آرشیو دی, ۱۳۸۶

شبی که نیامده صبح شد

شنبه, دی ۲۲م, ۱۳۸۶

تعطیلی گلدن گلاب و تمام مخلفاتش در این یخ زده شبها، سوز سردی بود بر تمام برفهایی که می بارید. اگر مثل من برایش لحظه شماری می کردید و نادر ترین اتفاق ممکن شمارش شبهایتان را بر هم زد شاید اینجا مرحمی باشد بر این دل سوخته ی تان

من مست و تو دیوانه

شنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۶

تمام قوای خود آگاهم را به کار گرفتم تا شاید بشه از توش پستی بیرون کشید اما… این جور موقع ها میشه خوب احساس کرد که چقدر کم دیده ام و کم شنیده ام و کم خوانده ام چقدر عقب هستم. خیلی باید تجربه کرد خیلی باید ماجراجویی کرد تا بشود گفت، تا بشود چیزی برای گفتن داشت. وگرنه این حرف، حرف مفت است…

سال سقوط و انتظار

دوشنبه, دی ۱۰م, ۱۳۸۶

هر سال آرزو می کنم تا سال آینده آرزوهایم با آرزوهای آخر سال پیشم متفاوت باشد اما دریغ از سر سوزن فرقی. همیشه تشنه و گشنه ی یک چیز هستم . همیشه خواستنی هایمان از یک جنس است بعضی وقت ها البته پس رفت هم داریم، عقب گردهایمان کم نیست. اما هرگز رویاهایمان پیشرفت نداشتند چون بیش از این را نمی شناختیم نهایت خواسته هایمان “یک کاسه آب زلال”بود و “نردبانی بر سر دیوار بلند” که “صبح را روی زمین” بیاورد. اما کسی نبود تا به ما بگوید صبح حق شماست مال شماست و آنکه بخواهد شما را از آن محروم کند خائن است اصلا خود شیطان است.
می دانم عید ما حالا نیست اما مگر نه اینکه “عید عاشق هر شبه … تقویم و ساعت نمی خواد” حالا پایان ۲۰۰۷ هم شده بهانه ای تا مرثیه سرایی کنم از این سال دروغ و نیرنگ و ریا. از این حقه بازی های پیاپی از این صد رنگی های سرسام آور. 
خسته شدم از این”سال سیاه دو هزار” اما انگار قرار است از این هم سیاه تر باشد .
تاریکی ها را هر قدر که بگویم هست آنقدر هست که اگر تمامش را بگویم چشمانت بدجور عادت می کند به این ظلمت بی روزن آن وقت تو هم میشوی یکی مثل همه. بگذار از خوبی ها بگویم هر قدر کم شاید یادت آمد که کسی هم هست که به تو خوبی کرده و تو در لای ورق های روزمرگی ها گمش کردی و او همچنان نجابت کرد و همین باعث شد اصلا به خاطر نیاوری که چه چیز هایی به وجودت بخشید که خودت آنها را داشتی اما از وجودشان بی خبر بودی.
سال ۲۰۰۷ از همان اولش یعنی یکسال پیش همین موقع برایم خوشایند بود اما نمی دانستم. زمانی که کسی از پشت تو را هل میدهد ناراحت هستی از فشار حرکت اما وقتی در آن سراشیبی لذتبخش سر میخوری و سر خوردنت مثل دور خیز اسکی بازی برای پرش باشد آن وقت زمانی که روی ابرها اوج میگیری به یاد آن هل دادن ها افتادن چه لذتی دارد…کاش همه آن بالا زمان پرواز یاد کسی باشند که مانع سقوطشان میشد…

پی نوشت: “راستی شعر مرا میخوانی؟”

تو مونده بودی، تو هم شکستی

پنجشنبه, دی ۶م, ۱۳۸۶

وقتی شنیدم که بی نظیر بوتو ترور شد دلم برای مردم پاکستان سوخت انگار خیلی تنها شدند…
پی نوشت: به مسایل سیاسی عصر بوتو و مشرف و مسایل خاور میانه و مشکلات هند و پاکستان و خلاصه سلطه آمریکا و فشار انگلیس و… کاری ندارم. یک احساس درونی بود.

چارلی، پیامبر بود

دوشنبه, دی ۳م, ۱۳۸۶

خیلی اتفاق بزرگی است که یک نفر با آن زندگی سخت با آن وضعیت اقتصادی با آن شرایط خانوادگی تنها و فقط با تکیه بر هوش و هنر و استعداد بتواند چنان مانا بشود که از پس ۱۰۹۵۰ روز هنوز تازه بماند بدون هیچ بوی کهنگی.
خاصیت هنر اینست که هر کس تکیه بر آن کرد پشتش کوه خواهد شد و هرگز فرونخواهد نشست. این آقای سینما هم خودش را در خدمت هنرش گذاشت تا خلق شود هر آنچه خلق شد.
حالا امروز یعنی ۲۵ دسامبر ، دقیقا سالگرد همان روزی است که او در اتاق خانه اش در سرزمینی غریبه (سوییس) شاید در مقابل آتش شومینه شاید خوابیده روی تخت، بی خیال همه ی اینجا شد و رفت. کاش پیش از رفتنش میگفت که آخرین چیزی که در فکرش بود و از مغزش می گذشت چه بود. به ساخته هایش فکر میکرد و یا به آنچه از آنها بدست آورده بود. شاید در فکر سرزنش هایی بود که به خاطر شرکت نکردن در جنگ شده بود شاید به ما فکر می کرد به مایی که سالها بعد از او آمدیم و هرگز زمان حضورش را درک نکردیم اما گویی با او زندگی کردیم با او ولگردی ها کرده ایم و زندگی ما هم دقیقا مانند زندگی  او مثل سگ است! “موسیو وردو” امروز رفت اما آن ولگرد هنوز دارد کوچه پس کوچه های دنیا را متر می کند با آن عصای پیامبری اش…
شاید آن روز که عصر جدید را ساخت همه فکر کردند که باید آنقدر سر این فیلم بخندند تا اشکشان در بیاید اما ما امروز و از پس این همه سال چقدر خوب میفهمیم که با آن فیلم باید گریست. ما آن را درک می کنیم مایی که مانند همان فیلم غذا می خوریم و مثل همان فیلم کار می کنیم و انقلاب کردن و نگرش های سیاسی مان هم به سادگی همان پرچم تکان دادن هاست.
آه که چقدر جای خالی اش را میشود خوب شناخت. امروز در سالمرگش خوب فهمیدم که دنیای ما نیاز به منجی ندارد حداقل تا اطلاع ثانوی… ما یک دلقک ولگرد میخواهیم…