای از هم گسیخته شدن یک فرمانروایی ظالمانه است بنا بر این اینگونه نظام ها که امروزه در دنیای ما کم نیستند از اسا با این مفاهیم به مشکل بر میخوردند آنها راه کسب علم را تنگ و نا هموار می کنند و زیبایی های دانش و دانایی را در ذهن مردم مخدوش و مکدر می کنند و تنها ازعلومی تمجید می کنند که یا خود مبدع آنند و یا آن را به خود منتسب می کنند و تازه  آن هم تا مرزی که خود مشخص می کنند و تنها در خدمت اهداف خود.
حالا که مردم از دشمن می ترسند و آزادی ندارند و دانش و توانایی هم ندارند می توانند هر گونه که خواست بر آنها فرمانروایی کرد.
صحبت از این کتاب را نمی توان به پست و مطلبی کوتاه خلاصه کرد و بحث پیرامون آن بسیار است. تنها چیزی که به نظر می آید اینکه هنگام خواندن، تمام این چیز ها را خود می دانید و تنها این کتاب آن دانسته ها را طبقه بندی کرده است و به قول نویسنده  بهترین کتاب آنهایی هستند که دانسته هایتان را برایتان نقل می کنند.

۱۹۸۴کتاب هیجان انگیزی است که درباره مردم و دنیای تعجب انگیزی که ایشان را احاطه کرده است و ایجاد و تشکیل آن چندان غیر ممکن هم نیست نوشته شده است. دنیای حیرت انگیز و لرزاننده ۱۹۸۴ دنیایی است که خیلی از ما ممکن است در آن زندگی کنیم. این کتاب در سالهای زمان انتشار به عنوان یک کتاب بزرگ و برجسته در محافل ادبی جهان مورد بحث بود و جورج اورول نویسنده آن را در زمره بزرگان ادب انگلیس قرار داده است.
از پیش گفتار کتاب

پی نوشت: در پی تحقیقاتی که کردم در یافتم بهترین ترجمه این کتاب همان است که من در ابتدا آن را مزخرف فرض کردم. ترجمه صالح حسینی اما وقتی یک ترجمه دیگر دیدم به روان بودن آن ترجمه اول ایمان آوردم.

کار از کار گذشت

سه شنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۷

وقتی که خواندمش با تمام وجود احساس کردم که نقطه عطفی است در کارنامه ی خواندنی هایم. کار از کار گذشت و من آن را خواندم آن را که نام نویسنده اش بود، ژان پل سارتر بود کسی که امروز بیست و هفتمین سالمرگش است. تنها بیست و هفت سال از نبودنش میگذرد و هنوز نوشتارش تازه و مناسب حال است اما تو گویی که او در عصر افلاطون میزیسته است.
بعد از اولین کتاب به سراغ خانواده ی خوشبختش رفتم هر چند از دیدگاه او خوشبختی به شکلی که ما میشناسیم وجود ندارد. با تهوع او استفراغ کردم و انصافا هم سبک شدم تمام فکر های مسموم حال تهوع من را بیشتر می کرد. همین چند کتاب کافی بود تا در ذهنم به عنوان یکی نویسنده بزرگ مارک دار شود و هر گاه کتابی که نام او را بر جلدش داشته باشد ببینم شاخک تیز کنم. او کسی بود که مردم را با فلسفه آشنا کرد و آشتی داد و مفهوم فلسفه را در اجتماع و سیاست از آن نام وحشتزای پر طمطراق پایین کشید و آن را به سادگی خانواده ای خوشبخت مطرح کرد. تشیع جنازه او پر جمعیت ترین مراسم برای یک فیلسوف در قرن بیستم بود. چنین روزی بود که نه تنها فرانسه بلکه جهان کسی چون او را از دست داد. در زمانه ای که به افرادی مثل آنها نیاز داریم نه به رییس جمهور ها و رهبران و قدیسان دروغی!

دایره زنگی

دوشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۷

دایره زنگی را که دیدم. فکر می کردم که این فیلم یک فیلم تمیز و مرتب و خوب در ژانر کمدی اجتماعی محسوب می شود . البته هنوز هم به نظر خودم همین طور است. اما وقتی نقد های منتقدان دیگر را در این رابطه خواندم دیدم نه این خبرها هم نیست. منتقدانی بودند که زیادی مته به خشخاش گذاشته بودند و در تماشای این فیلم به دنبال تعابیر ایده آلی بودند که این اصلا برای بدنه یک سینمای نو پای در معرض خطر طوفان سانسور جالب نیست. البته ذکر کنم که نقد هایی را که مطالعه کردم همه در پهنه اینترنت جای می گرفتند و بررسیهای کاغذی را نخوانده ام. منتقدی را دیدم که خرده گرفته بود که چرا فیلم اینقدر شلوغ بود چرا رابطه ها برخیشون بیهوده و اضافی بود و کمکی به پیشبرد داستان نمی کرد. اما همون منتقد اصلا اشاره نکرده بود که این شلوغی چقدر مرتب و به جا بود و چگونه نقشها با هم قاطی نشدند. اگر بخواهیم با منطق آن منتقد این بحث را ادامه بدهیم لاجرم باید به این نکته هم اشاره کنیم که در مجتمعی مانند آنچه در دایره زنگی هست روابط همسایگان به گرمی که ذکر شد نخواهد بود. اما باید توجه داشت که با حذف کردن و کم رنگ کردن واقعیت های بیرونی می توان به مفهوم درونی در فیلم رسید و آن را پر رنگ تر جلوه داد. خلاصه منتقدانی که این فیلم را در ژانر کمدی اجتماعی دست کم میگیرند اولا همان هایی هستند که پیشتر مهمان مامان داریوش مهرجویی را اثری کم مایه البته نه بی مایه و محتوا بلکه کاملا معمولی می دانستند و دوم اینکه آنها فیلم های سانتی مانتال و دور از واقعیت این روزهای کمدی اجتماعی سینمای ایران را فراموش کرده اند.

شب یلدا

شنبه, فروردین ۲۴م, ۱۳۸۷

حرف من، سوال من، زمزمه ی زیر لبه،
که چرا تو این حوالی، شب یلدا هر شبه؟

محصول:۱۳۸۰
نویسنده و کارگردان: کیومرث پور احمد

بازیگران: محمد رضا فروتن، پریدخت یزدانیان، الهام چرخنده
برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از پنجمین جشن خانه سینما

سالها پیش این فیلم را دیده بودم. اما این روزها و این سالها، آن تصاویر مبهم، جانی تازه در ذهنم گرفتند و من را هوایی کردند تا دوباره، بیننده این اثر باشم. این دوباره بینی امکان جدیدی را نیز برای من فراهم می کرد. اینکه می توانستم ببینم که آیا این فیلم و حرف هایش در گوشه ای از تاریخ خاک می خورد یا اینکه هنوز متاسفانه تازه است و درد من و شماست. گزینه دوم صحیح بود و اینکه این فیلم هنوز در جامعه و زندگی ما مصداق دارد. هنوز عینیت خارجی در آن هویداست.
داستان از فرودگاه آغاز می شود. همان جایی که می توان اشک و لبخند را در کنار هم دید. همان جایی که به نظر من شبیه سازی آخرت است در صورت وجود. در این فیلم هم، مرد رو سیاه از پشت شیشه در حسرت رفتن دختر و همسرش می گرید و با نگاه آنها را بدرقه می کند. آنها می روند به آلمان تا زندگی و آینده دختر بچه تامین باشد اما ماجرا به همین سادگی ها نیست…
هشدار: اگر این فیلم را ندیده اید ممکن است ادامه این نوشتار لذت دیدن را برایتان کم کند.
خانواده ای متلاشی می شود و حامد ( محمد رضا فروتن) در غم از دست دادن خانواده ای که رهسپار غربت شده تا صبح در خیابان ها میچرخد و پشت فرمان میگرید و میگرید.
صبح به خانه می آید اما چه خانه ای. جایی که قدم به قدمش خاطرات بغض آور ماسیده اند و مرد را آزار میدهند و تنها التیام این دردها صدای زن و بچه ای است که از آنسوی دنیا و تلفنی میشنود وگربه ای که یادگار دخترش است.
روزها ادامه دارد و این دوری را تنها عشق و علاقه پر می کند تا آنجا که مرد از رازی دردناک با خبر می شود و میفهمد که چقدر راحت می توان بی خبر ماند و از دل کسی با خبر نشد حتی وقتی که در کنارش و زیر یک سقف باشی همسر قصد جدایی داشت و به مرد دیگری فکر می کرد و بوی خیانت بود که می آمد.
کیومرث پور احمد داستانی را به زیبایی به تصویر می کشد که در آن مردی که تا دیروز عاشق همسرش بوده امروز در حال استحاله شدن به سمت نفرت است و جلوه گر کلام شخصیت ناشناس، خانم فردوسی در فیلم که میگوید “هیچ چیز یک شبه به دست نمی آید نه عشق و نه نفرت” او در این گیر و دار گهگاه به قول خودش به گذشته سرک می کشد و در این وارسی ها چیزها میابد که آن روز از آن غافل بود.
همسرش به چند دلیل اقدام به مهاجرت کرده بود که معتبرترین آن که در فیلم از آن یاد می کنند آینده نازی دخترک کوچکشان است. اما دلایل دیگری هم وجود دارد علاقه به مرد دیگر و البته شرایط نا به سامان سیاسی اجتماعی حاکم بر ایران یکی از دلایل از بین رفتن این خانواده شد. مرد به دلیل همین شرایط بد سیاسی و همین تفتیش عقاید های قرون وسطایی از کار بیکار شده بود.
کیومرث پور احمد همان کارگردانی که نوستالژی های ظریف و زیبا را در کوچه و پس کوچه های اصفهان به تصویر می کشید در این فیلم نشان داد که در پس آن دلمشغولی های کودکانه قلبی مالامال از درد دوری و رنج وطن دارد و نگران شرایط است. در وبلاگ دیگری که متاسفانه آدرس آن را هم فراموش کرده ام میخواندم که اگر پور احمد هرگز بعد از این فیلم چیزی نمیساخت باز هم ناچار بودیم تا او را به خاطر همین اثر بزرگ بداریم.
پی نوشت: ناراحتم که چرا زمانی که اتوبوس شب روی پرده بود به دیدنش نرفتم.
توضیح: این نوشتار را هرگز با نقد ، بررسی و یا تحلیل سینمایی اشتباه نگیرید این نوشته تنها تقسیم لذت و ترغیب به دیدن برای کسانی است که ندیده اند.

خواب خوب کودکی

جمعه, فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷

دیروز بود. دیروز بود که همه دور یک پارچه آبی رنگ توی حیاط نشسته بودند و روی پارچه پر بود از سبزی. کوهی از سبزی بود در برابر قامت اندک من که براحتی میتوانستم در پشت آن تپه خوش رنگ پنهان شوم. عصر بود. عصر یک روز بهاری نزدیک به تابستان. هوا مطبوع بود و روزگار بر مراد ما می گشت.
مادربزرگ هم در آن ضیافت سبزی حضور داشت با آرامش خاص خودش سبزی ها را پاک می کرد و ساقه ها را جدا میکرد و دور می ریخت. هر از گاهی هم نهیب میزد که، ننه مواظب باش و این ننه گفتن ها بود که من را گستاخ میکرد تا مانند چمن روی سبزی ها بدوم و بلغزم . انگار در مزرعه بودم خودم را در دشتی سبز و فراخ میدیدم و چه زیبا که دقیقا هم همان شوق در دشت بودن تمامم را فرا میگرفت. سبزی ها پاک میشد و روی آن پارچه کم میشد و ظرفها و لگن ها پر از سبزی میشد تا شسته شود و تازه وقتی شسته میشد. ریه ها را پر می کردم از بوی زندگی و تازگی، از رایحه آزادی سرشار می شدم. همان لحظه که تمام این اتفاقات فرخنده عمرم رخ میداد می دانستم و مطمئن بودم که روزی به زودی از این لحظات به عنوان افتخار و یادگار ماندگار عمر یاد خواهم کرد.
سبزی ها با شسته شدن سبزتر و با طراوت تر میشدند و تازه زمان زندگی من فرا میرسید. هنگامی که این گیاهان روی پارچه ای دیگر و این بار در اتاقی پهن میشدند و پنکه روبرویشان قرار میگرفت و بی وقفه آنها را باد میزد تا زود تر خشک شوند. چه ثانیه های شیرینی بود هنگامه ای که در کنار آن سبزه زار کوچک دراز می کشیدم و با تخیل خود بازی میکردم. انگشتان دستم میشدند مزرعه دار پیری که تنها و با همسرش در کلبه ای زندگی میکردند و برای زندگی امید داشتند و دیدن هر روز خورشید اتفاق تازه ای برایشان بود. مزرعه دار پیر من میفهمید طبیعت را. با آنکه هیچ چیز نداشت به آینده و همه چیز امیدوار بود. چه خاطره شیرینی که در کنار آن همه سبزی، هر چند امروز در ذهنم کم و کوچک هست، میخوابیدم. اما هرگز در آن خواب ها کابوس امروز را نمیدیدم.

مبارک باد رنجی که می بریم

چهارشنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷

بیستم فروردین بود از روزها و ماه ها قبل وعده داده بودند که قرار است در این روز نمایش بزرگی برگزار شود. آن روز رسید همه جا جشنی پوشالی برگزار شد و همه از اتفاقی بزرگ حرف میزدند ” و تو چه میدانی که آن اتفاق چیست”
بزرگترین (بد طینت ترین) فرد سیاسی مملکت پشت تریبون ایستاد و از فتح الفتوحی یاد کرد که نه میدانی نه میدانم! او از موفقیت علمی نام برد که حتی سر سوزنی به احیای ما کمک نکرد. او از رونقمان گفت اما انزوای بین المللی را انکار نکرد که توجیح کرد و چقدر ناشیانه این ها را گفت. حالا در پی آن حرف ها آمدم تا علاجی برایش پیدا کنم دردی روی در هایم آمد. باید این رییس جمهور را ۵۰۱ روز دیگر تحمل کنیم!

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره!

سه شنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷

در راستای پست دوباره بازی از سر و در ادامه بازی های وبلاگی هر روز بر شمارششان اضافه می شود. باز هم از طرف عزیزی به این میدان فراخوانده شدیم. فقط چیزی که ذهن من را مشغول می کند این است، این بازی که از یک نفر شروع می شود و همین طور ادامه پیدا می کند تا کی و کجا قرار است ادامه پیدا کند؟ اصلا آغاز کننده به فکر پایان هست؟ اما این کار ها و فکری به حال پایان هر مسابقه کردن از آن کارهایی است که انجامش بر هر فرد وبلاگ نویس مسلمان در سال نو آوری و شکوفایی واجب است!
به هر حال این بار موضوع، مطرح کردن آرزوهای محال و تقریبا ناشدنی است. به گفته دوستم فضانورد که به دعوت اوهم این پست را می نویسم باید بتوان آرزوهای دست یافتنی و البته دشوار را هم نوشت و من هم می نویسم.
۱- نبودن جنگ و صلح و دوستی و صفا و آرمش اگر چه خواسته قلبی هر کسی است اما این روزها و با شرایط دنیای ما تنها در قالب آرزوی محال به نظر می آید و برای کسانی که کاری از دستشان بر می آید به شکل شعار در آمده است. بنا بر این این را آرزو حساب نکنید.
۲-دوست داشتم و البته دارم که یک سینمای کوچک ۳۰۰-۴۰۰ نفره خصوصی داشتم و هر شب در آن فیلمی اکران می کردم برای ملموس شدن آرزو ارجاعتان میدهم به فیلم سینما پارادیزو!
۳- دوست دارم یک روز صبح برم مغازه ای و دوچرخه ای تهیه کنم و کوله سفر ببندم و راه بیوفتم و دور دنیا را بگردم و دوباره بر گردم. البته فکر سختی ها را هم کرده ام و اگر دور دنیا نشد به ایرانگردی هم راضی ام.
۴-فیلم بسازم!
۵-آرزوهایم به این ها محدود نمیشود و اصلا دئر این صفحه جا نمی شود. اما گفتن بعضی از آرزوها تنها این فکر را به ذهن می آورد که شعار میدهم بنا بر این برای آشنا شدن با آرزوهای بیشتر دعوتتان می کنم که پست های دیگر این وبلاگ و پست های آینده را بخوانید خواه یا ناخواه آرزوها در نوشته ها مجسم می شوند…

شرکت کنندگان بعدی که دعوت می کنم هر چند شاید دعوتم را قبول نکنند اما من پر رویی کرده و نام میبرم: جهانگرد و شاهرخ خان از وبلاگ روسپیگری.

از مرز انزوا*

یکشنبه, فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷

زندگی من، به نظرم همانقدر غیر طبیعی نامعلوم و باور نکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده. اغلب به این نقش که نگاه میکنم مثل اینست که بنظرم آشنا میاید. شاید برای همین نقش است… شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.

کارمند ادارات مختلف و بانک ملی و وزارت امور خارجه و عضو انجمن ربعه و پای ثابت مجلات ادبی و نویسنده داستان های فراوان و مترجم داستان ها و کتاب های بسیار و متکلم زبان پهلوی با نام صادق و شهرت هدایت چون فردایی شیر گاز را باز و شعله عمر خود را خاموش میکند.
تمام آثارش را نخوانده ام هرچند می خواهم بخوانم. آنچنان هم که باید نمیشناسمش. برای اینکه در دنیای امروز ادب ایران را با افرادی چون او می شناسند هم ستایشش نمیکنم. به خاطر خود کشی و تسلط به زبان فرانسه و اقامت یک ساله در هند هم از او تعریف نمی کنم. تمام علاقه ام به او از سر همین پاراگرافی است که بالا نوشتم، و آمد و رفت هایش درکتابخانه های هند و کافه نشینی های لاله زارش است. حیف که خیلی زود خودش را از ما دریغ کرد.

*”از مرز انزوا” نام مجموعه کارت پستال های هدایت است که توسط جهانگیر هدایت گرد آوری و منتشر شده اند.

قاب خالی

یکشنبه, فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷

مدتی است که انگار دستهایم خشکیده. اصلا نمیشه که یک عکسی بگیرم که به دلم بشینه نه اینکه اصلا عکس نمیگیرما، میگیرم اما بلافاصله پاک میکنم اصلا خوشم نمیاد اونی که تو ذهنم هست با اونی که روی صفحه ال سی دی دوربین میبینم خیلی متفاوته. سوژه هایی را که بهشون فکر می کنم هیچ کدام بکر نیستند همه را یا خودم یا دیگران دستمایه موضوع عکسشون کرده اند و اگر باز هم بگیرم از هزار متری فریاد میزنه که تقلیده! نگاه من که از اول نه عظمتی درش بود و نه وسعتی ولی انگار دیگه سوژه بزرگی هم وجود نداره و زیبایی ها هم کم شده اند و خاکستری.

نخوانده ها کی نوشته شده اند؟

جمعه, فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷

در حال جستجوی کتاب خوب برای خواندن هستم. اصولا این طورم که بعد از خواندن یکی، مزه می کند و دنبال دومی می گردم. این وضع برای فیلمها هم هست و اگر روزی این روال قطع شود آنوقت مدتی را باید بدون فیلم و کتاب سر کند. اما این بار سعی دارم رکورد بزنم و اجازه قطعی ندهم.
بعد از عقاید یک دلقک که وصفش را در پست قبلی کردم کتابی را شروع کردم که هنوز در پنجاه صفحه ابتدای آنم و جذب شده ام . در باره این کتاب فعلی هم چیزی نمی گویم تا پست مفصلی آماده کنم.
حالا که به دنبال اطلاعات مختلف از این کتاب هستم و از این لینک به لینک میخرامم تازه می شود احساس کرد که چقدر نخوانده دارم چقدر نادانسته دارم و چقدر وقتم کم است. این همه نام آشنا بر روی جلد ها که تنها اسمشان را شنیدم و همیشه دوست داشته ام تا بخوانمشان اما هنوز نخوانده ام. این همه نخوانده کی نوشته شده است!