آخرین مرد اروپا
جمعه, فروردین ۳۰م, ۱۳۸۷اریک آرتور بلر، نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی که در طول زندگی اش شغل های مختلفی را تجربه کرد. و آثار مختلفی را از خود به جای گذاشت. نام او برگرفته از رودخانه ای در منطقه ای در انگلستان است. این رودخانه اورول نام داشت و بنا بر این او نام جورج اورول را به عنوان شهرت ادبی برای خود انتخاب کرد. او را هم میتوان مانند ارنست همینگوی و بسیاری از نویسندگان معتبر دیگر جهان، نویسنده ای جنگ زده نامید. آنها کسانی بودند که زندگیشان با جنگ عجین شده بود اما در نوشتارشان چنان صلح را فریاد می کردند که گویی در بهشت زیسته اند. اورول هم از آن دست نویسندگان بود و عاقبت در سال ۱۹۵۰ بر اثر بیماری سل و جراحات ناشی از جنگ، بعد از تقریبا سه سال تحمل بیماری و بیمارستان خوابی های پیاپی در گذشت.
نقد و نوشتار اورول در دو شاهکارش یعنی مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ چنان ساده و همه فهم است که انگار از ابتدا برای عامه مردم رنجیده از انقلاب های توده ای و حکومت های کمونیستی نوشته شده است.
شناختم پیش از این، نسبت به جرج اورول، منتهی میشد به کتابی با طرح جلدی جلف و البته پاره پاره در گوشه ای از قفسه کتابخانه. هرگز ریسک نکردم و آن را بر نداشتم تا اینکه از دیگران تعریفش را شنیدم بنا بر این خیلی کنجکاو شدم تا از ماهیت اورول پرده بردارم.
۱۹۸۴
او را شاهکار به تمام معنا دیدم. این کتاب برای من همه چیز بود تمام اندیشه های یک مفسر سیاسی آزاد از هر قید و بندی را میشد در لابه لای این ورق ها جستجو کرد. دنیایی که اورول از زبان آقای اسمیت برای ما روایت می کند دنیایی خارج از ما نیست هر چند بسیاری از منتقدان بعد از انتشار کتاب که ابتدا نامش آخرین مرد اروپا بود نوشتند که این کتاب در زمره داستان های علمی تخیلی قرار میگیرد اما با این حال من آن را نه دنیایی شبیه عصر خود که گزارش نویسی از زمانه ی حاضر و وصف الحالی از تمام حکومت های مطلقه روی زمین میدانم حالا چه تفاوت که این حکومت پوسته و وجهه دینی مذهبی داشته باشد یا رگه های ناسیونالیستی عوام فریبانه. چیزی که مسلم و بدیهی به نظر می آید ایده ها و نظرات بکر اورول است که به سان پیشگویی عصر و زمان دهه ی هشتاد به بعد را بر اساس مستندات قبلی به تصویر می کشد. او این مطالب را نه با اغراق می گوید و نه با تخفیف همراه می کند البته شاید گاهی به نظر من و ما بیاید که حکومتی که اینقدر ظالم باشد دیگر پابر جا نخواهد بود اما شاید خود ما هم استحاله شده باشیم در این نظام دیکتاتوری که انقلاب برای آن شکل گرفت.
کتاب از سه بخش مختلف تشکیل شده که هر کدام حال هوای خود را دارد. بخش اول به نوعی توصیف آنچه در آن حکومت می گذرد و نوع حکومت بر مردم و باید و نباید های موجود در جامعه ی بسته است. در این فصل است که مانیفیست های یک حزب توتالیتر به خوبی بیان می شود. در اواخر همین بخش هم از نارضایتی شدید شخصیت اصلی داستان مطلع می شویم. او هرچند عضوی از حزب محسوب می شود و کارش سانسور و جعل است اما به هیچ عنوان راضی نیست و کارش را از روی ناچاری انجام میدهد. فصل دوم کتاب کم کم به سمت شکل گیری یک گروه مخالف ضد حزب پیش می رود او دیگر تنها نیست هرچند که جمعیت آنها از دو نفر هم افزون نمی شود اما اورول معتقد است که با اقلیت یک نفره هم گاهی می شود کاری از پیش برد. و در نهایت مخالفت ها و مبارزات زیر زمینی آنها علیرغم تمامی مراقبت هایی که انجام می دهند لو می رود و آنها به چنگال حکومت می افتند! سه شعار محوری این حزب که در حال حکومت کردن بر مردم است عبارتند از :
جنگ صلح است.
آزادی بردگی است.
نادانی توانایی است.
و این ها همه فاکتور های اصلی یک دیکتاتور توانا است که با همین سه جمله کوتاه مردم را خلع سلاح می کند و هر آـنچه دارند را از آنها سلب می کنند. این حکومت ها همواره با استفاده از عنصر خارجی دشمن و جنگ میخ های حکومت نامشروع خود را محکم می کنند و مردم را در فضای رعب آلودی نگه می دارند و هر آن آنان را از رسیدن دشمن به پشت دروازه ها میهراسانند چون میدانیم که ترس نظم می آورد.
آزادی این واژه مقدس و چند پهلوی فرهنگ های لغت هم برای این دسته از حکومت های فاشیستی خطر ناک است و از همین رو در صدد آن بر می آیند که در چاپ های جدید فرهنگ نامه های زبان نو آن را حذف کنند و یا حداقل بار معنایی اصلی را از آن بگیرند و معنی آن را با کلامی بی خطر تاخت بزنند. پس در پی آن می آـیند تا مفهوم آزادی را با بردگی و اسارت تعویض کنند و حالا چه کسی است که بتوانداز آزادی دم بزند.
علاوه بر این دو که ذکرشان رفت دانش و دانایی و علم هم سلاح خطرناکی برای از هم گسیخته شدن یک فرمانروایی ظالمانه است بنا بر این اینگونه نظام ها که امروزه در دنیای ما کم نیستند از اسا با این مفاهیم به مشکل بر میخوردند آنها راه کسب علم را تنگ و نا هموار می کنند و زیبایی های دانش و دانایی را در ذهن مردم مخدوش و مکدر می کنند و تنها ازعلومی تمجید می کنند که یا خود مبدع آنند و یا آن را به خود منتسب می کنند و تازه آن هم تا مرزی که خود مشخص می کنند و تنها در خدمت اهداف خود.
حالا که مردم از دشمن می ترسند و آزادی ندارند و دانش و توانایی هم ندارند می توانند هر گونه که خواست بر آنها فرمانروایی کرد.
صحبت از این کتاب را نمی توان به پست و مطلبی کوتاه خلاصه کرد و بحث پیرامون آن بسیار است. تنها چیزی که به نظر می آید اینکه هنگام خواندن، تمام این چیز ها را خود می دانید و تنها این کتاب آن دانسته ها را طبقه بندی کرده است و به قول نویسنده بهترین کتاب آنهایی هستند که دانسته هایتان را برایتان نقل می کنند.
۱۹۸۴کتاب هیجان انگیزی است که درباره مردم و دنیای تعجب انگیزی که ایشان را احاطه کرده است و ایجاد و تشکیل آن چندان غیر ممکن هم نیست نوشته شده است. دنیای حیرت انگیز و لرزاننده ۱۹۸۴ دنیایی است که خیلی از ما ممکن است در آن زندگی کنیم. این کتاب در سالهای زمان انتشار به عنوان یک کتاب بزرگ و برجسته در محافل ادبی جهان مورد بحث بود و جورج اورول نویسنده آن را در زمره بزرگان ادب انگلیس قرار داده است.
از پیش گفتار کتاب
پی نوشت: در پی تحقیقاتی که کردم در یافتم بهترین ترجمه این کتاب همان است که من در ابتدا آن را مزخرف فرض کردم. ترجمه صالح حسینی اما وقتی یک ترجمه دیگر دیدم به روان بودن آن ترجمه اول ایمان آوردم.
دایره زنگی را که دیدم. فکر می کردم که این فیلم یک فیلم تمیز و مرتب و خوب در ژانر کمدی اجتماعی محسوب می شود . البته هنوز هم به نظر خودم همین طور است. اما وقتی نقد های منتقدان دیگر را در این رابطه خواندم دیدم نه این خبرها هم نیست. منتقدانی بودند که زیادی مته به خشخاش گذاشته بودند و در تماشای این فیلم به دنبال تعابیر ایده آلی بودند که این اصلا برای بدنه یک سینمای نو پای در معرض خطر طوفان سانسور جالب نیست. البته ذکر کنم که نقد هایی را که مطالعه کردم همه در پهنه اینترنت جای می گرفتند و بررسیهای کاغذی را نخوانده ام. منتقدی را دیدم که خرده گرفته بود که چرا فیلم اینقدر شلوغ بود چرا رابطه ها برخیشون بیهوده و اضافی بود و کمکی به پیشبرد داستان نمی کرد. اما همون منتقد اصلا اشاره نکرده بود که این شلوغی چقدر مرتب و به جا بود و چگونه نقشها با هم قاطی نشدند. اگر بخواهیم با منطق آن منتقد این بحث را ادامه بدهیم لاجرم باید به این نکته هم اشاره کنیم که در مجتمعی مانند آنچه در دایره زنگی هست روابط همسایگان به گرمی که ذکر شد نخواهد بود. اما باید توجه داشت که با حذف کردن و کم رنگ کردن واقعیت های بیرونی می توان به مفهوم درونی در فیلم رسید و آن را پر رنگ تر جلوه داد. خلاصه منتقدانی که این فیلم را در ژانر کمدی اجتماعی دست کم میگیرند اولا همان هایی هستند که پیشتر مهمان مامان داریوش مهرجویی را اثری کم مایه البته نه بی مایه و محتوا بلکه کاملا معمولی می دانستند و دوم اینکه آنها فیلم های سانتی مانتال و دور از واقعیت این روزهای کمدی اجتماعی سینمای ایران را فراموش کرده اند.
مدتی است که انگار دستهایم خشکیده. اصلا نمیشه که یک عکسی بگیرم که به دلم بشینه نه اینکه اصلا عکس نمیگیرما، میگیرم اما بلافاصله پاک میکنم اصلا خوشم نمیاد اونی که تو ذهنم هست با اونی که روی صفحه ال سی دی دوربین میبینم خیلی متفاوته. سوژه هایی را که بهشون فکر می کنم هیچ کدام بکر نیستند همه را یا خودم یا دیگران دستمایه موضوع عکسشون کرده اند و اگر باز هم بگیرم از هزار متری فریاد میزنه که تقلیده! نگاه من که از اول نه عظمتی درش بود و نه وسعتی ولی انگار دیگه سوژه بزرگی هم وجود نداره و زیبایی ها هم کم شده اند و خاکستری.
