هر سال آرزو می کنم تا سال آینده آرزوهایم با آرزوهای آخر سال پیشم متفاوت باشد اما دریغ از سر سوزن فرقی. همیشه تشنه و گشنه ی یک چیز هستم . همیشه خواستنی هایمان از یک جنس است بعضی وقت ها البته پس رفت هم داریم، عقب گردهایمان کم نیست. اما هرگز رویاهایمان پیشرفت نداشتند چون بیش از این را نمی شناختیم نهایت خواسته هایمان “یک کاسه آب زلال”بود و “نردبانی بر سر دیوار بلند” که “صبح را روی زمین” بیاورد. اما کسی نبود تا به ما بگوید صبح حق شماست مال شماست و آنکه بخواهد شما را از آن محروم کند خائن است اصلا خود شیطان است.
می دانم عید ما حالا نیست اما مگر نه اینکه “عید عاشق هر شبه … تقویم و ساعت نمی خواد” حالا پایان ۲۰۰۷ هم شده بهانه ای تا مرثیه سرایی کنم از این سال دروغ و نیرنگ و ریا. از این حقه بازی های پیاپی از این صد رنگی های سرسام آور.
خسته شدم از این”سال سیاه دو هزار” اما انگار قرار است از این هم سیاه تر باشد .
تاریکی ها را هر قدر که بگویم هست آنقدر هست که اگر تمامش را بگویم چشمانت بدجور عادت می کند به این ظلمت بی روزن آن وقت تو هم میشوی یکی مثل همه. بگذار از خوبی ها بگویم هر قدر کم شاید یادت آمد که کسی هم هست که به تو خوبی کرده و تو در لای ورق های روزمرگی ها گمش کردی و او همچنان نجابت کرد و همین باعث شد اصلا به خاطر نیاوری که چه چیز هایی به وجودت بخشید که خودت آنها را داشتی اما از وجودشان بی خبر بودی.
سال ۲۰۰۷ از همان اولش یعنی یکسال پیش همین موقع برایم خوشایند بود اما نمی دانستم. زمانی که کسی از پشت تو را هل میدهد ناراحت هستی از فشار حرکت اما وقتی در آن سراشیبی لذتبخش سر میخوری و سر خوردنت مثل دور خیز اسکی بازی برای پرش باشد آن وقت زمانی که روی ابرها اوج میگیری به یاد آن هل دادن ها افتادن چه لذتی دارد…کاش همه آن بالا زمان پرواز یاد کسی باشند که مانع سقوطشان میشد…
پی نوشت: “راستی شعر مرا میخوانی؟”