آرشیو مرداد, ۱۳۸۶

کابوس

چهارشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۶

“مثل یک کابوس بود اما خیلی طبیعی تر”

1408 

توی اتاقی گیر افتاد. اما خودش نمی دانست که گیر افتاده به نظرش می آمد که این یک شوخی باشه. اول از ساده ترین چیز ها می ترسید. از صدای باد، صدای زنگ ساعت و خلاصه چیز هایی که اصلا ترس ندارند اما کم کم  اوضاع فرق کرد تنها بود و دور از همه تقریبا همه را می دیدید اما نمی توانست با کسی ارتباط بر قرار کند حتی با کسانی که ارتباط بر قرار می کرد دروغین بود. یا آنها توهم بودند یا خودش. سرگیجه ای گنگ داشت صدایی سوت مانند در گوشش مدام می نواخت. به وسعت دنیا بود همان یک اتاق با همان تنوع حوادث. از باران و رعد برق گرفته تا طوفان دریایی و آتش سوزی و برف همه را می شد در همان یک اتاق تجربه کرد. به یاد می آورد زمانی را که ادعا می کرد که از هیچ چیزی هراس ندارد آن زمان که همه این ها را چیزی برای فریفتن دیگران می پنداشت اما حالا به نظرش این کابوس واقعی تر از هر واقعیتی می آمد. گرما و سرمای آنها را درک می کرد نابودی را می چشید و تنهایی را لمس می کرد. در میان گردابی سخت گرفتار آمده بود جایی که می شد خدا را دید آن نور ته تونل را…

(ادامه…)

خاطرات یک مسافر: ملاقات با کویر

سه شنبه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶

صبح شد. از خواب  بیدار شدنش شبیه هیچ روزی نبود هوای صبح و مه رقیقش در گلویش غلیظ تر از هر دودی جلوه می کرد. صدا در گلویش می ماسید وقتی این شرایط را می دید. نمی توانست با این حال و روز به کسی صبح به خیر بگوید چون اطمینان نداشت که خیری در کار باشد. خورشید هم داشت طلوع می کرد انگار آن هم سنگین بالا می آمد صبحانه خورد نه اینکه چون گرسنه بود  این کارش بیشتر به رسم عادت بود. وگرنه لقمه ها در گلویش صف می کشیدند و هیچ کدام انگار قصد پایین رفتن نداشت.

(ادامه…)

مثل هذیان دم مرگ

یکشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶

گاهی با خودم می گویم کاش می شد کیسه ای به دوش بگیرم و کولی وار در میان کوچه ها، بی هدف به پرسه زدن بپردازم و گدایی کنم. نه گدایی پول و سکه، از عابران و رهگذران چیزی بخواهم که تا به امروز از بدست آوردنشان عاجز مانده ام. به دنبال چاره ای…همیشه که نباید برای گرسنگی شکم دست به تکدی گری زد گاهی وقت ها هم می شود که ذهن گرسنه می ماند. پاره ای اوقات می شود که صدای شکم خالی فکر و روح در می آید. اگر فقیر باشی چه؟ چه چاره ای برای  فکر وامانده داری؟ از همین هاست که وقتی هوا کمی ابری و خنک میشود آن هم در تابستان هوس میکنم توبره ای به دست بگیرم و چهار راه ها را در نوردم و فریاد بزنم ” ای سبدهاتان پرخواب” شاید کسی باشد تا من را رها کند از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک.

فتوبلاگ

پنجشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶
به نظرم هر وبلاگی باید محل انعکاس دید نویسنده اش باشه. خب این کار را واژه ها به خوبی انجام خواهند داد خب پس فرستنده مطمئن هست اما نمیشه از گیرنده هم به همین شکل مطمئن بود. تصویر وسیله ای است برای اطمینان از گیرنده و فرستنده یعنی یک ارتباط قابل اطمینان.
همه این ها را نوشتم تا بگم فتوبلاگ این وبلاگ هم راه افتاد همین سمت راست همون عکس کوچیک همون دوربین نقره ای شما را میبره به دنیای رنگ و تصویر

از صدا افتاده تار و کمونچه

پنجشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶

 

از مدت ها پیش داستان سنتوری در تقریبا همه محافل داخلی و بسیاری از محافل ایرانی خارجی شنیده می شود. سنتوری که شاید اینقدرها هم که بزرگش می کنیم بزرگ نباشد که البته بهرام رادان بازیگر آن می گوید هست، کارگردان بزرگی هم دارد. اما چه شده که فیلمی با بزرگی آن که البته من هنوز ندیده ام اینگونه حاشیه ساز شده است. توان پاسخ دادن به چنین سوالی را در خودم نمیبینم اما برای اینکه حداقل کمی به نتیجه برسم تصمیم گرفتم که کمی ریشه ای این مسئله را پیگیری کنم. این جنگ دو بخش و جبهه دارد که به شکل کلی میتوانیم بگوییم سینمای ایران و وزارت فرهنگ. این دو دیر زمانی است که در تعارض و جنگ با یکدیگر هستند. گفته های روزنامه کیهان در مورد فیلم ها جشن ها و تمام حوادث مربوط به سینما دلیل این مدعاست. اگر بخواهیم این جنگ ها را به شکل کلی و از ابتدا بررسی کنیم شاید چیزی بشود در حد تاریخ جنگ های صلیبی! پس مجبورم مصداق تعیین کنم و جزیی حرف بزنم.

(ادامه…)

خاطرات یک مسافر

سه شنبه, مرداد ۲۳م, ۱۳۸۶

خاطره نویسی اگر از روی عادت باشد می شود مثل تیتر اول روزنامه که فقط برای امروز جذابیت دارد وگرنه چند ماه دیگر چه اهمیتی دارد که بنزین سهمیه بندی می شود؟ اما خاطره نویسی که از روی عشق به سوژه ها و حوادث باشد می شود مثل کلاسیک های ماندگار سینما. می شود بر باد رفته ای برای خودش "پر از آب چشم". خاطره های یک مسافر، هفته سیاه مسافری است که قدر روز های سفیدش را نمی دانست. راستی این داستان دنباله دار بر اساس یک داستان واقعی است!

(ادامه…)

وداع با افتخار

یکشنبه, مرداد ۲۱م, ۱۳۸۶

ارنست همینگوی و نجف دریا بندری

چیزهای پرافتخار، افتخاری نداشتند . ایثارگران مانند گاو و گوسفندهای کشتارگاه شیکاگو بودند. گیرم با این لاشه های گوسفند کاری نمی کردند جز اینکه دفن شان کنند.کلمه های بسیاری بود که آدم تحمل شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند…کلمات مجرد مانند افتخار ، شرف، شهامت یا مقدس در کنار نام های دهکده ها و شماره ی جاده ها، شماره ی فوج ها و تاریخ ها پوچ و بی آبرو شده بودند.

پی نوشت: در وبلاگ یک پزشک پست مشابه این پستی که نوشتم را خواندم به خاطر همین هم لازم دیدم توضیح دهم که این تشابه کاملا تصادفی بوده است.

نسخه آزمایشی

شنبه, مرداد ۲۰م, ۱۳۸۶

از زمانی که شرکت هایی چون گوگل و یاهو از کلمه بتا برای محصولاتشون استفاده کردند دیگه این لغت معنی واقعی شو از دست داد. محصولاتی که ماه ها و سالها به عنوان بتا مورد استفاده قرار میگرفتند. حالا Neverland هم به شکل بتا شروع به کار می کنه دقیقا به معنی گوگلی آن!