کابوس
چهارشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۶“مثل یک کابوس بود اما خیلی طبیعی تر”
توی اتاقی گیر افتاد. اما خودش نمی دانست که گیر افتاده به نظرش می آمد که این یک شوخی باشه. اول از ساده ترین چیز ها می ترسید. از صدای باد، صدای زنگ ساعت و خلاصه چیز هایی که اصلا ترس ندارند اما کم کم اوضاع فرق کرد تنها بود و دور از همه تقریبا همه را می دیدید اما نمی توانست با کسی ارتباط بر قرار کند حتی با کسانی که ارتباط بر قرار می کرد دروغین بود. یا آنها توهم بودند یا خودش. سرگیجه ای گنگ داشت صدایی سوت مانند در گوشش مدام می نواخت. به وسعت دنیا بود همان یک اتاق با همان تنوع حوادث. از باران و رعد برق گرفته تا طوفان دریایی و آتش سوزی و برف همه را می شد در همان یک اتاق تجربه کرد. به یاد می آورد زمانی را که ادعا می کرد که از هیچ چیزی هراس ندارد آن زمان که همه این ها را چیزی برای فریفتن دیگران می پنداشت اما حالا به نظرش این کابوس واقعی تر از هر واقعیتی می آمد. گرما و سرمای آنها را درک می کرد نابودی را می چشید و تنهایی را لمس می کرد. در میان گردابی سخت گرفتار آمده بود جایی که می شد خدا را دید آن نور ته تونل را…





