آرشیو بهمن, ۱۳۸۶

حوزه ی علمیه آزاد اسلامی !

شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۶

ریشه های انقلاب اسلامی، تاریخ تحلیلی اسلام، معارف اسلامی، اندیشه اسلامی، اخلاق اسلامی، من موندم در نهایت روشون میشه بگن فارغ التحصیل رشته ی …(هر رشته ای غیر از  الهیات)

یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم

جمعه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۶

عادت پلیدی است که به داشته ها نگران نیستیم. سنت زشت “تا از دست نرود  قدرش ندانی” در اعماق مان جا خشک کرده. می پرستم ثانیه هایی را که حتی برای لحظه ای باعث می شود به داشته ها، بی اندیشیم هر چند اندک. حالا چه فرقی می کند اسمش شب یلدا باشد، عید نوروز باشد یا روز ولنتاین و  به قول جماعت ناسیونال اسپند… نمی دونم چی چی!!!!
توی این مناسبت  اتفاقی رخ داد که ناخواسته به داشته ام بنگرم و چقدر برای ملموس شد خاطرات تلخ گذشته که البته حالا برای من شیرین است. روز های تنهایی درست زمانی که سن سرنوشت سازی داشتم و روحیه ضعیفی و … حالا آن زمان گذشت و چقدر خوب که هستی…

در میکده هم خدای بینی!

چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶

 هشدار :خطر لو رفتگی داستان فیلم Bridge to Terabithia

گاهی فیلم هایی می بینم و می بینیم که در واقع ابدا فیلم بزرگی نیستند . بعضی از اونا اتفاقا فیلم ها کم مایه و ضعیفی هم محسوب می شوند اما در همین فیلم های لال و ناتوان میشه سکانس هایی دید که مدت ها ذهن آدم را به خودش مشغول می کنه صحنه های به شدت واقعی و تاثیر گذار. کم دیدم فیلمی که حداقل یه دونه از این سکانس ها داخلش نباشه.
پلی به تریبیتیا یکی از این فیلم هایی بود که زمان اکران زیاد سر و صدا نکرد و اصلا میشه گفت زیاد تحویل گرفته نشد اما وقتی که فیلم را می دیدم صحنه مردن دختر بچه داستان که اتفاقا بازی بسیار باور پذیری هم داشت بسیار غم انگیز بود. لحظه ای که پسر بچه برای خودخواهی تنها برای اینکه معلمش تنها برای خودش باشد و لازم نباشد او را با کس دیگری تقسیم کند امتناع کرد از دعوت دوستش و در همان فاصله که او با معلم در حال خوش گذرانی بود دختر داشت می مرد. صحنه ای بود “پر از آب چشم” کم نیستند این صحنه ها در فیلم های نه چندان مطرح.

ایران سال صفر

یکشنبه, بهمن ۲۱م, ۱۳۸۶

انقلاب  پدیده ای است که در جوامعی که پتانسیل پیشرفت را دارا می باشند روی می دهد. انقلاب لغتی است که هیچ گاه مترادف معنایش عمل نکرده . در ظاهر امر شاید به نظر بیاید که انقلاب یعنی تحول اما در واقع این گونه نیست انقلاب در قاموس من مساوی شده با انتقال قدرت از ظالم به مظلومی که بعدا ظالم  خواهد شد. گواه گفته ام به قدرت رسیدن عباسیان پس از امویان در تاریخ اسلام است. قدرتمندی طرفداران لوتر کینگ هم به نوعی شاهد این مدعاست و اگر بخواهم شمارش کنم  انگشت درد میگیرم!
سی سال فرصت کمی نیست برای مظلومان تا خود ظالم شوند سی سال زمان مناسبی است تا خو کنند به درنده خویی…
آلمان بعد از کشور گشایی ها در سال های میانی  دهه ۴۰ که مردمش در آسایش بودند و ساکنان کشورهای مورد هجوم در رنج  سر مست بود از پیروزی ها اما در سالهای پایانی همان دهه زمانی که دیگر پیشوایی نبود مردم محتاج برق بودند، لنگ گاز، تشنه آب و گشنه ی یک لقمه نان. حالا پیشوا کجاست؟ پیشوا طاقت این همه ذلت را نداشت پس خفته … همین…
به این سادگی بود که ملتی بدبخت شدند آنها چوب ندانم کاری های پیشوا و طرفدارانش را خوردند اما ما، آن زمان سال صفری برای خود ساختیم ، ساختیم که نه، ساختند. نامش را افتخار و دلاوری گذاشتند و هر سال سایه ی چماقش به فرق ما نزدیک تر می شود. در هراسم که عنقریب به ملاجمان اصابت کند.
هر چه فکر می کنم می بینم اگر ما ۳۰ سال پیش سال صفرمان بود پس چرا در طول زمان هنوز قدم از قدم بر نداشته ایم؟ روبرتو روسیلینی در ابتدای آلمان سال صفرش می گوید نه میخواهم از مردم آلمان دفاع کنم و نه میخواهم سردمدارانش را مذمت کنم تنها می خواهم واقعیات را به تصویر بکشم، واقعیات آلمان بعد از جنگ. حالا من هم قصد تحمیل عقیده ندارم ، اوضاع کنونیمان خود گویای همه چیزست. شباهتی عجیب بین آلمان بعد از جنگ و ایران بعد از انقلاب می بینم.

تا کور شود هر آنکه نتواند دید

یکشنبه, بهمن ۲۱م, ۱۳۸۶

- کوری خیلی سخته.
- من یه نفر را می شناختم که کور بود ، بعد عمل کرد و خوب شد. اولش خیلی کیف می کرد. صورت ها را میدید، رنگها را. اما بعد از مدتی خیلی ناراحت شد چون دنیا خیلی حقیر تر از تصوراته او بود. خیلی کثیف بود… بعد از مدتی رفت گوشه ای برای خودش توی تاریکی زندگی کرد و آخر هم خودش را کشت.

حرفه، خبر نگار اثر میکل آنجلو آنتونیونی

پی نوشت:چشم تو نکو شود به من چون نگری     تا کور شود هر آنکه نتواند دید

چهار ماه و سه هفته و دو روز

شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶

اولین بار که اسم این فیلم را شنیدم جشنواره فیلم کن امسال بود که این فیلم برنده نخل طلایی شد و چقدر هم سر و صدا کرد. بعد از اون کمی در باره داستان فیلم که نو آوری بود برای خودش، خواندم و دیگر خبری از این فیلم نشد تا روزی به شکل اتفاقی وبلاگی دیدم (دو سه روز پیش بود). در اون وبلاگ که الانم آدرسش را یادم رفته کلی به فیلم خورده گرفته بود که این دری وری ها چیه و این فیلم نبود مستند پزشکی بود! و…
این پست اون بلاگ انگیزه شد تا زود تر از این ها فیلم را ببینم. تا دیشب که دیدم و این فیلم پر نقص و ایراد بد جوری به دلم نشست. اصلا شیفته ایراد هایش شدم نه اینکه چون خیلی ها از اون ایراد گرفته اند نه. این دومین تجربه این هفته من بود که از سینمای تجملی! هالیوود با آدمک هایش دل بکنم و بفهمم سینمای متعالی یعنی چی؟* سینمای بدون امکانات اما با تفکر. سینمایی که تنها دارایی اش اندیشه پشت فیلم خواهد بود. این فیلم محصول رومانی است و کارگردان جوان او پیش از این هرگز به موفقیتی مانند این نرسیده بود.
از داستان فیلم چیز زیادی نمی نویسم تا اول برای کسانی که فیلم را ندیده اند بی ارزش نشود و دوم برای آنها که دیده اند ملال آور نباشد! اما همین قدر بدانید که داستان در باره سقط جنین در عصر حکومتی کمونیست و دیکتاتور است. و مصایبی که در این ماتم سرا بر دو دانشجو می رود، تلاش برای بقا…
داستان کشش های لازم برای ادامه را دارد اما سکانس های این فیلم به نظر من بیش از معمول طولانی بود و اتفاقا در چند جا این طولانی شدن سکانس همراه بود با سکوت بازیگران در صحنه که البته برای شخص من جالب بود.  اما بخش های مختلف از جمله آمدن آن به اصطلاح دکتر به هتل، رفتن دختر به خانه دوست پسرش و … سکانس های بسیار طولانی بودند که گاهی هم بیننده را خسته می کردند. از نکات دیگه فیلم هم جای خالی موسیقی متن به شکلی که باید بود البته نمی دانم نسخه ای که من داشتم اینطور بود یا این فیلم در کل به این شکل بود. نحوه فیلم برداری هم در جاهای مختلف زیبا بود. از جمله صحنه هایی که شخصیت اول از جلوی دوربین حرکت می کرد و دوربین بر روی دست فیلمبردار او را تعقیب می کرد و بعد از چند قدم بدرقه  می ایستاد و او دور می شد تا از نظر پنهان شود.
و اما پایان فیلم و پیام های فیلم که هیچ کدام از پیش مشخص نبود نحوه تمام شدن مثل این بود که کسی آدم را میان خوابی که میبیند بیدار کند که من از این گونه پایان لذت بردم و پیام ها و مفاهیم فیلم هم اشارتی بود کوتاه که هر روزه در سینمای جهان بیشتر باب می شود و دیگر اگر فیلمی بخواهد مفاهیمش را به شکل مستقیم بیان کند استقبال لازمه انجام نمی شود.
به هر حال این فیلم چه خوب و چه بد برای نیمه شب من عالی بود و فیلم دل نشینی در آمد. راستی اگر فیلم را هم دیدید؟ از بازی شگفت انگیز کریستین دختر نقش اول غافل نشوید.

* تکرار می کنم ابدا منظورم این نیست که سینمای غیر هالیوود مترادف است با سینمای متعالی.

رولت سینمایی با طعم دیازپام

پنجشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶

بعضی فیلم ها را نمی شود گذاشت برای آخر شب و نگاه کرد و بعدش هم خیلی خیلی راحت خوابید و خواب زیبای خفته را هم دید. فیلم هایی را می شناسم که شب که هیچ، اگر صلاه ظهر هم ببینید تا یک هفته اندر کف فیلم خواهید بود! حالا تصور کنید که نیمه شب روز پرکاری بخواهید فیلم هنری از موج نو سینمای فرانسه و در حالت خوش بینانه فیلمی از اروپای غربی ببینید. احساس می کنید فیلم لال است یعنی میخواهد چیزی را به شما منتقل کند اما با زبان بی زبانی انگار شما زبان او را نمی فهمید اما مطمئن هستید که در حال تلاش برای رساندن پیام و مفهومی است. از یک طرف می شود گفت حال خوشی است از سوی دیگر زمزمه ی سرسام آور فیلم سلول های مغزتان را از بودن پشیمان می کند.
به نظرم این جور فیلم ها سلیقه آدم را بالا می برد سطح توقع تان از دیسک دی وی دی و برای متمدن تر ها از پرده نقره ای بالا میرود و نمی شود هر ترقه در کردنی را به عنوان فیلم قالبتان کرد.
پی نوشت: اصلا منظورم این نیست که تمام فیلم های موج نو سینما فرانسه و یا سینما اروپای غربی آثار قابل ملاحظه و نفیسی هستند! سو تفاهم نشود.
پی نوشت۲: تصویر بالا به نظرم پوستر بی نظییری است از جشنواره فیلم سوییس.
پی نوشت۳: منبع عکس هم اینجاست چند تا دیگه هم داره خیلی پوستر های تاثیر گذاریه آدم دوست داره بره فیلم ببینه.
پی نوشت ۴: من وقتی وبلاگ دیگران را میخونم از پست ها بخش پی نوشت ها را بیشتر از بقیه دوست دارم فکر کنم تو نگارشم هم معلوم باشه شما هم این طوری هستید؟

Bravo IMDB!

چهارشنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۶

قبلا (منظور از قبلا چند روز پیش نهایتا هفته پیش هست) سایت IMDB سیاست بدی در مورد عکس هاش داشت! توی صفحه عکس ها شما نمی توانستید حتی رایت کلیلک کنید چه برسه به ذخیره عکس و برای همین هم باید انواع ترفندهای غیر انسانی را به کار می بردید تا یه عکس ناقابل را ذخیره کنید. اما امروز من متوجه شدم که این دیتا بیس عظیم، عکس هاشو حراج کرده! حسه خوبیه که مثل آدم های متمدن کلیک کنید و بعدش هم Save!!!

فیلم خوبِ جشنواره بد!

چهارشنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۶

هوا به شدت سرد بود می تونم بگم که راحت دو، سه درجه زیر صفر بود. قرار بود فیلمی از شمال اروپا یعنی نروژ ببینیم به واسطه هوا خیلی با هم نزدیکی داشتند توقع دیدن فیلمی را داشتم که توش سراسر برف و یخ و یخبندان به نمایش در آید اما فیلم حرارتی داشت به اندازه تمام فیلمهای پر تحرک خاورمیانه!
میروش پسری است که در حال حاضر با برادر و مادرش در کوزوو زندگی می کند. او بواسطه ی اینکه از کودکی بدون مراقبت پدر بزرگ شده اکنون روحیه ای درگیر با دیگران و کمی غیر عادی دارد او تشنه ی توجه پدری است دوست دارد تا برای یک بار هم که شده طعم خوش پدر را بچشد. برای همین بعد از مرگ برادر به تنهایی راهی نروژ می شود تا پدر را در اسلو و در رستورانش بیابد آغاز یافتن پدر آغاز فروریختن تصورات میروش از اوست…
این فیلم یک داستان کلی و اصلی دارد اما پر است از داستان های فرعی کوتاه و بلند که تا پایان فیلم ادامه دارد از وضعیت مهاجران در سرزمینی غیر از وطن گرفته تا مشکلات یک خانواده بی سر پرست در کوزوو.
نمی خواهم این فیلم را به نقد بکشم و یا حتی تحلیل و بررسی کنم چون این اتفاق به طور مفصل در جشنواره افتاد و جلسه نقد کاملی برای آن بر گزار شد. میخوام شکوه ای داشته باشم از جایی که در آنیم جایی که بواسطه مقدساتش و به خاطر عدم فساد سکانس های مهمی از میروش حذف می شود موسیقی متن درستی استفاده نمی شود و در پایان نسخه به نمایش درآمده نسخه مطلوبی نیست. گاهی غصه میخورم که چرا سینمای ما با سینمای بین الملل هماهنگ نیست اما گاهی هم مثل حالا خوشحالم چون اول که اگر فیلمهای روز در ایران به نمایش در آید به واسطه زرق وبرقشان میشویم جایی مثل امارات عربی متحده و قطر و لبنان که تناها مصرف کنندگان سینمای خارجی هستند. دوم هم اینکه فیلمی که قرار است در سینما سلاخی شود همان بهتر که در خانه ببینیم!
میروش فیلمی بود خوب که البته نقطه ضعف های زیادی هم داشت اما بازی یازیگران و داستان گیرا و فیلمبرداری های سبک فیلم های اروپایی من را قانع کرد که بگویم فیلم خوب…

چه وقاری داره از شما نوشتن

شنبه, بهمن ۱۳م, ۱۳۸۶

همیشه این جور وقت ها افسوس خوردن کارم بود… این که کاش دارایی بیشتری داشتم تا هر چه در ذهنم بود را به پای کسی که میخواهم بریزم اما این حرف تکراری است و تکراری است و شعار بی ارزش لایق ذکر کردن هم نیست.
با خودم فکر کردم و دیدم این روزها این وقت ها بهتر است کادوی خودم را باز کنم تا اینکه کادو برای دیگران بگیرم تازه آخر هم خودم معترف باشم که این کادو در اندازه ی تو نیست که در وسع من است و اندوه که همیشه وسعم سهم کمی است از همه!
سالی از شما گذشت و بسته ی با شما بودن قسمت من بود که همه سود بود و همه فایده، بقایتان بقیه من را باعث شد. بهره ها بردم و قدیم وجودتان حادث هستیم شد. همراه بودنم با شما  خنده هایش بیش از گریه هایش بود اما تلخی ها هم باعث زر شدن مس وجود گشت. چه با برکت بود دورانمان کاش دوامش بیشتر از همیشه باشد بیشتر عمرمان و روزگارمان کاش این پیوند ها را با چارچوب های دنیوی نشود از بین برد کاش بمانید تا با ماندنتان دلخوش به بودن باشم. میلادتان سبز…