آرشیو اسفند, ۱۳۸۶

سال میلاد لجن

چهارشنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶

سال خفته در کنار دست های بی تکان
سال رفته در میان روزهای بی بهار
سال مرداب روان در بستر رود زلال
سال میلاد لجن در نطفه گاه چشمه سار
سال لبخند گل مصنوعی تو در اتاق
سال قتل لاله های سرخ من در کوهسار
سال دهقانان خاموش دهی طاعون زده
سال گندم های بیمار میان کشتزار
سال بارانی سیه بر غنچه های کاغذی
سال لبخندی به لب های گون در سبزه زار
سال شعری ساخته با گریه و اندوه و خون
سال آهنگی نوشته با صدای انفجار
سال عشق رسته از آغوش سرد روسپی
سال شهوت در صدای عاشقان شرمسار
سال شمشیری که بر دیوار باطل زنگ زد
سال تسبیح است و دست و ورد و آه و انتظار
ای بهار سبز سرخم تا رسی از کوره راه
بی قرارم, بی قرارم, بی قرارم, بی قرار

چنین عیدی مبارک

پی نوشت: این پست مطمئنا آخرین پست در سال جاری خواهد بود.

مینگلای کارگردان،درگذشت.

سه شنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶

گفتم که این لعنتی دست بردار نیست. امروز ۲۸ اسفنده و تنها یک روز، یک ۲۴ ساعت بیشتر نمونده از نفرین شده اما بزا هم دست بردار نیست:

آنتونی مینگلا درگذشت.

آنتونی مینگلا کارگردان جوان و با استعدادی بود. یکی از آنهایی که تقریبا تمام ساخته هایش دوست داشتنی بودند. نام او با “بیمار انگلیسی” و موفقیت های آن فیلم گره خورده بود. “کوهستان سرد”ش ماندگار است و “آقای ریپلی با استعداد” از آن فیلم های ناب است.
اولین بار که کوهستان سرد را میدیدم هر بار که چشمان و ذهنم به داستان عادت میکرد و خیال می کردم این دیگر داستان وماجرای اصلی فیلم است ناگهان اتفاقی می افتاد و داستان و روند کلی اش تغییر می کرد. من ساده دل داستان جدید را به عنوان داستان اصلی باور می کردم و می پذیرفتم غافل از این که این فیلم از آن داستان های چند لایه است که هر داستان فرعی اش اندازه کتابی اصلی ماجرا دارد برای روایت کردن.
خبر این کارگردان ۵۴ ساله را نیویورک تایمز منتشر کرد و نوشت جزییات بیشتری در باره مرگ او اعلام نشده است.
این خبر ، حادثه تلخی بود بهد از شنیدن خبر مرگ هیث لجر که چندی پیش شنیدیم.

روزای آخر اسفند

سه شنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶

روزهای آخر سال مثل جسم تیر خورده ای هستند که  دیگر نفس هایش به شماره افتاده باش.د یک به یک می توان آنها را شمرد و حتی پیش بینی اینکه چند قدم مانده به آخر کار سختی نیست. می دانی که ، میهمان چند ساعتی ماست و به زودی یا رحمتش و یا شرش از سر ما کم می شود. فکر می کردم که رحمتی در کار است یا شرارت؟ دقت زیادی نمی خواست تا بفهمی که سنگینی این کفه ترازو به کدام سمت متمایل است.
روزهایی که از ابتدایش نمی شد زیاد به آنها امیدوار بود، آمدند و رفتند و باز آمدند  تا به امروز هم که این عفریت سالخورده نفس هایش به شماره افتاده باز هم از سر ما دست بر نمی دارد و هر لحظه می خواهد ما را با خود بکشد آنجا که نبای.د آن از ترفند انتخاباتش آن از مرگ و میر شاعران و هنرمندان و حالا نیرنگ های پایانی که به هم می بافد تا حتی اگر شده در ساعات آخری از پا درمان بیاورد ننگ بر چنین سالی. نفرین بر چنین احوالی که نمی تواند ببیند لحظه ای آرامش مان را. درد ناک زمانی است که سردرمداران شرارت و نا آرامی بر صفحه جام جهان نمایشان ظاهر می شوند و چنین القا می کنند که همه چیز خوب است همه چیز رو به راه است. آنوقت تو بگو در این زمانه پر دود که از بوی سرب و باروتش گلویت می سوزد چه کاری از دستت بر می آید جز دشنام…

عظمت نگاه

دوشنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶

سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری. اگر همه عکاسان به آن گوش می دادند و سعی می کردند نتیجه ی عکس ها، این شکلی میشد.
پی نوشت: فتوبلاگ هم بعد از مدت ها به روز شد. اگر با فایر فاکس چک می کنید بلاگ را بی زحمت IE را باز کنید و با اون تست کنید!

زیر تیغ!

یکشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶


دنیای تصویر، هفت و… مجوزشان لغو شد!

چشمه تشنه !

جمعه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶

ترانه بی صدا شد
سور همه عزا شد
دوباره از بین ما
یکی خود خدا شد

اتل متل چه دوره
وطن کشی چه جوره
خونه نگو خرابه
آخ که دلم کبابه

پی نوشت : این پست مربوط به بعد از اعلام نتایج انتخابات خواهد بود!

چقدر خوبه که هستی

پنجشنبه, اسفند ۲۳م, ۱۳۸۶

گر بر تن من زبان شود هر مویی      یک شکر تو از هزار نتوانم گفت

چند روز بود سایت بالا نمی آمد فکر کرده بودم که مشکل از سرویس دهنده هاست هست اما نگو که اعتبارمان به پایان رسید و ما بی خبران… چند روزی این طوری تلف شد و چند روزی هم به خاطر نداشتن فایل ها و اذیت های سرویس دهنده تا در نهایت در عین غربت و کارتن خوابی تنها کسی که میتوان دوست نامیدش شد پناه بی پناهی هایمان و جایمان داد اینجا. معمول بود که بی خانمان ها را در اتاق زیر شیروانی جای دهند اما این دوست ما بزرگترین تالار این عمارت شیک را برای ما برگزید.

مگه میشه ماهیا را بگیریم از آب چشمه

توی وبلاگها چند جا نوشته بودند که سنت ماهی قرمز بر سر سفره هفت سین آنقدر ها هم که به نظر می آید زیبا نیست و اصلا نزدیکی هم با آیین مهر ورزی و … ندارد این داستان وقتی رنگ جدی تر به خود می گیرد که میخوانم: سالیانه در حدود شصت میلیون ماهی گلی! در ایام نوروز میمیرند.

یاور از ره رسیده با من از ایران بگو

شرکت در انتخاباتی که رای بدهی تا این پای روی گلو کمی از فشارش کم شود هم از آن کارهایی است که تنها در ایران عصر ما می توان نمونه اش را دید. کلا ملت خلاقی هستیم دیکتاتورهایمان هم با دیکتاتور های جهان فرق دارند، اساسی!

خوابی که آشفت

سه شنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۶

مسافر ها همه داخل اتوبوس نشسته بودند و صندلی ها همه پر بود. چند نفری هم ایستاده بودند همه گرمشان بود و منتظر راننده تا سریع تر راه بیوفتد. چند دقیقه بعد راننده آمد و به روی خودش هم نیاورد که دیر کرده، با آرامش مخصوص راننده ها از همان هایی که چهره حق به جانب میگیرند شروع کرد به جمع آوری بلیطها تا رسید به پیرمردی که خیلی معصومانه خوابیده بود. راننده پیرمرد را بیدار کرد و گفت، بلیط !
پیرمرد جیب پیراهنش را خالی کرد بعد تمام محتوایش را سر جایش گذاشت و جیب دیگری را جست. نتیجه اش مثل جیب اول بود. راننده با چشمانی حریص کند و کاو پیرمرد را نگاه می کرد. پیر مرد در تمام اجزای صورتش استرس دیده می شد. به جستجویش سرعت بخشید اما هیچ فایده ای نداشت. به راننده نگاه کرد و گفت: کارت دارم .
راننده با تحقیر گفت: خب کارتت را نشون بده. و وقیحانه به ایستادنش ادامه داد.
بعد آرام آرام از پیر مرد دور شد. اما حتی وقتی رفت سایه سنگین و شومش که آنگونه خواب پیرمرد را آشفته بود حضور داشت.
پیرمرد در حالت عادی صورت رنگ پریده ای داشت که آن زمان انگار رنگ پریده تر هم شده بود. باز از نو جیب ها را خالی کرد اولی چند تکه کاغذ بود یکی نسخه ی باطل شده هم بود. یادش آمد که همین چند هفته پیش که با زنش به دکتر رفته بود این نسخه را برده بود دواخانه تا بپیچد و بعد همان طور در جیبش مانده بود. کاغذ دیگر دعایی بود که داده بود تا دخترش برایش بنویسد و در جیبش بگذارد. این طوری دلش قرص تر بود. یک بسته نصفه قرص هم بود قرص های ریزی که در محفظه ای قرمز رنگ بودند هر چه با دقت نگاه کرد یادش نیامد که این قرص ها برای چه بودند.
همان طور دست نخورده آنها را سرجایشان گذاشت. دست در جیب شلوار کرد فقط یک سکه پنجاه تومانی بود یادش آمد که همه پولی که همراه داشت را خرید کرده جلوی پایش را نگاهی کرد. اولین چیزی که به چشمش آمد کیسه سفیدی بود که داخلش هویج بود. احساس عجیبی پیدا کرد. یک لحظه به نظرش رسید که فروشنده سرش کلاه گذاشته و تمام هویج های خراب دور ریختنی را برایش سوا کرده. بلیط یادش رفت. سریع داخل کیسه را نگاه کرد، حتی یکی دوتا از هویج ها را با دست امتحان کرد و نگاهی موشکافانه انداخت و کیسه را زمین گذاشت همین کار را با سیب زمینی ها و سیب ها و پرتقال ها کرد. همین که کمی دلش آرام شد دوباره استرس بلیط به سراغش آمد. جیب دیگرش را گشت. دستش به دستمال تا شده ای بر خورد کرد، بیرون آورد و نگاه کرد. دستمالی آبی رنگ بود با گلهای قرمز ریز و حاشیه ای آبی اما نسبت به زمینه تیره تر. دستمال را نوه اش برایش آورده بود. دخترک وقتی این هدیه را برای پدر بزرگش آورده بود بیشتر خودش هیجان زده بود.
پس بلیط آنجا هم نبود. حالا انگار هر چه گشته بود به در بسته خورده بود و خسته شد. دست از جستجو کشید، صورتش را با دستمال پاک کرد، عرق کرده بود. بوی خوش دستمال آرامش بخش بود. از شیشه اتوبوس بیرون را پایید.تازه به نیمه راه رسیده بود.
اتوبوس در ایستگاه ایستاد. عده ای پیاده و تعدادی سوار شدند. با خودش فکر کرد که پیاده شود. اما از اینجا تا مقصد خیلی راه باقی بود، به علاوه که نه پولی در جیبش بود و نه بلیطی و نه حتی کارتی. در همین فکر ها بود و دنبال راه حل می گشت که ناگهان صدای راننده در بیرون اتوبوس او را به خود آورد. راننده تا در عقب اتوبوس دنبال خانمی دویده بود که بلیط نداده بود. صدا، صدای غرغرهایش بود. از بیرون به مسافران داخل اتوبوس نگاه کرد و پیرمرد احساس کرد که نگاهش با راننده تلاقی پیدا کرده. دوباره بنا کرد به عرق کردن و آرامش چند لحظه ی پیشش دوباره آشفت. چشم به خیابان دوخت.
همین طور که بیرون را نگاه می کرد کم کم چشمانش گرم شد و خوابش گرفت. همین که خوابش برد خواب دید. خواب می دید که جوان است و با ماشین خودش خیابانی نظیر همین جایی که با اتوبوس می پیمود را طی می کند. حاجیه خانم هم کنارش بود. حاج خانم شیشه را پایین داد و باد خنکی صورت پیرمرد را نوازش کرد. از خواب پرید به ایستگاه آخر نزدیک می شد. هرچه نزدیک تر می شد اضطرابش افزایش پیدا میکرد.
چند دقیقه بعد اتوبوس ایستاد پیرمرد بار و بندیلش ر برداشت و پشت سر جماعت مسافر که یکی یکی پیاده می شدن پیاده شد.
راننده مانند نگهبانان دربار جلوی در اول ایستاده بود و با نگاه چهره ها را می پایید تا نکند کسی بلیط نداده برود. پیرمرد حتی رویش را سوی او نچرخاند سعی می کرد از همیشه تندتر راه برود حتی اگر طپش های قلبش تند تر شود. پیرمرد آرام آرام خود را مابین جمعیت حاضر گم کرد.

خوش به حال روزگار

دوشنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۶

صفحه ای سفید ساعت ها رو برویم منتظر است تا شاید هفت گوشه این دل وامونده راضی شود و چیزی بر رویش بنویسم اما چی؟ نامه ای باید بنویسم در یک پارگراف پر مهر اما خشن. مهرش برای دوستی و خشونتش برای دوری. باید همه دوری ها را و همه ی خوبی ها را در همین چند خط بتوانم خلاصه کنم. به این چیزها که فکر می کنم سرم گیج می رود. چون کار سختی است که در یک پارگراف چنان تغییر موضع دهی که خواننده آنقدر ها هم متوجه چرخشش نشود. می دانی که چرخشش تهوع می آورد.
در ضمن به تمام این مصیبت اضافه کنید تبریک های تکراری و خسته کننده و کلیشه ای نوروز باستانی را!!!
چگونه می شود در چند خط خوبی ها را گفت و گلایه کرد و نوروز را تبریک گفت اینجاست که باید گفت: خوش به حال روزگار… بی خیال!!!

Death Proof

یکشنبه, اسفند ۱۲م, ۱۳۸۶

از این به بعد در ستون سمت راست بلاگ دسته ای با نام “سینما رادیوسیتی” قرار میگیرد و یادداشتهایم در باره فیلم هایی که میبینم آنجا قرار میگیرد. امیدوارم نوشته های یک علاقه مند به سینما که به شکل کاملا آماتور نوشته می شود باعث شود تا نظر های ارزشمند دیگران در یک جا جمع آوری شوند.
برنامه اول این سینما ی خصوصی هم ضد مرگ تارانتینو خواهد بود . داشتن سینمای خصوصی و شخصی چیزی مثل سینما پارادیزو و یا حتی سینما مجستیک در عالم واقع خیالی است تحقق نایافتنی پس نسخه مجازی آن را افتتاح می کنیم…

 

(ادامه…)