آرشیو آذر, ۱۳۸۶

یلدای ما سحر ندارد

جمعه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۶

شب دراز جشن ندارد تاریکی مطلق که سرخوشی ندارد. اگر شادی برای این شب هست دلیلش چیز دیگری است سپیدی  سحر آن است و امیدش که ما را تازه نگه می دارد تا صبح، تا ببینیم روی ماه خورشید را! حتی در تاریک ترین شب سرد روزگار…
اما شب ما انگار صبح شدنی نیست اخبار بد است که میرسد از چپ و راست و ندایی در نمی دهند که بیدار شوید صبح دولت شما هم دمید… ما امشب را هم مثل تمام شبها منتظر می  نشینیم و چشم می دوزیم به نور چراغ تا نکند چشم هایمان به تاریکی عادت کند!

قهر ِمان

پنجشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۶

داشتم این وبلاگ را می خواندم، نه این وبلاگ را نمی خواندم بهتر است این طوری تصحیح کنم تا کسی در باره ام بد فکر نکند اتفاقی چشمانم خطا رفت و این پست از این وبلاگ را دیدم. نه زود قضاوت نکنید بی منطقی در ذاتم نیست برای این اینطوری میگویم چون نویسنده ی این وبلاگ کسی است که خودش هم به حرفهایش پایبند نیست خودش هم برای چیزهایی که مقدس می شمارد، تره هم خورد نمی کند چه رسد به دیگران، چه رسد به من.
جوابی می نویسم برای پستتان نه تا جوابتان را داده باشم، برای اینکه دلم آرام گیرد…
دلگیرم، از این دلگیرم که این قفس تنگ نه تنها جایمان را که هر روز نفسمان را هم تنگ تر می کند. نوشته های شما محرکی شد تا بغضی بشکند که چرا ما حق نداریم لذت ببریم چرا نمی توانیم آن چیزی باشیم که هستیم نه آن چیزی که میخواهند و حتی باید. خوش به حال آنها که به قول شما نسل یک بودند و الگو داشتند قهرمانشان پوشالی نبود آنها خودشان قهرمان خودشان بودند. هیچ کس کوه منع و چاه نهی شان نشد. رفتند و به آنچیزی که فکر می کردند درست است رسیدند.
شاید درک نکردی صدا ها را اضطراب ها و تشویش ها را شکستن شیشه پنجره ها و شکست تمام مردم شهر را در یک لحظه آن هم از ندانم کاری های سیاسیونی که شنیده ایم از ابتدا که پدر و مادر ندارند. شاید نچشیدید اما ما دیدیدم و چشیدیم ما آرامشمان را با اسطوره سازی تاخت زدیم می دانی چرا؟ چون ما نسل بی قهرمانی بودیم شما بخوان بی کس و کار.
نمی دانم از چه نسلی هستی اما از هر کجا که باشی من با تو فرق دارم چون تو و نسل تو گوشتان پر است از صدای گوینده خبر و قطعنامه اما من گوشم به آن بدهکار نبود اما گلویم پر است از تلخی زهر همان قطعنامه که گفتند می نوشیم، که در واقع نوشاندند به ملتی که آرامششان را با قهرمان سازی تاخت زدند. آنها حماسه می خواستند تا میخ استحکامشان باشد.
فیلم های یواشکی یادشان به خیر بزرگان سینمای دنیا که تا دیروز سر در سینماهای شهرمان بودند امروز زیر لباس های مردم جابه جا میشدند تا شب جمعه ای جمعی را به خود فراخوانند این بود غرامت حماسه ما.
…مهرجویی…از مهرجویی گفتی، مهرجویی پیر نشده گرگان پیر احاطه اش کرده اند به گمانم اگر بخواهد تا قصرهایی را هم که در گذشته ساخت ویران نشود باید سکوت کند باد هم دیگر چیزی نسازد که به چشم شما نیاید. اصلا من هم جای او بودم همین رویه را انتخاب می کردم.
امروز نسلی پیدا شده تا برای هری پاتر صف بکشد تا به انتظارش باشد تا عاشق زارش باشد تا خط به خط  نه که بخواند بلکه بنوشد کتاب را ببلعد فیلم ها را با نگاهش می دانی چرا؟ چون این نسل ۲۰۰۷ آگاه تر از توی ۶۵ است از توی ۷۰ بیشتر می فهمد مراقب باش ، تا از توی ۸۰ جلو نزند. آنها کسانی هستند که می توانند قهرمانان را در این بیشه بیدار کنند و شاید مانند پدرانشان نباشند که با ندانم کاری مملکتی را به حراج بگذراند امید دارم تا آنها مثل پدر بزرگ هاشان باشند که خود قهرمان خود بودند.
مخملباف هنوز هم هست و هنوز هم فیلم میسازد. اما تو او را نمی فهمی چون او با زمان رشد کرد و تو ماندی از قافله غافل. تو جا مانده ای هنوز فکر می کنی همه چیز را میشود با خودی و غیر خودی تقسیم بندی کرد اما نه اینگونه نیست.
مشکل این نیست که تو از نسل دیگری و ما از جای دیگر که اگر این طور بود، کار خیلی ساده می شد و با چند کلام حرف حساب تمام اختلاف نظرهایمان می شد اتفاق نظر اما شما ها از جمع این تن ها می ترسید می ترسید نکند دیگر کسی تنها نباشد برای همین میزنید توی سر این نسل که اینها خزعبلات است نخوان اگر هم میخوانی باور نکن تو از مایی…

آن عید قربان را بگو

پنجشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۶

مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام                                                    اسحاق قربان توام، این عید قربانی است این

حس خوب غیبت

پنجشنبه, آذر ۲۲م, ۱۳۸۶

جایزه بگیر بود. یعنی هر وقت میزی میگذاشتند توی حیاط و روی آن را با کادوهای  ریز و درشت و عجیب و غریب تزیین می کردند، یک پای ثابتش بود. چهره اش لبخندی داشت که کاملا بی معنی بود. آخه همه نگاه ها و لبخند ها و حالت ها، معنی خاصی دارند اما کم هستند  ترکش خنده ها و نگاه ها که مفهومی را منتقل نکنند . لبخند او هم از همین دست بود. هیچ معنی نداشت. همه دوستش داشتند و من از او متنفر بودم. هر کس این را می شنید مطمئنا می گفت: حسودی می کند خب بچه است. اما این طور نبود من اصلا از جایزه گرفتنش ناراحت نمیشدم حتی از این که دیگران دوستش دارند هم ناراحت نبودم. من از لبخند خنثی او لجم می گرفت. از این که مثل اسب رام بودم ناراحت می شدم. مثل برده ها هر چیزی که می گفتند، می گفت چشم. حالا چه اهمیت دارد که آن حرفها به نقع خودش بود. من اصلا نمی توانم لذت زندگی بدون نافرمانی را درک کنم. این که بگویی چشم و هر چه بخواهند آماده داشته باشی زندگی ماشینی هست.
حالا بعد از این همه سال، بعد از این همه اتفاق، پشت این همه تجربه و خاطره… یهو اعلامیه اش را روی دیوار دیدم برای اولین بار ازش بدم نیامد. برای اولین بار دلم برایش سوخت و بعد بلافاصله به حالش غبطه خوردم نه برای اینکه مرده بود بلکه او امروز بزرگترین نافرمانی را کرده بود و از دستورات زندگی سر پیچی کرده بود…

اگه یه روز

دوشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۶

شنیده ام که هیچ چیز در این دنیا دایمی نیست. خیلی مزه ی تلخی داره این جمله مثل غروب دریا می مونه عین عصر جمعه، مثل شب سیزده به در. باز هم اینو زیاد شنیدم که هیچ چیز برای همه عمر نیست حتی کسانی که خیلی دوستشون داری، میرسه زمانی که مدت ها می گذره و حتی شاید یادشون هم نیفتی و تازه اگر هم بیوفتی به یک یادش بخیر خشک و خالی مهمونشون می کنی و …همین. خیلی دلگیرو نفس گیره این واقعیت بد مزه. چطور میشه روزی ما در باره هم فقط بگیم یادش بخیر اصلا انگار نه انگار که روزی همه دار و ندار هم بودیم

تب تند رسیدن دارم

شنبه, آذر ۱۷م, ۱۳۸۶

علامت بیماری هست اما برای من قطعه ی جدا نشدنی لحظات حساس. تب را می گویم. برای دیگران تب نشانه آنفولانزا، ذات الریه، سرطان، هپاتیت و هزار و یک مرض دیگر است. اما برای من، گذشته از این نشانه ها زنگی است  برای تمام اتفاقات شاید سرنوشت ساز. خوب یادم هست روزی که برای تست پیش دبستانی به دبستان نزدیک مان رفته بودیم. از شب قبلش شده بودم  تنور آتش. می دانستم که قرار نیست اتفاقی بیافتد اما احساساتم این را نمی فهمید همان موقع هم پیش خودم می گفتم که اینها همه برای این است که کم سالم و طاقت این هیجانات را ندارم اما این اتفاق برای روز ثبت نام کلاس اول هم افتاد روز اول مهم هم. اصلا روز اول همه مهر ها. روز کارنامه گرفتن های ثلث به ثلت. روز امتحانات. شب های قبل از مسافرت همیشه می سوزم. روز های و شب های پر غم، تنوره میکشم نه از خشم که از غصه. شادی ها هم با ناراحتی هایم از همین جهت مخلوط می شود. همین اواخر هم برای ثبت نام دانشگاه تب داشتم.
این اتفاقات را درک می کنم می دانم مثلا تب آن روزم برای چه بود و اصلا همان روز هم این را می فهمیدم اما این روزها تب های گاه و بیگاهم را نمی فهمم اصلا در جریان سوختن های دمادم نیستم اما حس می کنم که قرار است بلایی به سرم بیاید شاید بزرگتر و مهلک تر از همه قبلی ها چون درجه این تبها با همه گذشته ام فرق دارد.

سراپا درد افتادم به بستر
شب تلخی به جانم آتش افروخت
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
تنم از سوز تب چون کوره می سوخت

آیین چراغ خاموشی نیست

سه شنبه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۶

علی حاتمی (۲۳ مرداد ۱۳۲۳ – ۱۵ آذر ۱۳۷۵ هجری شمسی) متولد تهران، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس بود. او فارغ التحصیل از دانشکده هنرهای دراماتیک است. علی حاتمی حداقل ۱۵ فیلم بلند سینمایی و مجموعهٔ تلویزیونی ساخته است.
اولین اثر سینمایی حاتمی در سال ۱۳۴۸ با عنوان حسن کچل ساخته شد و آخرین فیلم نیمه‌تمامش با نام جهان پهلوان تختی که یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های سینمایی او بعد از مجموعهٔ هزاردستان بود، به علت مرگ ناشی از بیماری سرطان نافرجام ماند. پس از مرگش نیز دو فیلم مبتنی بر هزاردستان با تدوین واروژ کریم‌مسیحی (به نام‌های کمیتهٔ مجازات و طهران، روزگار نو) ساخته شد.
لیلا حاتمی و زهرا حاتمی، هنرپیشگان سینما، فرزند و همسر علی حاتمی هستند.

نیمه آذر سالمرگ زبان ناطق و مغز متفکر سینمای ایران است. این کارگردان صاحب سبک بیش از آن که درباره اش صحبت می شود بر هنر ایران حق دارد. پست حاضر حاصل جستجو در منابع مختلف اینترنتی است… (ادامه…)

به سکوت و شب بگو نه

دوشنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۸۶

امروز ونزوئلا به ایجاد تغییرات و حرکت به سمت دیکتاتوری نه گفت و در برابر حرف مفت ایستادگی کرد. هر وقت از این دست خبر ها می خونم و میشنوم ناخواسته یاد خودمون می افتم که چقدر ساده به همه چیز آره میگیم و هیچی را رد نمی کنیم.

بگو نه به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه به سنگ پروندن به قناری به شقایق

به سیاه کردن آینه، به قفس کردن مهتاب
بگو نه به سنگسارِ دو تا پروانه ی عاشق

رد شو از ترس و به سایه بگو نه
بگو نه که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه
بگو نه که عاشقی آسون شه

منو گنجشکای خونه

شنبه, آذر ۱۰م, ۱۳۸۶

من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه

باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا میمیریم تو اگه خونه نباشی

*برای دو نفر که همراه روز های عکاسیم بودند و هستند.

آی شبنم، شبنم، شبنم

چهارشنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۶

 

مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد

پی نوشت: صبح پاییزی و بعد از بارون چنین صحنه ای بر”سطح سیمانی قرن” در “عصر آهن” خلق شد و شکارش کردم.