آرشیو شهریور, ۱۳۸۶

موعظه های حضرت یاهو!

شنبه, شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶

- سلام.
- سلام.
- خوبی؟
- ممنون شما چطوری؟
- ما هم هستیم چه خبر چه می کنی؟
- دور خودمون می چرخیم .
- چرخیدن هم خوبه. همین که حرکت می کنی خوبه وایسی مردی. سکون یعنی مرگ.
- الانم برای من فرقی نمیکنه از سرگیجه دارم میمیرم.
- آخه عادت داشتی که همیشه تو در حال حرکت باشی و اجسام ثابت حالا سرت گیج میره از این که اونا هم با تو در حرکتند.
- بد سرگیجه ای هست. حالت استفراغ دارم.
-استفراغ خیلی خوبه. وقتی بالا بیاری میگی آخیش سبک شدم کاش زودتر بالا می آمد.
- آره اما بحث من سر تهوع قبل از استفراغه اون موقع که آرزوی عدم می کنی.
-تهوع هم خیلی خوبه اونم وقتی تموم میشه میگی آخیش چه حال مرگی بود. عدم هم. بدون هیچ مسئولیتی حتی سیر کردن شکم صاب مرده…من میمیرم واسه عدم!
- اولا که درباره تهوع الان داری این طوری میگی وقتی تو جریانش باشی از بودن پشیمون میشی در مورد عدم هم من نگفتم که بده اتفاقا خیلی هم خوبه اما چیزی که بده آرزوشه، یعنی حسرت عدم.  تو رو خدا نگو که حسرت خوبه.
-حسرت، شهوت و… حرکتند و سکون یعنی مرگ.
-شاید تو تا حالا دور خودت نچرخیدی شاید سرت گیج نرفته شاید تعوع نداشتی شاید استفراغ نکردی شاید آرزوی عدم نداشتی شاید نمیدونی که میگی خوبه عالیه .
- من اینا را تجربه نکردم؟
-اگر هم تجربه کردی مثل تجربه نکرده ها حرف می زنی.
- نه من همه این ها را میفهمم اما میگم از شرایط یه موقعیت بغرنج ساختن کمکی نمیکنه.
-آره منم صبح تا عصر همین ها را به دیگران میگم اما شب که میشه نمی تونم از این مویه ها بگذرم.
- درسته  هر جا که سر برگردونی سیاهه و بن بست. صفر متر بالای سطح گه یعنی همین بینی را بالا بگیر که آلوده نشی.

شکست، شکست، شکست

دوشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶

هر شکست مقدمه،…بدبختی تازه است! دو روزه که بهش ایمان آوردم!

برهنگی

دوشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶

 

    در این شب بی ماه و گل، ستاره ساز صحنه شو

    رخت غزل کش پاره کن، در شعر من برهنه شو  

     

    *این عکس با حفظ کپی رایت از سایت Foto.ir برداشته شده است.

وقتی تو گریه می کنی

پنجشنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۸۶

وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم
پر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی ازتنم
اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یک قفس
کلافه میشم از خودم خسته میشم از همه کس
وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی

 

پی نوشت:زشت ترین و بدترین و پست ترین و ننگ ترین کاری که این روزها می کنم و جز اون کاری از دستم بر نمیاد تماشای همین اشک هاست…

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

شنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۶

یک سال پیش ایده یک سایت سینمایی به ذهنمون رسید و چقدر هم ذوق زده شده بودیم. البته هنوز به اون چیزی که تو ذهنمون بود نرسیدیم ولی خب به هر حال تا همین جا هم کلی کار انجام شده. برای اینکه سایت یک ساله بشه کلی آدم زحمت کشیدن کلی وقت گذاشته شده خیلی حس خوشی هست اینکه ببینی ایده ای که روزگاری داخل ذهنت بوده حالا یک ساله شده نه توی ذهنت جایی برای دیگران.

آرزو می کنم این حس خوب تداوم داشته باشه سالهای سال…

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند    کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

بازم صدای نی میاد

پنجشنبه, شهریور ۸م, ۱۳۸۶

چه بد و چه ترسناک بازم هم ۳۱ آگوست باز هم هشتم شهریور باز هم جای خالی کسی که دست طبیعت گل عمرش را چید. باز هم جای خالی فرهاد. باز هم غم ما در ماتم کوه کن عاشق دیگری که این بار نه برای دلخوشی شیرین که برای  آرمان هایش کند و کند و کند. او که از محمد خواند نه برای خوشایند کسی نه برای حتی ماندگاری نام خودش. چرا که چنین نام هایی همیشه مانا خواهند ماند. با او جمعه و غربت بعد از ظهرش را شناختم بدون آنکه حتی نامش را بدانم.

“ای کاش آدمی وطنش را

همچون بنفشه ها

می شد با خود ببرد هر کجا که خواست” مرا باخود برد هر کجا که خواست. وقتی از فکرش میگفت که در جستجوی سقفی است  دلم برای بی سقفی فکر خودم می سوخت. وقتی کودکانه ها را می نالید برای کودکانه ها و کودکی ها دلم تنگ می شد برای شب عیدها برای مادربزرگ و جانماز ترمه اش.

(ادامه…)

تاکسی

چهارشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۸۶

جو گندمی های سرش نشان می داد که سن بالایی دارد اما وقتی خوب در چهره اش دقیق می شدی مثل خیلی قصه های دیگر می فهمیدی که زیاد هم سنش بالا نیست و این چین و چروک ها را گذر ایام بر روی صورتش نقاشی نکرده بلکه جای سیلی روزگار سخت است. از اینکه روز تعطیل مشغول کار بود باید این را می فهمیدی. خیابان ها خلوت بود و آفتاب داغ. مثل عقاب اطراف را می پایید تا نکند مسافری دور از چشمش بماند. جلوی پایم ایستاد. مسیرم را گفتم و او با سر نشان داد که میتوانم سوار شوم. وقتی دستم را به دستگیره ماشین گرفتم پیش خودم خیال کردم الان است که ماشین وا برود و قطعاتش از هم جدا شوند. سوار شدم ۲ نفر دیگر هم داخل بودند ما عقب بودیم . یک نفر هم جلو نشسته بود که بعد از سوار شدن ما و کمی جلوتر پیاده شد. ماشین که حرکت می کرد باد داغی به صورت ها می خورد و پوست صورت ها در آن شرایط حال و روز تکه گوشتی در ماهیتابه را داشت. وقتی راننده برای مسافر جلو توقف کرد تا پیاده شود. مسافر کناری من هم می خواست پیاده شود بنابر این من تصمیم گرفتم نشستن کنار راننده را هم تجربه کنم. وقتی نشستم احساس کردم که غصه های مرد راننده واگیر دار است چون من هم به شدت در گیر سنگینی فضا شدم. خلوتی خیابان ها هم به این مسئله دامن می زد. به جلو خیره شدم احساس کردم دنیا تار است اما به زودی فهمیدم که این شیشه ی جلوی ماشین است که تار شده. ناگهان دلم برای راننده سوخت چون او مجبور بود روز های پیاپی را بر این صندلی بنشیند و دنیای تار را نگاه کند با آن ماشینی که هر لحظه ممکن بود از حرکت باز ایستد نمی دانم برای نداشتن پول بوده که ماشیسنش را عوض نمی کرد یا هر چیز دیگری  اما در هر صورت چیزی که بدیهی بود حال و روز  بد راننده بود. وقتی به مقصد رسیدم خیلی دلم می خواست بیش تر از کرایه معمول پول بدهم اما وقتی نگاهم با نگاهش بر خورد کرد  تنها چیزی که دیدم رضایت بود نه از روی قناعت بلکه از جهت عادت.